تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

ميپرسي هدف زندگي چيست؟ بگذار سئوالت را با سئوالي ديگر پاسخ دهم: فكر مي كني ما آنقدر باهوش هستيم كه بتوانيم فكر خدارا بخوانيم؟

ايستگاه آخر مرداده..... جناب خدا... چرا هل مي‌دين؟ خودم پياده ميشم خب!!!

چشماتو مي‌بندي.... باز كه مي‌كني تولدته (!) بهمين سادگي...بهمين سرعت

.....

خنده داره.... از صبحش كه بيدار ميشي منتظري دوستان و آشناها بزنگن و بهت تبريك بگن.... خوب... كي جرئت داره نگه!؟اين اتفاقيه كه هرسال داره ميافته.... دوستاي عزيز زنگ ميز‌نن و برام آرزوي يه عمر صدساله اونم با عزتشو ميكنن و بعدهم خدافظي... يه چن تا كادوي تولد و...تولد تموم ميشه... امسال اون اشتياق هميشگيو ندارم... به اين فكر مي‌كنم كه اگه بدنيا نيومده بودم هيچ اتفاق خاصي نميافتاد... شايد دل آدماي كمتري شكسته ميشد... به اندازه يه نفر اكسيژن كمتر مصرف ميشد... دل كسي رو مشغول خودم نميكردم و برعكس... اتفاقاي زيادي كه باعث پشيموني ميشد نمي‌افتاد... اما من بدنيا اومدم و تمام اين اتفاقا افتاد... توي اين 20 سالي كه از خدا عمر گرفتم(مثل مامان بزرگا شد)! هرچي خودمو به اينور و اونور زدم تا يه تغيير اساسي توي روال زندگيم بدم و يه سري چيزا رو بشكونم نشد... نتونستم..كم آوردم... مثل همه منم تصميم گرفتم مثل يه خانوم خوب و متشخص دستمو بذارم روي اون يكي دستم و بشينم ببينم بقيه عمرمو خدا چجوري ميخاد برقصونتم!!!

=====

زري زمانيكه كوچك بود!

داداش ميگه وقتي نوزاد بودي بهت شير خشك دادن.. واسه همين لاغري.

ميگم شما در حق من ظلم كردين.

مامان ميگه فاصله سني من و آبجي باعث شد وقتي من بدنيا بيام اونو از شير بگيره و منو تغذيه كنه.

آبجي ميگه پس در حق من ظلم شده....(!)

تو تمام عكساي بچگيمون من از آبجيم درشت‌ترم..ترگل ورگل با موهاي فرفري! اما الان نصف آبجي جونمم.. نه كه چاق باشه‌ها... من لاغرم...حالا درحق كدوممون ظلم شده؟ (فكر كنم گول خورديم) البته كه من احساس ظلمي نميكنم... از همون بچگي‌م بد غذا بودم قربونم بشم!!!

I .

مي‌گم خداجون، چي ميشد منو يكم اون‌ورتر بدنيا مياوردي منم مي‌شدم يه اروپايي چيزي؟... بعد ميگم اگه خدا مي‌خواست منو يكم اين‌ورتر بدنيا بياره چي ميشدم؟:  يه افغاني پاكستاني منگولستاني، چيزي! خداجون مرسي كه منو تو همين مملكت پر از هيچي بدنيا آوردي(!)

II.

سرماخوردگي اونم توي مرداد........ بنظرم از علائم آهسته وحشي شدنه!!!

III.

حوصله داشتي به پست تولدم توي غزلخونه هم سر بزن... جديدا يكم تنبل شدم....

IV.

آرزو بقول خودش اون قديم نديما توي بهشت انقدر نشست بغل گوش من پچ پچ كرد و تحريكم كرد تا بلـــه رو از من گرفت و منو هم باخودش كشوند تو اين خراب شده.... چي ميشد ميذاشتي يكم بيشتر ميموندم اونور هااا؟ خب آره راست ميگي... اونوقت این دوتا دختره  چيكار ميكرد طفلكي!!! آرزوجون.... تولدت مباركا باچه!

V.

برحسب اتفاق تولد داداشيم هم همين روزاس البته براساس سال قمري... همه توي خونه اونو تحويل ميگيرن...

VI.

كادوهاي تولدمو با هيچي عوض نمي كنم مخصوصا كادوي........ تورو!

VII.

وقتي اي دل، به گيسوي پريشون مي‌رسي خودتو نگه دار... وقتي‌اي‌دل، به چشماي غزلخون مي‌رسي...

VIII.                                        ونان دشمنتان هركه هست آجر باد.

| دوشنبه 30 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


به شوري كدامين بخت

خزر مي شود

اشكهايتان

ماهيان خنگ!

