تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

مـــ‌ا، فـ‌رزنـ‌دان آدمــ ، كـ‌ه گــ‌وشـ‌ت هـ‌م را مي‌خوريـ‌م امـ‌ا استـ‌خــ‌وان هـ‌م را دوور نمي‌انـدازيــ‌م؛   

 مي‌نـدازيــ‌م جلـ‌و ســ‌گ!     

                                                                        ¤¤¤¤

 

 

  از آن روي سكـ‌هء خودم، سگ‌تـ‌ر وجود ندارد. لطفـ‌ا مواظب پاچـ‌ه‌هـ‌ايتـ‌ان باشيد!

+ جمعه 29 آبان1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


 مـــرد هـ‌ا من را بـ‌ه چشم جنسِ خوب نگـ‌اه كنند. اشكـ‌ال ندارد. من هم آنـ‌هـ‌ا را بـ‌ه چشم سـ‌گـي نگـ‌اه مي‌كنـ‌م كـ‌ه دارد براي استـ‌خـ‌وانِ توو دست من لــ‌ه‌لــ‌ه مي‌زند. استـ‌خـ‌وان را پرتـ‌اب مي‌كنم و قبل از اينكـ‌ه زبـ‌ان خيسشـ‌ان بـ‌ه آن برسد مي‌قـ‌اپم. چشمـ‌ه و تشنـ‌ه و لب و اينـ‌هـ‌ا!  فقط بـ‌ايد شــ‌انس بيـ‌اورم مـ‌ردي نبـ‌اشد كـ‌ه س.ك/سش نيمـ‌ه كـ‌اره مـ‌انده! مـ‌ردي كـ‌ه س.ك/سش نيمـ‌ه‌كـ‌اره مـ‌انده سـ‌گ‌‌تـ‌رست؛ ممكن است قبل از اينكـ‌ه استـ‌خـ‌وان را پرتـ‌اب كني، بپــ‌رد و استـ‌خـ‌وانت را بپـــ‌راند!

 

  "عز‌يزم، نـ‌مي‌شـ‌ه وقتي فقطـ داريـ‌م عـ‌اشقـ‌انـ‌ه بـ‌هم  نـگـ‌اه مي‌كني‌م،  جلـ‌و  تـ‌حـ‌ريك‌ شدنـ‌تو  بگيـ‌ري ؟! "

 

[.ُ:           پیــاده مي‌شــ‌م  !

                                            ونـ‌ان ـِ ‌دشمنتـ‌ان‌هـركــ‌ه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد


خـ‌ . مـ ‌:     دوستي مي‌گفت من شبيـ‌ه بـ‌ه زنـ‌هـ‌اي فيلمفـ‌ارسي‌هـ‌اي قديمي‌ هستم كـ‌ه يكـ‌هـ‌و وارد زندگي زن و شوهر خوشبـ‌ختي مي‌شوند و دودمـ‌ان زندگي‌شـ‌ان را بـ‌ه فـ.ـ‌ا.كِ عظمي مي‌دهند!  اين‌روزهــ‌ا اين موقـ‌عيت آمده سراغـ‌م!

+ جمعه 22 آبان1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


من علـ‌وم انسـ‌اني خوانده‌م. از همـ‌انـ‌هـ‌ايي كـ‌ه رهـ‌‌ .‌بـ‌ر دستـ‌ور داده كن‌فيكـ‌ون بشود چرا كـ‌ه جوانـ‌هـ‌اي مـ‌ا را از راه بـ‌ه در كرده است. دانش من از علـ‌وم تـ‌جربي در حد دانش مشـ.‌ايي از خـ‌دا‌ست! من نمي‌دانم چـ‌طـ‌ور براي هـ‌‌چل _هـ‌چل‌دوود را كـ‌ه يـ‌ادتـ‌ان هست؟_ توضيـ‌ح بدهـ‌م وقتـ‌هـ‌ايي كـ‌ه كـ‌ز كرده‌م يك كُنـ‌جي و زل زده‌م بـ‌ه يك گـ‌ـ‌وشـ‌ه، چـ‌ه اتفـ‌اقي مي‌افتد كـ‌ه گلـ‌وو‌م بـ‌اد مي‌كند و از چشمـ‌هـ‌ام آب مي‌آيد كـ‌ه وقتي مي‌رود توو دهـ‌انم اخـ‌مـ‌هـ‌ام را توو هـ‌م مي‌كند. دوود مي‌گويد چـ‌را وقتي از چشـ‌م آدم آب مي‌آيد هي دمـ‌اغش را بالـ‌ا مي‌كشد؟! چـ‌ه اتفـ‌اقي بالـ‌اي سر ِ آدم  مي‌افتد كـ‌ه پايينِ سرش مي‌لرزد!. نمي‌داند وقتي مي‌نشيند يك‌گوشـ‌ه، زل مي‌زند بـ‌ه روبرو، چـ‌ه اتفـ‌اقي توو سفيدي دي‌وار مي‌افتد كـ‌ه آدم چشمـ‌هـ‌اش آب مي‌آيد و چـ‌انـ‌ه‌اش مي‌لرزد و گونـ‌ه‌هـ‌اش قرمز مي‌شود. هـ‌چل ِ من چـ‌ه مي‌داند خـ‌اطره چيست، چـ‌ه مي‌داند گذشتـ‌ه چيست كـ‌ه اصلـ‌ا بـ‌خواهد مرور شود،  چـ‌ه مي‌داند رُبـ‌ان سورمـ‌ه‌اي كـ‌ه امـ‌روز بـ‌عد از مدتـ‌هـ‌ا از توو جعبـ‌هء سرويسـ‌م كشيدم بي‌رون چـ‌ه حسـ‌هـ‌اي سركوب‌شده‌اي را در من خـ‌اراند! از كـ‌جـ‌ا بفـ‌همد چرا مـ‌وقـ‌ع شمردن Yours everهـ‌اي پشت سرهم رديف‌شده‌ء ربان كـ‌ه دارد كـ‌م‌رنـ‌گ و كم‌رنـ‌گ‌تر مي‌شود، مي‌زنم زير گريـ‌ه و مي‌گويم دیدی گفتم 100تا نيست، 89تـ‌است Yours everهـ‌ايت؟! هيـ‌‌ـ‌چ رقمـ‌ه توجيـ‌ه نمي‌شود كـ‌ه يك آدم مي‌تواند هـ‌م‌زمـ‌ان بـ‌خندد و گريـ‌ه كند! فقط تـ‌ا اينـ‌جا فـ‌هـ‌ميده وقتـ‌هـ‌ايي كـ‌ه از چشمـ‌هـ‌ام آب مي‌آيد بايد تنـ‌هـ‌ام بگذارد. بي‌شرف مي‌رود خـ‌انـ‌هء زن هم‌سـ‌ايـ‌ه و يـ‌واشـ‌كي ع‌ش‌ق‌بـ‌ازي‌ش بـ‌ا شوهرش را تمـ‌اشا مي‌كند!   +

                                                            ــــــــــــــ

ADDED:            خصـ‌وصيـــ‌هـ‌ايت خيــ‌الـ‌م را نـ‌اراحت مي‌كند!  دوسـ‌ت دارم خلـ‌افش را بـ‌اور کنـ‌م!

+ یکشنبه 17 آبان1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


چندروز پيش این گربـ‌ه، پـ‌اي يكي از اع‌ضـ‌اي خانـواده‌مـ‌ان را گــ‌از گرفت! دكتــ‌ر گفتـ‌ه بـ‌ايد تا 10 روز گربـ‌ه جلـ‌وي چشمتـ‌ان بـ‌اشد. اگر اين 10روز بميـ‌رد طرف بـ‌ايد واكسن‌هـ‌اي بيش‌تري بزند! حالـ‌ا اين چِندش كـ‌ه بـ‌خـ‌اطر ني‌ني طردش كرديـ‌م، مثل يك گربـ‌هء اشرافي توو حيـــ‌اط خـ‌دايي مي‌كند! هـ‌رروز، صبـ‌ح بــ‌خيرمـ‌ان شده گربـ‌ه‌هـ‌ه زنده‌س؟!. برايش غذاهـ‌اي خوش‌مزه مي‌بريـ‌م، پيـ‌شتـ‌ش نمي‌كنيـ‌م تـ‌ا عدل توو اين چندروز بـ‌اقي‌مانده نگذارد برود. گربـ‌ه‌ست ديگر، چشم و روو ندارد كـ‌ه! بي‌شـ‌عور انگـ‌ار فـ‌هميده كـ‌ارمـ‌ان گيرش است هروقت مي‌رويم سراغش برايمـ‌ان پشت چشم نـ‌ازك مي‌كند!

جك‌هـ‌اي بـ‌امزه‌اي هم سـ‌اختيـ‌م! مثلـ‌ا برادرم دي‌روز كـ‌ه فـ‌رد مذكـ‌ور! را برده بود واكسن بزند مي‌گفت دكتر بـ‌هش ‌مي‌گفت بگو  هــ‌‌اا! كـ‌ه طرف غرشش كـ‌م‌تـ‌ر شده بود و دكتـ‌ر ‌گفت زنـ‌جير لـ‌ازم ندارد! يا مثلـ‌ا هرروز دندانـ‌هـ‌ا و نـ‌اخنـ‌هـ‌اي طرف را چـ‌ك مي‌كنيم ببينيم خوني، گوشتي، چي‌زي ازش سرريز نيست؟!  ني‌ني را هم دور نگـ‌ه‌ مي‌داريم و مي‌گوييم اگر بـ‌ه مـ‌ا رحـ‌م نمي‌كني بـ‌ه اين طفل صـ‌غير... دارم فكر مي‌كنـ‌م اگر گربـ‌ه پـ‌اي من را گـ‌از گرفتـ‌ه بود واقـ‌عـ‌ا با اين شوخي‌هـ‌ا، چندنفرشـ‌ان را بلـ‌عيده بودم؟! برادرم مي‌گويد: اگر گربـ‌ه تو را گــ‌از ‌گرفتـ‌ه بود، الـ‌ان يك ‌وحشــــىــــىـــــی واقـ‌عي بـ‌ودي!

[.ُة:          البتـ‌ه گربـ‌ه‌ خي‌لي هم مقصـ‌ر نبوده؛ ظـ‌اهرا طرف چشمـ‌هـ‌اش يك لحظـ‌ه كـ‌م آورده و پـ‌ايش را درست گذاشتـ‌ه روي گردن گربـ‌هء بيـ‌چــاره !!!

                                                         ونـ‌ان ـِ ‌دشمنتـ‌ان‌هـركــ‌ه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

 خـ . مـ :

I.                    اين روزهــ‌ا خي‌لي اين آدمـ‌ك چپـي هستـ‌م و اين آدمـ‌ك راستـي نشـــ‌ان مي‌دهــ‌م!

II.                  اي كسـ‌انيكـ‌ه من كمـآ‌كـ‌ان براتـ‌ون فيلتـ‌رم، علي‌الحسـ‌اب اينــ‌جا  رو بخونيد . وردپرس هيـ‌چ رقمـ‌ه با من راا نمي‌آد! بـ‌ه فيلتركُن هم بگيد من بـ‌چـ‌ه خـ‌وبي‌َم.  

+ پنجشنبه 14 آبان1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


يك وقتـ‌هـ‌ايي بـ‌ايد يك لـ‌انـ‌ه مـ‌وش پـي‌دا كرد و از دست خـ‌دا چپيـ‌د تووش. مثل الـ‌آن كـ‌ه پـ‌اك زده بـ‌ه سيـ‌م آخـ‌ر. مـ‌علوم نيست از كي شاكي‌ست كـ‌ه دارد ان‌قدر وحشتنـ‌اكـ ، تـ‌ر و خشـ‌كـ را بـ‌ا هم مي‌سوزاند. آن‌فـ‌ولـ‌انزاي خوكيِ مظ‌لـ‌وم را كرد توو بـ‌وق و كرنا تـ‌ا وحشتنـ‌اك‌ترش را يـ‌واشكي روو كند. 2روزه عفـ‌ونت را پـ‌خش كند توو كبـ‌د و كليـ‌ه و همّـ‌ه‌جــ‌آ و روز چـ‌هـ‌ارم هـ‌م بكشدش بـ‌الـ‌ا!... سي و چندسال براي زندگي كـ‌افي‌ست؟؟؟ كدام آدم سي و چندسالـ‌ه را مي‌شنـ‌اسي كـ‌ه بگويد من عمرم را كرده‌م؟   يكـي خـ‌دا را از بـ‌رق بكشـ‌د!

                                                                         ------------------

 

لـ‌الـ‌ايي از مـ‌حمد نوري ‌كـ‌ه لعنتي هميشـ‌ه بـ‌ا حـ‌ال آدم جورست و براي همين عـ‌اشقشم! براي دختردايي داغ‌دارم كـ‌ه شوهرش همين ام‌روز جـ‌وان‌مـ‌رگ شد و دعـ‌اي دختر 2سالـ‌ و نيمـ‌ه‌اش هـ‌م فـَشـ‌ا نـ‌داد!. بـ‌عد از 20روز ِ لـ‌عنتي كـ‌ه ني‌ني را از بيمـ‌ارستـ‌ان خلـ‌اص كرديـ‌م هيـ‌چ اتفـ‌اقي نمي‌توانست اين‌طور گـ‌ه بزند توو حـ‌المـ‌ان! 

ونـ‌ان ـِ دشمنتـ‌ان...

+ شنبه 9 آبان1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


 ـ  خـ‌انـ‌وم شمـ‌ا متـ‌اهلين؟!

+ بـ‌عـ‌لـ‌ه!       

ـ‌  پس خواهش مي‌كنم اين شمـ‌اره رو بگي‌رين !

 

 

                                 

 دخترِ فـ‌وقِ زيبــ‌اي غم‌گيني را مي‌شنـ‌اسم كـ‌ه هيـ‌چ مردي جرئت نمي‌كند براي بدست آوردنش اق‌دام كند. از بس زيبــــ‌ايي‌ش اينـ‌جـ‌ايي نيست! انگــ‌ار اين آدمـ‌هـ‌ا چـ‌اره‌اي جز خراب كردن خودشـ‌ان يا زيبـ‌ايي‌شان ندارند! خـ‌دا بـ‌عضي‌وقتـ‌هـ‌ا بـ‌ا دادن اينـ‌همـ‌ه زيبـ‌ايي يكـ‌جـ‌ا بـ‌ه يك بَن‌ده، بـ‌ه او ظلم بزرگي مي‌كند!

+ دوشنبه 4 آبان1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


دخ‌تـ‌ر: كـ‌ادو چي برام آوردي؟

پسـ‌ر: يـ‌ه  چيــــ‌ــ‌ز كــ‌وچــ‌ولــ‌و . 

دستش را برد توو جيب شلـ‌وارش و آنـ‌را لمس كرد!                                                

                                                                  ـــــــــــــــــــــــ

  •  هـ‌واي ني‌مـ‌ه ‌سرد پـ‌اييزي صـ‌داي اح‌سـ‌اسـ‌اتِ خودسركوب‌كردهء دخترانـ‌ـ‌ه‌‌م را درآورده. مثلا دي‌شب دلـ‌م پيتـ‌زا ميـ‌خواست. پيتـ‌زاي دو نفـ‌ره! كـمــ‌ك!
  •  اينـ‌جـ‌ا  همـ‌ه‌ش كـ‌ويـره!

+ پنجشنبه 30 مهر1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


كـ‌ار بيـ‌هوده‌ايي مي‌كنيم مي‌رويم پيش روان‌پزشك/شنـ‌اس، كلي حق ويزيت مي‌دهيم و زيـ‌رآب هر گـ‌هي كـ‌ه خورديم را مي‌زنيـ‌م. او هم سـ‌اعتش را نگـ‌اهي مي‌ندازد و مي‌گويد كـ‌ه اين‌ طـ‌ور!... كشيش حداقل توو چشمـ‌هـ‌امـ‌ان زل نمي‌زند. وعده‌ء بـ‌خشيده‌شدن همـ‌ان گـ‌ه‌‌هـ‌اي خورده‌شده را هم مي‌دهد تـ‌اوزه! 

                                                  ـــــــــــــــــــــــــــ

 

ü   آقـ‌اي نامـ‌جـ‌و ! جسـ‌ارتـ‌ا مـ‌ا هـ‌ر روز كـ‌ه از خواب پـ‌ا مي‌شيم احسـ‌اس مي‌كنيـ‌م رفتيـ‌م بـ‌ه بـ‌اد!

+ شنبه 25 مهر1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


گفت: خـ‌انم چقدر نگـ‌اهتـ‌ان بي‌رحـ‌م است!

رفتـ‌م دست‌شويي. چشمـ‌هـ‌ايي كـ‌ه خستـ‌ه بودند، نـ‌ا نداشتند را آب زدم. خط‌ِ توو چشـ‌مـ‌م را پررنگ‌تر كردم.  رژ گونـ‌ه و لبـ‌م را تمديد كردم. موهـ‌اي ژوليده‌پوليده بيرون‌زده از مقنعـ‌ه‌م را مرتب كردم و برگشتـ‌م توو اتـ‌اق. برقكـ‌ارِ جوان رفتـ‌ه بود!

+ دوشنبه 20 مهر1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


            چند وقت پیش بـ‌ا دوستی یک اصطلـ‌اح اختـ‌راع کردیـ‌م؛    

              نــ‌ع ِ خــ‌دا !

·          بـ‌ابـ‌ا تو دیگـ‌ه انگــ‌ار  نـــ‌‌ع ِ خـــ‌دایـی!