قلابها

كدام علامت سئوالند

كه پاسخشان مي شويد؟

 

...... ...... قالب چطوره؟

| سه شنبه 24 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


ـ همين الان، قبل اينكه بري بخوابي ميري روبرو آينه و همين چيزيو كه من ميگم تكرار ميكني.

ـ جدي؟

ـ آره

…..

رفتم جلوي آينه …

كاملا جدي

Face 2 face, eye 2 eye

خواستم جمله‌شو عينا تكرار كنم كه،

يه هو زدم زير خنده و گفتم:

ديوونه اي دختر !!!!

| پنجشنبه 19 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


20 تا هزاري واسه...

نه؟

50  تا هزاري واسه ...

نه؟

خب،

100 تا هزاري  واسه...

بازم ميگي نه؟

.

... يكي از خونه فرار كرده... يكي بچه‌ش داره از گرسنگي مي‌ميره و نميتونه سيرش كنه... يكي شوهرش مريضه و بايد خرج دوا درمونشو تامين كنه... يكي ......

...تا كِي ميتونه جلوي اين پيشنهادا دووم بياره؟

~~~~~~~~~~~

ديروز واسه هر زن/دختر محتاجي كه با پيشنهاداي اين مرد(؟)  روبرو ميشد روز وحشتناكي بود.

P.s :

جديدا مرداي خيلي كمي‌رو مي‌بيني كه فقط به چشم خواهري زل بزنن توي چشمات(!)

| پنجشنبه 19 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


نمیدونم چي بخرم كه بدردت بخوره. پارسالم كه اودكلن خريدم خودم مصرف كردم! از اونايي‌هم نيستم كه بپرم تو بغلت و روزت رو بهت تبريك بگم..خب..What shall I do now? 

 =====

... تازه داره موهاش سفيد مي‌شه.. مي‌ره جلوي آينه .... بعد چند دقیقه مياد پيش ما ميگه:  امروز (مثلا) 16 تا تار موي سفيد ديگه پيدا كردم...  آخي!              

| دوشنبه 16 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


نميدونم اين چه حسيه كه وقتي از پله هاي مطب دكتر محمدي مي‌رم بالا*  يهويي توي دلم خالي مي‌شه. مثل وقتيكه سوار اين چرخ و فلكاي عظيم الجثه! يا اين آبشاراي گنده ميشم. حس جالبي نيست.

حالا يه جورايي مي‌شه با اين حس كنار اومد. اما واقعا با اين يكي چي؟؛

منتظري تا نوبتت بشه. صداي قيژژژژژژ و ويژژژژژژ اون دستگاهه از توي اتاق دل و روده‌تو بهم مي پيچونه. هي به ساعت نيگا ميكني(بدبختي ديگه اينكه ساعتشونم به شكل دندونه كه از ريشه كنده شده)! يه دختر نازنازي واسه كشيدن دندونش اومده و جيغ بنفشه كه مي‌كشه... (اگه بخاطر انگ ترسو بودنش نبود همون موقع از مطب دكتر ميزدم بيرون)...  از دندونپزشكي نميترسما.. اما وقتي اون لوله‌‌هه رو ميكنه توي دهنم واسه كشيدن آبش و اون دستگاهه واسه خالي كردن دندون، حالم بد ميشه... مخصوصا اگه دست دكتره مثل دكترمحمدي يه نموره گنده هم باشه كه وقتي از مطب مياي بيرون حس كني دهنت دوبرابر شده!!! هيچي مثل اون مرحله آخر پركردن دندون لذت بخش نيست.. وقتي دكتر ميگه: خانوم هاشمي، اشعه رو بيار...20 ثانيه ديگه دندونت ميشه مثل روز اولش.

 

N.B: براي پر كردن دندان، اول بايد قسمت خراب را خالي كرد. خالي كردن دندان بوسيله دستگاه مربوطه يك صداي وحشتناكي از خوش در ميكند! خيلي راحت ميتوني حس كني كه دندونت داره خورد ميشه و لوله‌ي مكنده خورده‌هاشو ميكشه توي خودش (راني دندون!) اينجاس كه حس ميكني همه ي بدنت سرد شده.. مغزت داره سووووووووووت ميكشه اونم ناسوت(!) آخر چِندشه..

 اينجاس كه ميگم كاش بيشتر مواظب بودم تا بخاطر خوردن يه شكلات فينگيلي! به اين روز نمي‌افتادم.

P.s I :

 دندونه دقيقا مثل روز اولش نشد.. يه خطي بين دندون خودم و قسمت پر شده‌ش وجود داره... مثل اينكه ميخوان تا هميشه بزنن تو سر قسمت پر شده كه تو از ما نيستي...

P.s II :

 دختر، اين ره كه تو ميروي به تركستان است. اينو يكي از همكلاسيامگفته. طبق معمول هميشه بايد چند نفري از دستم ناراحت باشن. چرا؟؟؟ .... حمييييييييييييد!!!)

                                              ونان دشمنتان هركه هست آجرباد.

 

* بدليل باكلاستر شدن و تغيير مكان مطب، ايندفعه پله هارو  رفتم  پايين (!)

| دوشنبه 16 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


        I.            مي‌شه نبخشيد ولي بعد يه مدتي فراموش كرد.