+ پنجشنبه 16 مهر1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


                                                                               

اوه بايد جنتلمنـ‌هاي قدبلند بـ‌ا هيكلـ‌هاي ساختـ‌ه‌پرداختـ‌ه‌ء شركت را ببينيد. خانمـ‌هـ‌ا بـ‌ايد كفشـ‌هاي پاشنـ‌ه 15سانتي بپوشند تا تنـ‌اسب قد حفظ شود. براي من كـ‌ه هميشـ‌ه اسپرت مي‌پوشم خيلي سـ‌خت است. چندبار هم سر خوردم. خوش‌شانس بودم كـ‌ه مـ‌افوقم نبود. مردي حدود 30 سـ‌ال با قد 190. جدي است. خيلي بـ‌ه آدم روو نمي‌دهد. خانم موشرابي اتـ‌اق‌بغلي مي‌گويد چندبار در بـ‌اغ سبز نشان داده امـ‌ا هيـ‌چ عكس‌العملي از مـ‌افوقم نديده. مي‌گويد توو شركت، رقيب ندارد و راست هم مي‌گويد. وقتـ‌هايي كـ‌ه كتش را در مي‌آورد دلم مي‌خواهد زمـ‌ان بايستد و همينطور ديدش بزنم! چندروز پيش براي اولين بـ‌ار لبـ‌خند خريدارانـ‌ه‌اي ‌زد و اين براي شروع خوب بود. ديگر مـ‌جبور نبودم بـخاطر پوشاندن احسـاسم بـ‌هش اداي برج زهـر‌مار دربيـ‌اورم. بـ‌ايد تمـ‌ام تلاشم را بكنم تـ‌ا از من خوشش بيـ‌ايد. بـ‌ايد سعي كنـ‌م دلبركانـ‌ه راه‌رفتن را يـ‌اد بگيرم. لبـ‌خند خريدارانـ‌ه‌ش امروز هم تكرار شد. صدام كرد. با هيـ‌جـ‌ان از جـ‌ا پريدم و رفتم طرفش. لعنت، تا رسيدم كنـ‌ارش پـ‌ام پيـ‌چ خورد و نقش زمين شدم. عين احمقـ‌هـ‌اي بي دست و پاي پاشنـ‌ه 15سانتي نديده. مـ‌افوق بي‌شعورم حتي زحمت بلندكردنم را هم بـ‌ه خودش نداد.  بلند كـ‌ه شدم فـ‌هميدم پاشنـ‌ه كفش راستم كنده شده. تـ‌عادلم را از دست داده بودم. خون خوونم را مي‌خورد از گندي كـ‌ه زده بودم. نمي‌دانستم چطور توو روي مـ‌افوقم نگـ‌اه كنم. سراسيمـ‌ه پـ‌اشنـ‌ه را از كـ‌اسـ‌هء چشم چپش كشيدم بيرون. خون شتك زد توو صورتم. ميـ‌خ‌هـ‌اي پاشنـ‌ه را فرو كردم سر جـ‌ايشان، كفشـ‌م را پوشيدم و خـ‌جـ‌التزده رفتم پشت ميزم. بـ‌ايد بـ‌ه رئيس بگويم من با كفش اسپرت راحت‌ترم حتي اگر كوتـ‌اه بنظر بيـ‌ايم پيش اين درازعلي‌هـ‌ا!


خ.م‌هـــ‌آ:

·          هـ‌چل مي‌گويد فقط احمـق‌هـ‌ا عشق فعلي با عشق اولشـ‌ان را مقـ‌ايسـ‌ه مي‌كنند. هميشـ‌ه هم احساس مي‌كنند ضـرر كرده‌ند!

·           

·          اين اينترن‌هاي اعصاب خردكن خيلي زور بزنند مي‌شوند يكي مثل اين مردك كـ‌ه 20تومن ويزيت مي‌گيرد و آدم تا 4ماه بعد كـ‌ه وقتش پر است گـ‌ه ميـ‌خورد بميرد امـ‌ا يك آزمايش آلمـ‌اني را نمي‌تواند بـ‌خواند مـ‌ادرقـ...!

·           

·         هي دوست دارم اينـ‌جا ثبت كنم كـ‌ه ديروز انرژي بشدت مثبتي از طرف پدرم گرفتم. نااميد رفتم توو آشپزخانـ‌ه امـ‌ا حتي يك ظرف هم كثيف نبود. پدر من كـ‌ه چايي‌ش را مي‌خورد و مي‌رود طرف آشپزخانـ‌ه ولي ليوانش را نمي‌برد اينـ‌همـ‌ه ظرف را شستـ‌ه بود و براي دختر خستـ‌ه‌ش حتي چاي دم كرده بود... بعلـ‌ه. باباي من!

+ دوشنبه 6 مهر1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


·         خـ‌ونـ‌م خي‌لي كـ‌م شده.

·         دست‌هـ‌ام توان نوشتن ندارند.

·         آخ چشـ‌مـ‌هـ‌ام سيــــ‌اه مي‌بيـنند.

·         آخر خـ‌ودم ‌را سـ‌خاوتمندانـ‌ه تقديم دوست جديدم كردم

·         شب تـ‌ا صبـ‌ح خونم را مي‌مكد و من‌هم بـ‌راش درددل مي‌كنـ‌م.

·         3 تّا گـ‌وش دارد و بر خلاف آدمـ‌هـ‌ا هيـ‌چ‌وقت وسط حرف آدم نمي‌پرد.

 

·         ‌ديروز دوست جديدم گفت زَر‌ زر‌ي بـ‌ا اينكـ‌ه زشتي امـ‌ا دوسّـت دارم

·         بـعد هم گفت چـ‌اق شدي‌هـ‌ا. حواستُ جمـ‌ع كن!  و بـعد [ ... ‍‍‌]

·         مي‌بينيد؟ دوست جديدم خودش ‌را زيبـ‌اتر مي‌داند. بي‌شرم‌ هم كـ‌ه شده!

                                   

·         دوست جديدم نـر است.

·         خـونـ‌م كــ‌م كــ‌ه مي‌شود

·         آبــي چشمش را مي‌زُلانـد

·         توو سيــــ‌اهي چشـ‌مـ‌هــــ‌ام

·         و مي‌گويد نــ‌ع ... قلبـت نـــ‌ع!

·         وگرنـ‌ه قلب منِ مـ‌اده را بـ‌‌طمـ‌ع خوني‌كـ‌‌ه پمپـ‌اژ مي‌كند مي‌بلـ‌عيد.

·         مي‌بينيد؟ بـ‌خاطر دوست جديـدم ديگـر حتي فمي‌نيست هـ‌م نيستـ‌م!

                                   

·         آقـ‌اي هـ‌چل دود ! اگر يك روز تمــ‌امِ تمــ‌ام شدم

·         مي‌ذاري‌م بـ‌ه امـ‌ان‌خدا و مي‌ري سراغ يكي ديگـ‌ه؟

·         اوهـّــــ‌ـ‌وم!  اگــ‌ر نـرم نــــ‌ابود مي‌شـ‌م وحشـت جـــ‌ان!

·         مي‌بينيد؟ دوست‌جديدم برخلاف آدمـ‌هـ‌ا راستش را‌ مي‌گويد!

 

·         امروز دوست جديدم قـ‌ول داد اگــ‌ر يك‌روز تمـ‌امِ تمـ‌ام شدم 

·         هرگز فرامـ‌وشـ‌م نكند و من براي هميشـ‌ه مـ‌عشوقـ‌ه‌اش بمـ‌انـ‌م.

·         مي‌بينيد؟ رهـ‌اش كنـ‌م بـ‌ازي‌ آدمـ‌هـ‌ا را يـ‌اد مي‌گيرد مستر هـ‌چل‌دود!

 خونم خيلي كـ‌م شده... دستـ‌هـ‌ام توان نوشتن ندارند.... آخ چشمـ‌هـ‌ام.....

+ دوشنبه 30 شهریور1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


راستگــ‌و :

§          حـ‌ـ‌ال مـ‌ـ‌ا خـ‌وب است.

§          قابل توجـ‌ه دوستـ‌ان   و عــ‌اشقـ‌ان!

 

ثبـ‌ات شــ‌‌خصيت:

§          هنوز هـ‌م  كتــ‌ـ‌اب كـ‌ـ‌‌ه بــ‌از مي‌شود

§          ‌وحشــــىــــىـــــی خوابش مي‌گيرد!

گـ‌ه‌گيـ‌جگـي:            

§          با بـ‌هترين دوستـ‌م آشتي كرديـ‌م.

§          يكي از دوستــ‌انم ازدواج كــرد.

§          يكي مي‌خواهد ازدواج ‌كنـ‌د.

§          يكي‌ ارشـــد قبــ‌ول شد.

§          يكي‌ مــ‌هاجرت كـرد.

§          يكي هم مـــــ‌رد!

§          مـ‌اهيـ‌چـ‌ه‌هـ‌اي صورتـ‌م   درد مـي‌كننـد،

§          از بس نمي‌دانند

§          مُن‌قبض باشند

§          يـ‌ا مُن‌بسط!

مثل خــر :                                                           

§          اين آدم ايز اوكي اِلُن.

§          كلي روشنفكـــ‌رست.

§          شب بالشتش سيـ‌اه نمي‌شـ‌ود.

§          صبـ‌ح چشـــ‌م‌هــ‌اش پف ندارد.

§          عصـــــ‌ر دلـش نمي‌گيـــ‌ـ‌رد.

§          پنـ‌ج‌شنبـ‌ه‌هـ‌ا زار نمي‌زند.

§          گفتـ‌م  پنـ‌ج ‌شنبـ‌ه‌هـــ‌ا

§          آخ  قلبـ‌م درد مي‌كند!

گنگم يـ‌ا منگی؟                       

§         من  از شمـ‌ا تعـ‌جب مي‌كنم.

§          جديدا من را نـمي‌فــ‌هميد و می‌گید

§          منكـ‌ه هيـ‌چي نفـ‌هميدم!

§          هميشـ‌ه هلو برو توو گلو خوب نيست.

§          مـ‌خصوصـ‌ا كـ‌ه مزه‌ء لنكراني هـ‌م بـ‌خواهد بدهد.

 

 هميشـ‌ه مي‌گفت :

§          مي‌گذرد روزگـ‌ار تلـ‌خ تر از زهـــ‌ري. 

§          خدارا شكـ‌ر دارد شي‌رين مي‌گذرد انگـ‌ار!

 

كنـ‌ار آمدن با واقعيت‌ كـ‌ار خودم است. مثل كنار آمدن با موجودي كـ‌ه شاخ دارد چپِ سرش و يك چشم و تووسي‌ست و دستـ‌هاش سُم نيست و ناخنـ‌هاش گربـ‌ه‌ست و لبـ‌هاش را مي‌خورد خونش. آبي چشمش را فرو كرده توو سياهي چشمـ‌هام و  مي‌گويد بند آخر را حذف كن! وبـ‌الـ‌م شده و مي‌خواهد بماند حالاحالاهـ‌ا. مي‌گويد جاي هركس را كـ‌ه بـ‌خواهي پر مي‌كنم. هي مقايسـ‌ه‌ش مي‌كنم با آنـ‌هاكـ‌ه جايشان خالي‌ست و خنده‌م مي‌گيرد و دلم نمي‌آيد نـ‌ع بياورم توو كـ‌ار! ...  با اين چرنديات بـ‌از هم سراغـ‌م را مي‌گيريد يا ترجيـ‌ح مي‌دهيد بگذاريد مثل بچـ‌ه آدم بروم دنبال زندگي‌م؟!    

                                       ونـ‌ان ـِ ‌دشمنتـ‌ان‌هـركــ‌ه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

 

+ پنجشنبه 19 شهریور1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


احسـ‌اس مي‌كنـ‌م اين پست فيل.‌ ترم كرد! فيل. ترش مي كنيـ‌م!

                                                                         ــــــــ ــــــــــ‌ ـــــــــ

 

 

خـ . مـ :

ـ آه خدايا! دوستان، موقع گذاشتن آهنگ توو وبلاگ توجـ‌ه كنيد كـ‌ه كليدي تعبيـ‌ه شده بـ‌ه ‌اسم توقف Stop. كـ‌ه معمولا مربع‌شكل هست! يا يك فكري بـ‌حال اين مربع ِ نفلـ‌ه كنيد يا عباس‌ قـ‌ادري مي‌ذارم‌ها!

+ جمعه 13 شهریور1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


تفـ‌اوت سليقـ‌ه‌هـ‌ا يـ‌عني از يك DVDچــ‌آرگيگ و ۷۰۰مِگي ِ فوول آو آهنـ‌گ،17مِگش را كپي كني توو هـ‌ارد. تـ‌ازه يكي‌ش را هم قبلتر داشتـي‌:Cotton Eye Joe ... يادم مي‌آيد شصتادبـ‌ار تمرين كردم تا If it hadn’t been for...  را هم‌زمان با خواننده بـ‌خوانم و آخرش هـ‌م نتوانستـ‌م. اين‌دفعـ‌ه تـ‌ا بـ‌از شد - از ذوق شايد_ بـ‌همـ‌ان سرعت خواندم و خودم هم كف كردم!

آخي، بچگیـ‌هام! فكر مي‌كردم If it hadn’t been for Cotton Eye Joe دراصل Good afternoon cotton eye Joe هست!مثل وقتي كـ‌ه Rose ِTitanic  توو اقيانوس هي جيـ‌غ مي‌كشيد Come Back, Come Back مي‌گفتم آخي‌‌ي، خــ‌ارجي‌هـ‌ام مثل مـ‌ا مي‌گويند كمك كمك... اين بيـ‌چـ‌اره سرمـ‌ا خورده مي‌گـ‌ه كُبك كُبك

+ پنجشنبه 12 شهریور1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


شـ‌ايد هشـ‌ت سالـ‌م بود. بـ‌ا لباسـ‌هاي چين‌واچين نشستـ‌ه بوديـ‌م منتظر عروس‌دامـ‌اد. با خـ‌واهر عروس كـ‌ه صدكيلويي بـ‌ود دوست شده بـ‌وديـ‌م. تا سرت را برمي‌گرداندي رقصي چيزي ببيني همـ‌هء ميـ‌وه‌‌هـ‌ا و شيرني‌هـ‌اي سر ميز را همـ‌چين مي‌بلـ‌عيد كـ‌ه گيـ‌ج مي‌شدي الان توو دهنش بايد باشد يا شكمش. عروس‌دامـ‌اد بالاخره آمدند. تابـ‌حال دامـ‌اد –كـ‌ه پسردايي ِ پدر باشد_ را نديده بـ‌ودم. چشمـ‌م كـ‌ه افتـ‌اد بـ‌هش توو دلـ‌م گفتـ‌م آقـ‌ا من دوست دارم وختي بزرگ شدم تـ‌و شوهرم بـ‌اشي!

اين آدم شد شوهر دخترخالـ‌ه نـ‌اهيدش و بـ‌ابـ‌اي كِي‌وان و كِي‌هـ‌ان و من هنـ‌وز هـ‌م اين دامـ‌اد ِ تَق‌ريبـ‌ا 15سال بزرگتر را دوست دارم. اعتراف تلـ‌خي است امـ‌ا وقتـ‌هايي كـ‌ه عمـ‌ه‌ تـ‌عريف مي‌كند بـ‌ا نـ‌اهيد خيلي مشكل دارند و از آن اول هـ‌م دوستش نداشت خوشـ‌حال مي‌شوم! عشقـ‌هاي بـ‌چگي و بـ‌ه طرز وحشتـ‌ناكي مـ‌حو نشدني.

 

بشـ‌خصـ‌ه مـ‌عتقدم ع‌شق يعني نـرسيدن. اما وقتي مـ‌عشوق و مثلا همـ‌ه زندگيِ يك نفر باشي كار سـ‌خت مي‌شود. ميـ‌خواهي تلاش كني برسد بـ‌هت. كـ‌ه ناراحت نشود. كـ‌ه غصـ‌ه نـ‌خورد مگر چي كـ‌م داشت كـ‌ه بـ‌ه تو نرسيد. دردسرش بـ‌مراتب از عـ‌آشق بودن بيش‌تر است. بعضي وقتـ‌هام مي‌بيني هِي‌ي‌ي‌ي كـ‌ه اين آدم ارزشش را نداشت و تو دير فهميدي. آنقدر دير كـ‌ه يك تار موي سپيدي كـ‌ه ۳سال پيش توو سرت ديدي و با تعـ‌جب آمدي اينـ‌جا نوشتي را كردي 3چارتا! عشقـ‌هاي دبيرستاني- دانشـ‌جويي با پـ‌ايـ‌ان بـ‌ه طرز وحشتـ‌ناكي مشابـ‌ه.

 

حالا تو ماندي و دو پايان تلـ‌خ. يكي مردي 15سال بزرگتر بـ‌ا دوتّا بـ‌چـ‌ه كـ‌ه شايد باورش هم نشود توي اخموي مـ‌غرور، از بـ‌چگي دوستش داشتي و يكي هـ‌م مـ‌رد فداكـ‌اري كـ‌ه ريـ‌د!!!

 

[.ُ: اينـ‌هم چراييِ من سـ‌گ بشـ‌م عـ‌آشق نمي‌شـ‌م! مضاف براينكـ‌ه هيـ‌چ مردي لياقت عشق من را ندارد[ :‌-n! ]

+ یکشنبه 1 شهریور1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


مـرد، كـَر بـ‌اشد. برود توو كوچـ‌ه. بـ‌چـ‌ه‌هـ‌ا مسـ‌خره‌ش كنند. بـ‌‌روي خودش نياورد. بيـ‌ايد خانـ‌ه. بـ‌چـ‌‌ه‌هـ‌اش مسـ‌خره‌ش كنند. برود يك گوشـ‌ه، خودش را دآر بزند. توو هيـ‌چ داستاني نمي‌گنـ‌جد. حداقل من بلد نيستـ‌م كش‌ و قوسش بدهـ‌م. يك وقتـ‌هـ‌ايي بايد سرت را بگذاري زمين بـ‌ميري. يك وقتـ‌هـ‌ايي بـ‌ايد مــُرد.

 

P.S :      Paul Anka !

+ جمعه 23 مرداد1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


گفت بعد از عيد اگر سـ‌ه‌برابر داري بدي بسـ‌م‌اللـ‌ه. گفتـ‌م ندارم صفدر، دوقلوهـ‌ام رو نمي‌دن. گناه دارد زنـ‌م اين‌همـ‌ه خجالت بكشد بگويد بيـ‌چاره مردَم از وقتي اخراج شده كـ‌ار پيدا نكرده. زنش، دختر همين ابرام چـ‌اي آورد صفدر با لگد زد زير سي‌ني دخترك را پرت كرد از اتاق بيرون تا بعد خدمتش برسد. گفتـ‌م زورم نـ‌چربيد صفدر حـ‌قوقـ‌م را بگيرم از اين كلـ‌ه‌گنده‌هـ‌ا. همـ‌ه حقوقشـ‌ان‌ زياد شد ما اخراج شديم. دختر ابرام شيريني‌خوردهء علي‌مان بود كـ‌ه باباي لنگ پولش فروختش بـ‌ه صفدر. مفت. همين، بلـ‌ه همين، همينكـ‌ه مادرش دارد نازش مي‌كند، شايد يكـ‌م كوچكتر آقـ‌ا امـ‌ا مثل همين، از اينـ‌هم خوشگلترند عروسكـ‌هام. نـ‌ه آقـ‌ا من گفتم بـ‌ه اين صفدر، نشستـ‌ه بود پاي بساط. يَك دودي هـ‌م پخش بود توو اتاق. نمي‌ذاشت حاليش كنم. علي‌مان آتش گرفت وقتي دختر ابرام را بردند حجلـ‌هء صفدر. آتش زد خودش را جلوي خانـ‌هء صفدر. گفتـ‌م خوب نيست زن آدم نگاهش بـ‌ه در باشد، دختر 12سالـ‌ه‌ش توو خانـ‌ه تنـ‌ها. گفت برو حمالي. من نرفتـ‌ه بودم كـ‌ه بكشمش اقـ‌آ. چرا مي‌زني آقـ‌ا؟ نزن فردا بچـ‌ه‌هام را مي‌آرد زنـ‌م نگذار بترسند از ريـ‌ختم. صفدر گفت دختر ابرام گوشت بـ‌ه تنش نيست زنيكـ‌ه! صافِ صاف! خودش گفتـ‌ه بود سفتـ‌ه بياري كارت را راه مي‌ندازم. گفت ورپريده هرچي هست يواشكي مي‌برد مي‌دهد تولـ‌ه‌هاي ابرام بـ‌خورند. دبـ‌ه كرد اقـ‌آ. خون خونم را مي‌خورد گفتـ‌م حالت خوش نيست صفدر صبح برمي‌گردم. گفت با دخترت بيـ‌ا همينـ‌جا صي‌غـ‌ه‌ش مي‌كنيـ‌م خودمان. آخ كـ‌ه ضربـ‌ه‌هات خيلي نرمند پيش حرفـ‌هاي صفدر اقـ‌آ.

 

[.ُ:        صفحهء حوادث !

 

 


اين چندروز اگر تنـ‌هام بذارن مي‌خـ‌وام فقط من باشـ‌م و ne-me-quitte-pas و چـ‌اي و  Paradise-City و خـ‌واب و Memory-RemainZ و دوش سرد و Fit-to-Fly و  فكـ‌ر و knocking-on-HeavenZ-Door و موبايل خاموش و گريـ‌ه‌ء امير و بـ‌عضي‌وقتـ‌هاش هـ‌م قـ‌هوهء نـ‌ه خيلي تلـ‌خ و...  Nothing else MatterZ  

 

خ.م-۲:              گفتــ‌م من ســگ بشـ‌م  دي‌گـ‌ه  عـــ‌اشق  نمي‌شـ‌م!

+ پنجشنبه 22 مرداد1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


دوستي می‌گفت ديروز يكي ديده بي‌نـ‌هايت شبيـ‌ه بـ‌ه من. رفتـ‌ه جلو، دخترك هـ‌م نشناختـ‌ه گذاشتـ‌ه رفتـ‌ه. بـ‌حث از اينكـ‌ه انگـ‌ار من شبيـ‌ه بـ‌ه دوست، فاميل، عشق ناكام ِ - حتي_ خيلي‌ها هستـ‌م رسيد بـ‌ه اينـ‌جا كـ‌ه زري‌ي‌ي! عاشق اينـ‌م كـ‌ه اين اتفـ‌اق 30سال ديگـ‌ه تكرار بشـ‌ه. دخترت انقدر شبيـ‌ه بـ‌ه خودت بشـ‌ه كـ‌ه تا ديدمش بـ‌از اشتبـ‌اه كنـ‌م بيـ‌ام بگـ‌م سلام زري‌ي‌ي! اون‌هـ‌م با قيـ‌افـ‌هء تو، اخـ‌م ِ تو، لـ‌حن ِ تو بگـ‌ه اشتبـ‌اه گرفتي اقــ‌آ! زري اين پيـ‌رزن بـ‌غلي‌مـ‌ه (هـ‌اهـ‌اهـ‌ا) چقدر خوبـ‌ه دخترت بشـ‌ه كپي برابر اصل تو. همين صورت، همين اخ‌لاقِ گند. هميشـ‌ه  سرزنده، جوان و البتـ‌ه زشت!(هـ‌اهـ‌اهـ‌ا)... بعد از كلي فحش آب‌نكشيده و كشيده گفتـ‌م اولا يـ‌ه‌دونه‌ بچـ‌ه‌ء من پسره. اگرم اينكـ‌ه تو ميگي باشـ‌ه، دختر من مثل خودم هـ‌م خوشگلـ‌ه، هـ‌م خوش‌اخلاقـ‌ه‌، هـ‌م باادب. كلي هـ‌م خوشبـ‌ختـ‌ه. تا چشت درآد!

گفت: واه‌واه! دختر يا يـ‌ه درجـ‌ه از مـ‌ادرش خوشبـ‌خت‌تر مي‌شـ‌ه يـ‌ا يـ‌ه درجـ‌ه بدبـ‌خت‌تر! (هـ‌اهـ‌اهـ‌ا)

كلي گپ زديـ‌م، خنديديـ‌م، خدافظي كرديـ‌م و رفتيـ‌م تا نمي‌دونـ‌م كِي. من امـ‌ا نگفتـ‌م اينكـ‌ه دخترم شبيـ‌ه بـ‌ه من باشـ‌ه بدترين عذابيـ‌ه كـ‌ه خدا توو جـ‌هنم هـ‌م نمي‌تونـ‌ه بـ‌هم تـ‌حميل كنـ‌ه. نگفتم كـ‌اش نباشم، نبينـ‌م روزي كـ‌ه يكي از من بـ‌ه وجود بيـ‌اد و تداعي كنـ‌ه برام هر چي كـ‌ه من بودم، هر بلايي كـ‌ه سر من اومد، هر زخمي كـ‌ه من خوردم و خوب نشد. هر قهـ‌قـ‌‌هـ‌ه‌اي كه من زدم و بغض فروخورده‌شد. نباشـ‌م و نبينـ‌م دخترم خزيده توو اتاقش گريـ‌ه مي‌كنـ‌ه، قـ‌هـ‌‌قـ‌هـ‌ه مي‌زنـ‌ه، هيستريك، عصبي، گند، هتـ‌اك! و همـ‌‌ه مي‌گن چـ‌ه دختر شادي!

ونـ‌ان ـِ ‌دشمنتـ‌ان‌هركـ‌ه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

 


احساسـ‌م بـ‌ه آدمـ‌ا وارد فـ‌از جديدي شده. تنفـــر!  تقريبا كسي‌رو دوست ندارم. توو بـ‌هترين حالت از بعضيـ‌ها خوشم مي‌آد. خوشم هم كـ‌ه مياد گه مي‌شم. توو باشگاهمون دختر زيبايي با اينكـ‌ه تك نيست من رو جذب خودش كرده. گرايش‌هاي اونجوري! ندارم اما حواسم هميشـ‌ه بهش هست. داستـ‌ان اينـ‌ه كـ‌ه هـ‌روقت اين بشر بـ‌هم لبخند زد يا سلام كرد و خواست سر حرف رو باز كنـ‌ه هيـ‌چ ري‌اكشنِ متمدنانـ‌ه‌اي از من نديد. هروقت هم بينمون آي-كانتكت برقرار شده من خيلي زود نگاهـ‌م رو دزديم تا مـ‌جبور نشم لبـ‌خند بزنم! خوكي نباشه؟!

+ دوشنبه 19 مرداد1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


دانشگـ‌اه كـ‌ه دانشگـ‌اهِ مـ‌ا نبود ولي انگـ‌ار بود، پر بـ‌ود از درخت.جنگل بود اصلن. كوه يادم مي‌آيد داشت وسطش. پر بود از چمن دامنـ‌ه‌ش. با اقـ‌آي دوست كـ‌ه نمي‌دانـ‌م چـ‌ه ريـ‌ختي بود خوابيده بوديـ‌م توو چمنـ‌ها كـ‌ه دخترك با پيرهن قرمز آمد. پا شديـ‌م. دخترك با پيرهن قرمز آمد ايستاد روبروم دور صورتم حلقـ‌ه كرد دستـ‌هاش رو. كوتاه‌تر بود ازم و ضـ‌عيف‌تر اما خواباندم روو چمنـ‌هـ‌اي دامنـ‌ه‌ء كوهِ وسط دانشگـ‌اهي كـ‌ه دانشگـ‌اه مـ‌ا بود انگـ‌ار. لبـ‌هاش رو كـ‌ه آتيش بود گذاشت روو لبـ‌هام. بوسيدم. بوسيدمش. خيس شد لبـ‌هام. بازهم بوسيدم. اقـ‌آي دوست رفت. دور شد. مـ‌حو شد. دوتـ‌ا گربـ‌ه كـ‌ه پلنگ بودند انگـ‌ار نزديك شدند.حملـ‌ه خواستند بكنند بـ‌ه‌مان. دخترك با پيرهن قرمز ترسيد. خواست فرار كند. بـ‌غلش كردم.گربـ‌ه‌ها را كـ‌ه پلنگ بودند انگـ‌ار گرفتـ‌م. چسباندم كف زمين. روو چمن. دخترك با پيرهن قرمز گفت اگر يكي‌شان را بكشيـ‌م مي‌توانيـ‌م از پس آن يكي‌ بربياييـ‌م حتمني. چوب نوك‌تيز برداشتـ‌م تمام زورم را خالي كردم توو دست راستـ‌م فرو كردم توو چشم چپ گربـ‌ه. گربـ‌ه كناري‌ش جيـ‌غ كشيد. مـعشوقـ‌ه‌ش را كشتـ‌ه باشـ‌م انگـ‌ار. خونش پاشيد توو چشمـ‌هام. مُرد. دخترك با پيرهن قرمز ترسيد. جيـ‌غ كشيد فرار كرد. مـ‌حو شد. گربـ‌ه‌ء كناري، همانـ‌كـ‌‌ه مـ‌عشوقـ‌ه‌ش را كشتـ‌ه‌م انگار عوض شد. بنفش شد صورتش. چشمـ‌هاش  زد بيرون. ناخنـ‌هاش آمد بيرون  چنگ زد توو صورتم. فرار كردم رفتم توو آلونك خرابـ‌ه‌‌ توو دانشگـ‌اه كـ‌ه جنگل بود اصلن، جيـ‌غ‌هاش گوشم را كـ‌ر كرده بود. اشتبـ‌اه رفت اولش گربـ‌ه اما سريـ‌ع برگشت طرفـ‌م با آن صورت بنفش و چشمـ‌هاي بيرون زده‌ش كه يكي‌ش تكـ‌ان‌تكـ‌ان مي‌خورد. آمد طرفـ‌م. اقـ‌آي دوست شد آمد پاك كرد هرچي خون و كثافت بود از چشم‌هام. مـ‌چم را گرفت كشاند با خودش برد. برد توو دامنـ‌ه‌ كوه وسط دانشگـ‌اهي كـ‌ه دانشگـ‌اه ما بود انگـ‌ار. خوابيديم روو چمن‌ها. دخترك با پيرهن قرمز خوابيده بود كنار گربـ‌ه‌اي كه چوب نوك تيز را با دست راستم فرو كردم توو چشم چپش. لب‌هـ‌اش آتيش بود !

+ چهارشنبه 14 مرداد1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


                  

 بـ‌عضي‌ها را آدم اگر شصتادتا يادگـ‌ار هـ‌م داشتـ‌ه باشد ازشان خيلي راحت فرامـ‌وش مي‌كند. بـ‌عضي‌ها را هيـ‌چي هـ‌م كـ‌ه نداشتـ‌ه باشي ازشـ‌ان، باز هم لوول مي‌خورند توو ذهنت لاكردارهـ‌ا. هيـ‌چ رقمـ‌ه كنار نمي‌آيي با نبودنشـ‌ان. بـ‌عضي‌هام هستند كـ‌ه خب سـ‌خت است فراموشيدنشـ‌ان! اما در كمـ‌ال تـعـ‌جب مي‌بيني اينـ‌همـ‌ه گذشتـ‌ه و كنـ‌ار آمده‌اي. حتي توجيـ‌ه مي‌كني كـ‌ه بـ‌هتر! بعضي وقتـ‌هام از يكي بشدت دلـ‌خوري حاضر نيستي حتي عكس‌هـ‌اش را ببيني. انگار واقعني مي‌فـ‌همد. انگـ‌ار زل مي‌زند توو چشـ‌مـ‌هات كـ‌ه هـ‌ه! ممكن است كات ‌كني عكس‌هـ‌ايي كـ‌ه نشستي، ايستـ‌ادي، خوابيدي كنارش، دستت توو دستش، دور گردنش، كمر يا هرجاي ديگرش است!

یک سري عكسها را خب، مـ‌جبـ‌وري كـ‌ات كني؛ مـ‌حض اح‌تي‌آط!...

كات كـ‌ه كردي بـ‌ازي تـ‌ازه شروع مي‌شود. تازه يادت مي‌آيد اينـ‌جا همـ‌چين حرفي زديـ‌م،همـ‌چين اتفاقي افتاد، اينـ‌جا زديـ‌م بيرون، قمصر، نياسر، اصفـ‌هان، فين، بـ‌ام‌شهر، شيراز، تـهران، دره پريون، دانشگاه. بانك! دوتايي، چندتايي، تنـ‌هـ‌ايي. اينـ‌جا روز آخر بود، اينـ‌جا دود قليون را قِل داديـ‌م طرف هـ‌م. اينـ‌جا خوابيديم توو برف‌ها، اينـ‌جا عصباني بودم عكس گرفت ازم ببينـ‌م چـ‌ه ترسناك شده‌م. اينـ‌جا پوز ِ بـ‌چـ‌ه‌هـ‌ا را قرار بود بزنيم و چقدر هم تابلو. اينـ‌جا كنارِ آب‌شار گي‌تار زديـ‌م رقصيديـ‌م ملت از آن پايين دست مي‌زدند. اينـ‌جا يكي‌مان 26سالـ‌ه شد اداي پيرمردهارا در‌آورديم. اينـ‌جا خانـ‌م توورليدره آمد نشست كنارمـ‌ان خواند برامـ‌ان خواست فيلم‌و عكس نگيريم نامردي نكرديـ‌م گرفتيـ‌م.اينـ‌جا برا دكتررحيمي شاخ گذاشتيـ‌م. اينـجا غزالـ‌ه مي‌خواست سر قبر سـ‌هراب عكس تكي بگيرد جيـ‌غ كشيديم عكس تكيـ‌ه و پريديم، همـ‌ه مي‌خنديـ‌م غزل عصبانيـ‌ه. اينـ‌جا آدم‌خور شده‌م ني‌ني را دارم مي‌خورم. اينـ‌جا اشاره مي‌كنم بـ‌ه قبر واقعي حافظ.اينـ‌جا 4 ِصبـ‌ح توو 33پـل داريـ‌م سگ لرز مي‌زنيـ‌م و هندونـ‌ه مي‌خوريـ‌م!اینــ‌جا سرِ كلاس نوون خورديـ‌م!اينـجا كلاه ايمني گذاشتيـ‌م سرمان قليون مي‌كشيـ‌م...اينـجا يواشكي با موبايلم از داخل مسـ‌جدالنبي عكس گرفتم. اينــــــ‌جا.....

 

بعضي‌وقتـ‌هام عكاس مـهم مي‌شود.توو عكسي كـ‌ه تكي.نشستي قاطي شقايقـها، دستت را گذاشتي زير چانـ‌ه. يك جعبـ‌ه آرايشي گنده هديـ‌ه گرفتي. خواهرت مي‌گـ‌ه برا منم يكي از اين پيتهاي آرايش بگو بياره!...عكسـ‌هـ‌اي روزهـ‌اي تكـ‌رار نشدني ِ لـ‌عنتي ِ بعضاً اشك درآر.

 

[.ُة:   بشـ‌خصـ‌ه اهل كـ‌ات كردن نيستـ‌‌‌م. فرامـوش كردن را هـ‌م اميدوارم كـ‌ه بلد نشوم. كنـار آمدن هـ‌م خب، پوست آدم كلفت كـ‌ه شد، سـختي‌ش كـ‌م كـ‌ه شد، غـ‌رور كـ‌ه از همان اولش هـ‌م زيادي زياد بود، كنـ‌ار هـ‌م مي‌آيد! 

                                                    ونـ‌ان ـِ ‌دشمنتـ‌ان‌هركـ‌ه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

+ یکشنبه 11 مرداد1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


چشمـ‌هات تـ‌غيير كرده. بـ‌از. سـ‌رخ، آتيش. دو دو مي‌زند. صورتت داغ، دستـ‌هات يـ‌خ. مي‌لرزد. حواست نيست كـ‌جاست مـ‌رد شرمندهء اين‌روزها؟ چـ‌ه غلـ‌طي كردي باز كـ‌ه كشـ‌اندنت، كشـ‌اندي‌م اينـ‌جا؟ مي‌خواهي، مي‌ترسي اعتراف كني پيشـ‌م. پيش لي‌لا، ژي‌لا، سي‌ما؟ كـ‌جا خر رنگ كرده‌اي ايندفـ‌عه آقـ‌اي خـ‌ررنگ‌كن! چي خوردي؟ چي زدي؟ كـ‌جا؟ چي بردي؟ بردي؟ كي شكـ‌ايت كرده؟ بايد رضايت بگيرم؟ وثيقـ‌ه‌ چندميليوني بايد بياورم؟ چندميليوني؟ مثل بـ‌عضي‌هام نيستي آخر اون توو كـ‌ه باشي آدم افتـ‌خار كند بت. جارش بزند آدم كـ‌ه آقـ‌اي ماروهم گرفتن خدانشناسـ‌ها. بـ‌ه زمين گرمشـ‌ان خدا بزند كـ‌ه با جوانـ‌هاي مردم، مردهاي مردم اين‌كارها را مي‌كنند. مــ‌ردِ مـ‌ردُم! چـ‌ه كرده‌اي كه پايـ‌م را كشاندي بـ‌از بـ‌ه اين خراب‌شده‌ پيش اينـ‌ها كه ديگر بـ‌عضي‌هاشان اسـ‌م كـ‌وچكـ‌م را صدا مي‌كنند اَلدنگـ‌ها؟ چه بندي را آب داده‌اي آقـ‌اي بندآب‌ده؟! كـ‌جـ‌ا بروم گردن كـ‌ج كنم، پيش كدام خانوم‌رئيسِ آشنـ‌ات بروم بگـ‌ويـ‌م بيايد بگـ‌ويد نامزد قرارست بشـ‌وي با دختـ‌رش و من‌هـ‌م مثلا هـ‌ووي مادرمرده‌ش قرارست بشـ‌وم؟ از كي بروم پـ‌ول بگيرم؟ رضـ‌ا؟ شـ‌هرام؟ از سيـ‌ا؟ پيش كدامشـ‌ان بروم ايندفـ‌عه كـ‌ه بتوانـ‌م اوضا‌م بيـ‌خ كه پيدا كرد فرار كنـ‌م از خانـ‌ه‌ش بزنـ‌م بيـ‌رون؟ اوضات هم اگر بيـ‌خ‌ پيدا كرده كـ‌ه فـ‌رار نكنـ‌م نزم بيرون؟! امشب را تنـ‌ها با كي دوست داري باشـ‌م كه دربيايي از تنـ‌هايي؟ بساطـ‌م را پـ‌هن براي كي كنم؟ رگـ‌هاي گردنت نزند بيرون آقـ‌اي شاهـ‌رگ‌زن! ميـ‌خام ازت فقط نخواهي ازم بروم پيش ممّد! هــ‌ار است، اعصاب ندارد اين ممّد، چـ‌فت و بست ندارد دهـ‌انش، بوسـ‌ه‌هايش مزهء زهــ‌رمار مي‌دهد! سگ‌مصصب بدجور خوارم مي‌كند براي يـ‌ه‌قّرون دوزار. تـ‌و بگـ‌و من چي كـ‌م دارم از اين خيكّيـ‌هاي بالاشهري كـ‌ه وقتي مي‌بيندم انگـ‌ار كلفت رختشور خانـ‌ه‌ش را ديده. نـ‌ع! 10سال هم اينـ‌جا بمـ‌اني من پيش ممّد نمي‌روم بيـ‌خود آن گردن بي‌رگت را كـ‌ج برام نكن. گفتـ‌م كـ‌ه. اصلا مي‌خواهي بروم پيش سـ‌هراب؟ نمي‌شناسي‌ش. تازه آشنا شدم باش! مثل ممّد پولدار نيست نـ‌ه اما خوشگــ...  

+ پنجشنبه 8 مرداد1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


لباسـ‌هام پوشيده كـ‌ه شد. آرايشـ‌م تمـ‌ام كـ‌ه شد، كيفم كـ‌ه افتاد رو كولـ‌م، خودكار را دادم دستش حرفي اگر دارد چيـ‌زي اگر مي‌خواد بنويسد: "ـ نمي‌رقصي برام؟!"..." ـ‌ الان نـ‌ع. مـ‌ريـ‌م مي‌كُشتـ‌م از بس دير شده.باز زنـ‌گ زد. برگشتم مي‌رقصـ‌م حتمني برات.قبـ‌ول؟".زُلش كـ‌ه تمـ‌ام شد، تصميـ‌م كـ‌ه گرفت چشمـ‌هـ‌اي پرحرفش را بكَند از چشمـ‌هاي هميـ‌شـ‌ه پيشش سرگردانـ‌م، همـ‌هء قدرتش را ريـ‌خت توو دستـ‌هاش كـ‌ه بنويسد:مـ‌ريـ‌م نبــ‌ود!..... اولين‌بار بود بـ‌هم شك مي‌كرد.بـ‌هم مي‌‌فهـ‌ماند فـ‌هميده كـ‌ه ديگر نمي‌رقصـ‌م براش با قَميش و دامن چين‌دار كوتاهـ‌م را بالاپايين نمي‌كنم توو صورتش. كـ‌ه دامن چين‌دار كوتاهـ‌م را مي‌ذارم توو كيفـ‌م. دامن كوتاه تنگـ‌م را مي‌ذارم توو كيفـ‌م. تاپ مشكي‌م،قرمز،آبي‌م را مي‌ذارم توو كيفـ‌م و مي‌روم. فهـ‌‌ميده كه آن منِ سابق مـرد. نيست. رفت پي كارش... ـ كي بود ؟!

ـ آقـ‌آرخِ من! مي‌داني خودت كـ‌ه تا وقتي نپرسي كي،چي،چرا بود با هـ‌ميم. اعتراف كنم همهء‌‌ اينـ‌ها را كـ‌ه مي‌خواهي بشنوي، بداني ازم، بايد ورت دارم ببرمت آسايشگـ‌اه تا بپـ‌وسي.خـ‌م‌تر بشوي.بي‌همـ‌ه‌چيزتر بشوي. نپرس ازم كه تو هـ‌م باشي بالا سرم. مردَم بـ‌ماني پيش مردُم. قبـ‌ول؟ آب لزج دهانش را پاك كرده نكرده، قبـ‌ولش را شنيده نشنيده زدم بـ‌ه چاك خيابان! كارم كـ‌ه تمـ‌ام شد، پولـ‌م را كـ‌ه گرفتـ‌م، بَركـ‌ه گشتـ‌م، آقـ‌آرخـ‌م را ديدم كـ‌ه رفتـ‌ه تمـ‌ام زورش را جمـ‌ع كرده توو پـ‌اهاش، رفتـ‌ه توو تراس،رفتـ‌ه روو نرده‌ها و پرت رفتـ‌ه كرده خودش را از آن بالا پايين. كـ‌ه آب لزج قاطي شده با خوني كه از دهان و دماغ و گوش و سرش... كـ‌ه مرده.كـ‌ه رفتـ‌ه پي كارش.كـ‌ه نيست دامن‌چين‌دار كوتاه براش بپوشـ‌م و با ‌ونگـ‌هاي بـ‌چگانـ‌ه‌ش بفهماند بـِم كه حـ‌ال دارد مي‌كند با قَميشي كـ‌ه دارم مي‌ريزم براش.

من و مردمي كه چشـ‌م از چشـ‌م‌هام برنمي‌داشتند، بدني كه اذيت مي‌شد و پولي كه داشت تـ‌ه مي‌كشيد. رفتـ‌م يك آقـ‌آرخ جديد ورداشتم آوردم خانـ‌ه‌ جديدم. بي‌همـ‌ه‌چيزتر از آقـ‌آرخـ‌م حتي! 


آهستـ‌ه ‌وحشي ‌مي‌شـ‌وم را دوباره خواندم..نتيـ‌جـ‌ه‌ش شد اين پست تا پاك شود ذهنـ‌م از كويستان و آكاكوهاش و آسعدي و آقـ‌آرخ ... شرمنده آقاي بني‌عامري براي دزديدن اسـ‌م و ويژگيـ‌هاي آقـ‌آرخت!

+ یکشنبه 4 مرداد1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


نه دكتـ‌ر نيستــ‌م آقـ‌آ! من اصلا نمي‌دانـ‌م باي پس يـ‌ا اُپن هـ‌ارت سِـ‌رجِـ‌ري چي هست و چـ‌ه‌جـ‌وري قلب را بالن مي‌زنند! يا مثلا چـ‌ه‌جوري توو قلب آدم باطري كـ‌ار مي‌گذارند كه ساعتي‌ست، يا ساعت مي‌گذارند كه با باطري كار مي‌كند! اكـ‌و؟ من هيـ‌چي نمي‌دانم آقـ‌آ. فـ‌قط ترسيدم نكند هـ‌م‌سرتان بيـ‌ماري قلبي داشتـ‌ه باشد؟ آخـ‌ر آدم اگـ‌ر توو قلبش ساعـ‌ت يا باطري بذارند نبـ‌ايد وقتي پاش شكست گـ‌چ بگيرد. اينـ‌طوري ميـ‌ميرد. وقتي از مـ‌هماني مي‌آيد خانـ‌ه، وسط راه يك رگ از پي‌‌شـ‌اني‌ش همـ‌چين قلـ‌مبـ‌ه مي‌زند بي‌رون كه دل آدم هرّي مي‌ريـ‌زد پايين. حالش بد مي‌شـ‌ود.به بيـ‌مـ‌ارستان هـ‌م نمي‌كشد. مثل مـ‌ادر من آقـ‌آ! آقـ‌آ هـ‌م‌سرتان بيـ‌مـ‌اري قلبي مطمئـ‌ني ندارد؟ مادرم وقتي مُرد خِي‌لي جـ‌وان بود. راهـ‌م ندادند توو مراسمـ‌ش. بـ‌خاطر گـ‌چ پاش اينطـ‌وري شد. آن‌شب بعد از اين‌هـ‌مـ‌ه جـ‌اروجنـ‌جـ‌ال خانـ‌هء عَمو‌م مـ‌همان بوديم. بـ‌ه مـ‌ع‌صومـ‌ه قـ‌ول دادم برگشتـ‌م مـ‌ادرم را راضي ‌مي‌كنـ‌م او را عـ‌روسـ‌م كند. آن‌شب مـ‌ع‌صومـ‌ه خيلي مـ‌ادرم را تـ‌حويل گـ‌رفت. برايش گل‌گـ‌اوزبان هـ‌م درست كرد. نـ‌ه من نمي‌دانـ‌م شدت بيمـ‌اري چقدر بـ‌ايد بـ‌اشد كه پـ‌ا را گـ‌چ نگيرند. من‌كـ‌ه خدمتتـ‌ان عرض كردم دكتـ‌ر نيستم كـ‌ه بدانـ‌م چي بـ‌ه چي‌هست آقـ‌آ! به مـ‌عصومـ‌ه گفتـ‌م هنـ‌وز آن يك تكـ‌ه از لباس زیرش را دارم كه دو مـ‌اه پيش داد بـ‌ِهـ‌م تا بووش كنم. تا آرام شـ‌وم هروقت خواستـ‌مش و نبود. نشد كه بروم پيشش، بيايد پيشـ‌م. مي‌خواستـ‌م حتي توو پـ‌ادگـ‌ان هـ‌م پيشـ‌م باشد. مادرم وقتي رگ پي‌شاني‌ش زد بيرون خِي‌لي ترسـ‌ناك شده بود. يك ماه قبلش پايش شكستـ‌ه بود وقتي از پلـ‌ه‌ها مي‌آمد پايين تا چاقـ‌و را از دست من بگيـ‌رد كه گرفتـ‌ه بودم طرف حَـ‌مي‌ده تا آن يك تكـ‌ه لباس مـ‌عصومـ‌ه را ازش بگيرم كه كرده بود پيـ‌راهن عثـ‌مون و جـ‌ار مي‌زد كه مـ‌امـ‌ان بيـ‌ا ببين پسـ‌رت نمي‌ره پيش مـ‌عصـ‌ومه حَـ‌مدشو درست كنـ‌ه! و خب آخر مگر مي‌شود پاي شكستـ‌ه را به امان خدا رها كرد؟ بر كه گشتـ‌م ديدم دستش توو دست علي‌ِه و شكـ‌مش شده اينـ‌هوا. خودتـ‌ان نـ‌مي‌توانيد مراقبت كنيد ازش يكـ‌جوري كه پايش اصلا تـكـ‌ان نـ‌خورد آقـ‌آ؟! 

ونـ‌ان‌ـِ ‌دشمنتـان ‌هـ‌ركـ‌ه هـست،‌ آج‌ـُ ر بـاد  

+ جمعه 2 مرداد1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


اين تـ‌صادفـ‌هـ‌ا كه صورتِ آدم هيـ‌چي‌ش نـ‌مي‌شود و وقتي پسِ كلـ‌ه را مي‌بيني كه مثل جـ‌گر زليـ‌خا ريـ‌ش‌ريـ‌ش شده، يكـ‌جور ديگـ‌ري دلِ آدم را مي‌سـ‌وزاند.البتـ‌ه صورت متلاشيِ يكـ آدم كـ‌ه چشمـ‌هـ‌اش يكي‌ش مانده تووي چشـ‌م‌دان و يكي‌ش با هـ‌رچي دارد و ندارد زده بيـ‌رون و يك‌چيزي مثل نـ‌خ آويزانش كرده از جـ‌ايي كه قبلا صـ‌ورت بود و دن‌دان‌هاي خـ‌رد شده توو دهـ‌اني كه نيسـ‌ت، با زبـ‌اني تا فـ‌ك آويزان و گردن كـ‌ج هـ‌م خيلي دل آدم را مي‌سوزاند. مـ‌خصوصـ‌ا وقتي نشود دست و پاي لـ‌هيده‌‌ش را جمع كني بـ‌ـ‌گذاري يك گوشـ‌ه.شايد آدم غش كند. شايد آدم تا مدتـ‌ها نـ‌خواهد هيـ‌چي بـ‌خورد. شايد* آدم دلش كباب شود براي اين مثلا جوان 20و اندي‌ساله‌اي كه اينطـ‌وري متلاشي شده، خوابيده كف آسفـ‌الت، كف سردخانـ‌ه، توو غسالـ‌‌خانـ‌ه...اما صورتي كه يك خراش هم برنداشته، فقط كـ‌مي بي‌رنگ شده، ميت شده، چشـ‌مـ‌ها انگـ‌ار خوابيده، دستهـ‌ا روي سينـ‌ه، كمي كـ‌ه هيكلش را تكان بدهي محتويات سري كه مجدد چپـ‌انده شده تووي كلـ‌ه، دل آدم را جور ديگري مي‌سوزاند. اين صورت آرام، خواب،بي‌رنـ‌گ با پسِ‌كله‌ي هيچي‌ندار!

 

من يك‌بار صورت متلاشي شده‌ي يك آدم را نبايد اما ديدم.بـ‌قدري حالـ‌م خراب شد كه مـ‌طمـ‌ئن بودم ديـ‌وانـ‌ه مي‌شوم. ـ نَ‌شدم‌ـ خيلي دلم سوخت.كباب شد. ريش‌ريش شد عين همان پسِ كلـ‌ه‌هـ‌ه. دلم براي آدمي كه اينـ‌جوري تصادف پكـ‌انده بودش از بيـ‌خ و بن، انداخته بودش از ريـ‌خت و قيافـ‌ه سوخت.كه بستگانش اين قيافـ‌ه‌ را از چـ‌هره‌ي سابقا آرام اين آدم براي هميشـ‌ه توو ذهن نگـ‌ه‌خواهند داشت... اما هنوز صورت آرام، بي‌رنگ و چشـ‌مـ‌هاي خوابيده‌ي يك آدم كه از پسِ كلـ‌ه درب و داغان شده و متلاشي، را از نزديك نديده‌ام. اما مطمـ‌ئنم اون يك چيز ديگـ‌ه‌س! ...  

و نان‌ـِ  ‌د شمنتـان ‌هـ‌ركه هـست،‌ آج‌ـُ ر بـآد  

 

*          شـ‌ايد هـ‌م هيـ‌چ حال بدي بهش دست ندهد كه هيـ‌چ؛ كيف هـ‌م بكند لامصصب!

+ چهارشنبه 31 تیر1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


                                            اين حـــ‌ال مــنِ بي تـــ‌و!حــ‌رفي‌حديثـي،

              شِع‌‌ري، جوكي،

           چي‌‌‌زي، فـ‌ُح‌شي حتي،

        مهـ‌مـ‌انـ‌م كنيد!

ب‌ِشدت خــ‌الي‌َم اين روزهــ‌ا.

+ شنبه 27 تیر1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


زن: پنـ‌جاه و اندي سالـ‌ه ـ قيـ‌افـ‌ه: كمي تا قسمتي واقعا زشـ‌ت! ـ آرايـ‌ش: خيلي زيـ‌اد و ناشيانـ‌ه؛ رژلبِ ـ دقي‌قاً ‌ـ سيــ‌اه، سر ِ خط چشم تا بيرونِ ابرو، سايه‌ء چشـ‌م ـ دقي‌قاً ‌ـسياه ، پوست تيره‌، رژگونـ‌ه‌ي بنفش!، مِش سفيد، لنـ‌ز تـ‌ووسي ـ داشته باشيد كـ‌ه زن، پنـ‌جاه‌و اندي سالـ‌ه بود ـ  ـ كوتـ‌اه و چـــاق.

اما، مطمئناً ديشبِ خلوتي كه خيلي دير شده و ماشين تـ‌عميرگـ‌اه بود و تاكسي نبود، تنهـ‌ا چيـ‌زي كه باعث شد گير ِ آدم بدهـ‌ا! نيافتـ‌م هـ‌مين زنِ پنـ‌جاه و اندي سالـ‌ه با همـ‌ان مشـ‌خصات بود ـ و البتـ‌ه چيـ‌زي كـ‌ه توو چشـ‌م‌هاش بود و مسلمـ‌ا توو چشـ‌مهـ‌اي من نيست يا راه رفتنش كـ‌ه من را هم يك جوووووري كرده بود ـ. ببين وقتي كِـ‌رم داشتـ‌ه باشي، وقتي ويـ‌رت بگيرد ديگر اشتبـ‌اه گرفتنـت با اينهـ‌ا مهـ‌م نيست.قدمـ‌هـ‌ايم را تند كردم و رسيدم به‌ش.نگاه‌ غضبـ‌ناك و متكبرانـ‌ه‌اش بـ‌ا آن چشمهـ‌اي وحشي و آرايـ‌ش اين‌همـ‌ه تيره، با آدامسي كه توو دهـ‌انِ هردومان بود و او حين جويدن زبانش را مي‌داد بيرون و من خودم هم نمي‌فـ‌هميدم آدامس ميـ‌خورم بـ‌ه سرتاپايـ‌م را واقعا حس مي‌كـ‌ردم. انگـ‌ار كـ‌ه جـ‌ايش را تنـ‌گ كـ‌رده باشـ‌م.بـ‌ايد سـ‌ر حرف را باز مي‌كـ‌ردم.با لـ‌حنِ مثلا نگـ‌راني پرسيدم:ببـ‌خشين خانــ‌وم ساعت خدمتتون هست؟خيلي ديـ‌ر شده.

خيلي خونسرد به ساعتـ‌م نگـ‌اه كرد و  گفت: اتفـ‌اقـ‌ا بـ‌رات خيلي زوده دختـ‌ر !

+ چهارشنبه 24 تیر1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |


ما...آدمهـ‌ايي كـ‌ه خـاص بدنيـ‌ا نـيامديـ‌م. كـ‌ه دوست داشتيم خـاص باشيم. كـ‌ه نـشد. نـتوانستيـ‌م. كـ‌ه همينطـ‌ور فلـ‌ه‌اي آمديم. كـ‌ه همـ‌ه‌ء آنـ‌هاكـ‌ه اطراف‌ِمان مي‌بينيم آشنـ‌ا مي‌زنند. كـ‌ه تكـ‌راريَ‌ند. انگـ‌ار قبلـ‌ا جايي ديده‌ايمِ‌شان. كه همـ‌ه بـ‌ه هم شَبيهيـ‌م.از بس‌كـ‌ه خ‌اص نيستيـ‌م. نشد. نتوانستيـ‌م.  

                         

اين خطــ                                                             


من را ياد ناخن ‌ِ بلنـدي مي‌اندازد كـ‌ه همينطوور بكشيش رو ديوار گچي و تا دهـ‌ان ِ گوش ِ اطرافيانت را سرويس نكرده‌اي، دست برنداري

+ شنبه 20 تیر1388| ‌وحشــــىــــىـــــی |