         II.          مي‌شه بخشيد و بعد يه مدتي هم فراموش كرد.

         III.        مي‌شه نبشخيد و هيچوقت هم فراموش نكرد.

         IV.         مي‌شه بخشيد ولي فراموش هم نكرد.

.

دو حالت دارم:  يا مي‌بخشم ولي فراموش نمي‌كنم يا... نه مي‌بخشم نه فراموش مي‌كنم(!)

ـ  مسكن خوردم... سردردم خوب شد... دردسرام ولي ... نه.

                                                                          

P.s:                          دخالت در زندگي شخصي‌م ممنوع...حتي‌شما دوست عزيز (!)

| پنجشنبه 12 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


………..

- Who r u carrying all those bricks for?

God? Is that it?

God?

Well, I tell you…

Let me give you a little inside information about God.

God likes to watch.

He's a prankster.

Think about it.

He gives man instincts.

He gives u this extraordinary gift, and then what does he do? I swear, for his own amusement, his own private cosmic…gag reel …

He sets the rules in opposition.

It's the goof of all time.

Look, but don't touch.

Touch, but don't taste.

Taste, but don't swallow.

And while you're jumping from one foot to the next, what is he doin?

He's laughing his ***…

….(Omitted)!

He's an absentee landlord!

Worship that?

Never!

- Better reign in hell than serve in heaven, is that it?

- Why not?

I'm here on the ground with my nose in it since the whole thing began.

I've nurtured every sensation man has been inspired to have!

I cared about what he wanted and I never judged him.

Why? Because I never rejected him, in spite of all his imperfections

I'm a fan of man.

I'm a humanist. Maybe the last humanist(!)

…………

اونقدر اين قسمت از The Devil's advocate  رو ديدم كه از بر شدم اما... هنوز به نتيجه نرسيدم.

 

P.s I :

ترجمه ش خيلي ساده س اما...  ترجيح دادم ترجمه ش نكنم...

P.s II :

                پي.اس بالايي   واج آرايي حرف /ت/  و  /ج/  داره!!!

 

ونان دشمنتان هركه هست آجر باد.

| چهارشنبه 11 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


تا چند دقيقه پيش، دخترم بودي

زيبايي لبناني ات را

به سيبها و سبزه ها بخشيدي

از خاك تو درختي بر مي خيزد

با ميوه هايي از گلبرگ و گلوله

كلماتت، ابري مي شود

و در آسمان بن بست مي تازد

باران هاي مديترانه از امروز

سرخ مي بارند.

| یکشنبه 8 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


بسيار خوب، روزگاري بود كه دنيا پر از ميمون بود،
خيلي وقت پيش.
و پر از فيل هايي كه خرطوم هاي بزرگ و درازي داشتن،
خيلي وقت پيش.
و فيل ها دسته جمعي به درياي زازافرام مي رفتن،
و ميمون ها از درخت هاي زيليبام تاب مي خوردن،
و زندگي تا حدي كه جا داشت احمقانه بود،
خيلي وقت پيش.

يه روز آقا فيله احساس كرد خيلي داغ كرده،
خيلي وقت پيش.
پس رفت تا با آقا ميمونه صحبت كنه،
خيلي وقت پيش.
آقا فيله گفت: «واي خداي من،
فكر كنم عاشق يه زنبور گاوي شدم.
ولي فكر نمي كني واسه من يه كم كه چه عرض كنم، زيادي كوچك باشه ؟
خيلي وقت پيش».

اون وقت ميمون گفت: «تو مثل يه الاغ فكر مي كني،
خيلي وقت پيش.
اون يه كم كوچكه و تو هم يه كم گنده اي.
خيلي وقت پيش.
پس همين جا بشين و خيلي تند نرو.
بهت ميگم چرا عشقت هرگز به نتيجه نمي رسه.
اين رابطه به خاطر هيكلتون غير ممكنه.
خيلي وقت پيش».

اون وقت اشك هاي فيل جرينگ جرينگ سرازير شد،
خيلي وقت پيش.
و رفت خونه تا خرطومش رو بگيره،
خيلي وقت پيش.
اون گفت: «حالا مي فهمم كه اون زنبور واسه من ساخته نشده».

بنابراين رفت و با يه كك خاكستري كوچولو ازدواج كرد،
و اونا تا جايي كه مي تونستن شاد و خرم زندگي كردن،
و بچه دار شدن؛ يكي، دو تا، سه تا ،
اما اگه مي خواي بدوني چطوري، لطفاً از من نپرس،
چون اين ماجرا مربوط به
خيلي وقت پيشه.                                                                                                               شل سيلور استاين

:P.s I

اين قضيه مال خيلي وقت پيشه ها...

  :P.s II

عجيبه....يه چند روزيه قلبم اومده طرف راست بدنم.... چرا؟

  :P.s III

يه دو سه تا كتاب خوب واسه خوندن معرفي كن plz

 

خارج از محدوده:

زياد از خدا سئوال نكن، چرا كه ممكن است بگويد: اگراينقدر مشتاق دريافت پاسخ هستي بيا اين بالا(!)

 و نان دشمنتان هركه هست آجر باد

| شنبه 7 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


... 

مي پرسن حالا چرا وحشي مي شوي؟ اينم از فلسفه اسم وبلاگ:  اصلا به محتواي «آهسته وحشي مي شوم» كار ندارم... شايد وحشي شدن در كتاب، معناي اهلي شدن در شازده كوچولو رو بده... اما اونچيزي كه من ازش حرف ميزنم اين نيست... :

                                                         

                                       

 

 من دلم ..... دلم يه آشوب ميخواد،  يه طغيان،   يه شورش،  يه جنايت(!)

.

.

من از اينهمه شعار خسته شدم.

من از اينهمه چارچوب خسته شدم.

من از اينهمه رفتارها و برخوردهاي از پيش تعريف شده خسته شدم.

من از اينهمه شكستن خسته شدم.

من حتي از اينهمه الكي خوش بودن و به كوچه علي چپ زدن خسته شدم.

دلم ميخواد آزاد باشم (نه اونچيزي كه همه ازش ميحرفن)

ميخوام هيچ وقت نشكنم.

ميخوام هيچوقت نبازم.

ميخوام من برنده باشم...

از بازنده شدن بدم مياد.

از حرف گوش كن بودن(!) بدم مياد.

.

.

اون وحشي شدني كه ازش حرف ميزنم اينه!!! ميخوام بشكنم و از اين قالب بيام بيرون...

.

.

. حالا با اين تفاسير ؛

آيا كسانيكه آهسته وحشي مي شوند هم مي توانند آهسته اهلي* شوند؟

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

 

:P.S I

  اين من كه ازش حرف زدم  فقط من نيستما.. تو هم ميتوني اين من باشي...

  :P.S II

 يه نگاه اجمالي به بالا ميگه: زري خودت هم داري شعار ميدي......  (؟)

  :P.S III

قضيه ي وحشي شدن كماكان To be continued مي باشد!!!

(در گوشي)  :P.S IV

                 من ميگم يادگاري اما اگه تو ميخاي باشه.. هديه... ولي...هديه هم يه روز يادگاري ميشه...

 

 

*  براي اطلاعات بيشتر به شازده کوچولو رجوع شود. 

| سه شنبه 3 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


قفسي بايد ساخت

هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست

با پرستوها و كبوترها

همه را بايد يكجا به قفس انداخت...
روزگاري است كه پرواز كبوترها

در فضا ممنوع است

كه چرا

به حريم جِت ها خصمانه تجاوز شده است.

روزگاري است كه خوبي خفته است

و بدي بيدار است

و هياهوي قناري ها

خواب جِت ها را آشفته است!!!

| دوشنبه 2 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


ما بدهكاريم؛

به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند:

معذرت ميخواهم،

چندم مرداد است؟

و نگفتيم چونكه  مرداد

گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده ست.............

ح.پناهي

 

~~~~~~~~~~~

 

توي ماههاي سال يه دونه مرداده كه خيلي دوستش دارم يه دونه ام مرداد(!) اما از بين اين دو ماه، مرداد رو بيشتر دوست دارم :D 

الان كه اولين روز مرداده.... اما روزاش همينجور ميگذرههههههههههههه.... مي ...... گذ.......ررررر. ..... هههههههههه ......  تاااااااااااااا  مي رسه به آخرين روزش.... ايستگاه آخر..... جناب، من همين جا پياده ميشم!!!

 

 

P.s I:   

روز عروسي، عروسا سفيد ميپوشن و دامادها(معمولا) سياه بي انصافيه. بايد برعكسش كرد (!)

P.s II:

يه special thanks  دارم to اجاره نشین غسالخونه .... زحمت تغيير قالب و فونت و غيره روي دوش ايشون بود...(طراحیش با خودم بوداا)

P.s III:  

اگه يه سوتي بدي كه اونقدر زاقارت باشه و ندوني چجوري ماست ماليش كني بعدا بيشتر براش ميخندي... ديروز بعد از مدتها از ته دل خنديدم.......

 

| یکشنبه 1 مرداد1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |