تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

...

آخي.... منم اينجوري روي برگه مي خوابيدم!!!~  آهاااااااااااان.... حالا ديگه نوبت خودمه...

ببين بابايي...مال منو مثل اونا گوشه‌ي سمت چپ ننويس.. مال منو بيا سمت راستش بنويس كه فرق داشته باشه... وايسا.... اول اسم فاميلمو بنويس، بعد اسم كوچيكو (الف و لام به اين ساداتش نچسبون چن بار بگم؟) خوب... اينجام بنويس كلاس چهارم ابتدايي... پنجم ابتـدايي... اول راهنمايي... دوم راهنمايي... سوم راهنـ.......

 

 

سالها آمدند و رفتند تا من بزرگ شدم و به اين نتيجه رسيدم كه دستخط زيباي پدر آنقدرها هم كه فكر مي كردم زيبا نيست... (هرچند... دستخط هيچكداممان به زيبايي دستخط پدر نيست(!))

~¤~¤~¤~¤~¤~¤~¤~

P.S (ايهامي):           اين پست، هم ميگه مدرسه‌ها وا ميشه، هم ميگه وقتي بزرگ شدي بخودت مغرور نشو و بدون هنوز بچه‌ي مامان باباتي.... (آره مادر)!

P.S II:                     حوصله‌ي درس و دانشگاه رو ندارم... اصلا درس چيه؟ كتاب چيه؟ هندسـ.....

~¤~¤~¤~¤~

مسئلةٌ:

انوشه انصاري ايرانيه، مسلمان هم هست؛ پس چرا بدون حجاب رفت فضا؟ اونجا آدم فضاييا نامحرم نيستن بهش؟:d... اين دولت و اون دولت(فرق نداره) واسه اين آدم چيكار كرده كه حالا هي داره پزشو مي‌ده كه ايرانيه و اله بله جيمبله(!).. هرچي هست زحمات خودش و آموزشهاي بيگانه بوده.... و البته 20 ميليون دلار....

 

خارج از محدوده:

مادرم : «1000 بار بهت گفتم انقدر زود جوش نيار و بحث نكن...منتظرن عكس‌العمل نشون بدي واسه همين آتيشيت مي‌كنن»... و پريشب هم براي 1001مين بار گفتن كرد(!)و من بازهم اينكاررا خواهم كرد!!!

ونان دشمنتان هركه هست آجر باد.

| پنجشنبه 30 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


اگر بخواهي شكست بخوري ولي پيروز شوي؛ آنگاه پيـروز شده‌اي يا شكست خورده‌اي(؟!)

| سه شنبه 28 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


نشسته‌اي، تسبيح گرفته‌اي دستت و مي‌چرخاني و ورد مي‌خواني.... در انديشه‌ي زندگي ابدي در دنيايي كه هيچ تمامي نخواهد داشت غرق شده‌اي... ببين، تو نمي‌داني با اين زندگي كوتاهت چه كني... آنوقت نشسته‌اي و براي زندگي ابــدي نقشه مي‌كشي(؟!) حتم دارم متراژ خانه‌ات در بهشت را هم تعيين كرده‌اي!!!

 

P.S I :      عروسي داداشي هم تموم شد...... خدا نصيب نكنه(!):d

P.S II :    مي‌گم22 واحد گرفتم مي‌گه من‌كه ميدونم تو مي‌ري چندتاشو حذف ميكني، تو نمي‌توني... اگه مي‌گفتم حذف و اضافه 24تاش مي كنم چي ميگفت؟فقط اميدوارم استاد رحيمي معدلمو خراب نكنه..AMEN

 

خارج از محدوده:

بخشي از بزرگترين نعمتهاي خدا براي انسان، بي جواب گذاشتن برخي دعاهاي اوست(نقطه)

| جمعه 24 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


تو  گويي اين توقيف‌چي ها نشسته‌اند در كمين هر روزنامه‌اي كه من مي‌خوانم و دوستش مي دارم.

 شرق را هم زدند توقيف نمودند... شرق را مدتي بود مي خواندم؟؟ نه.... مي‌بلعيدم(نقطه)

| دوشنبه 20 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


بخاطر مناسبتهاي پشت سرهم خيابون داشت از انفجار آدم و ماشين خفه مي‌شد(!)از اومدن تاكسي كه منصرف شدم زنگ زدم بابام و يه گوشه‌دنج كز كردم تا تابلو نشم... دخترک اونور خيابون منتظر تاكسي و انتظارش مثل من طولاني بود... احساس ‌كردم اين آدمو يه جا ديدم...تو همين فكر بودم كه ناگهان پسري ژيگول و جنتلمنگ(!) اومد طرفش و خواست درهاي زيباي آشناييو باز كنه (احتمالا)... معلوم بود اهل اين حرفها نيست.. محل نذاشت... پسره دست بردار نبود... بالاخره شانسش گفت و يه تاكسي سررسید... هنوز كامل سوار نشده بود كه پياده شد و.... چشمت روز بد نبينه... هركاري خواست با اين پسر ژيگول قصه‌ي ما كرد... چپ و راست مي‌زد... هرچي فن بلد بود روي اين آدم پياده كرد... نمي‌دونم تكواندو بود، كاراته بود، ووشو بود، سان‌شو بود، شايدم كشتي كچ بود(!)

يكم كه بيشتر توي قيافه‌ي دختره دقيق شدم احساس كردم مي‌شناسمش... آره مي‌شناختمش... با هم توي يه كلاس تئاتر بوديم... چند سال پيش... خيلي خجالتي بود...اصلا نمي‌تونست حس بگيره... اسمشو گذاشته بوديم كوچولوي خجالتي(از همه گروه كوچيكتر و ريزه ميزه تر بود)... بخاطر خجالتي بودنش توي نمايش اصلي يه نقش خيلي كوتاه بهش داده شد... هميشه درمقابل شوخي‌هاي نزديك به مسخره‌ي بچه ها ساكت بود و چيزي نمي‌گفت تا يه دفعه علي (يكي از بچه هاي گروه) يه شوخي بدي باهاش كرد  كه.... يهو منصوره (دختر مذكور)! پريد روي علي و دست علي تا مچ(!) توي دهن منصوره‌ ..... علي مجبور شد براي پانسمان بره اورژانس...منصوره اونروزها هنرهاي رزمي بلد نبود....خدا بدادت رسيد علي!!!

 

P.S I  :    منصوره هنوز هم خجالتي بود و آروم... اصلا آرايش نداشت... حجابش هم خوب بود. پس مي‌شه گفت پسرك ژيگول جنتلمنگ حقش بوده چون منصوره الكي به كسي حمله(!) نمي‌كنه...هنوز هم كه چهارسال از تئاترمون مي‌گذره نفهميديم علي به كوچولوي خجالتي چي گفت.

P.S II :    سابقه‌ي چند تا دعوا توي پرونده‌م(!)  هست ولي تاحالا دستمو اينجوري روي اين بنده هاي عجيب خدا‌(پسرا) بلند نكردم. قيافه‌م موقع ديدن ري‌اكشن! دختره اينجوري بود:

P.S III : هميشه هم اينكه ميگن بهترين جواب واسه اينجور آدما كم محليه جواب نمي‌ده(نقطه)

P.S IV :   كلاس هنرهاي رزمي فشرده سراغ نداري؟ :d

P.S V :     خودمونيما.... چه قيافه‌ي اين دخترك تو ذهنم مونده بود...حافظه نيست كه لامصصب!!!

ونان دشمنتان هركه هست آجر باد 

| یکشنبه 19 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


ترا غايب ناميده اند چون ظاهر نيستي، نه اينكه حاضر نباشي

غيبت بمعناي حاضر نبودن تهمت ناروايي‌ست كه به تو زده‌ا ند

و آنانكه براين پندارند؛ فرق ميان ظهور و حضور را نمي‌دانند.

آمدنت كه در انتظارآنيم بمعناي ظهوراست نه حضور (نقطه)

                                                                                                      oOoOoOOoOoOoo                                                                                        

نيمه شعبان كه مي‌شد خونه‌مون پر بود از مهمون... چند سالي بود نذر داشت بدون اينكه بگه چرا... آش نذري‌مون كلي خوشمزه مي‌شد... امسال ولي....همه مشغول بوديم.. همه پاك يادمون رفت... اصلا اين نيمه‌ي شعبان خيلي زود اومد امسال(!) ... آش نپختيم... آخه داره واسه روز عروسيش آماده مي‌شه... حسابي سرش شلوغه...نكنه قولش يادش رفته؟... شايدم مرادشو گرفته...whO knOws?

 

* ديگه واسه خودت آقاي خونه مي‌شي... وقتي بري، جات خيلي خيلي خاليه... مي‌مونه من و كج‌خلقي‌هام و دلتنگي‌هاي مامان...  آخ كه چقدر سر اين اينترنت سربسرم ميذاشتي... يادته مي‌خواستي ببينديم به تخت تا تركم بدي؟! با يه mouse كه بالاي سرم هي بچرخه.... چقدر دلم واسه اينروزا تنگ مي‌شه وقتي......... بري.

  

درگوشي:  باران را بهانه كردم، قطع شد.... بــــرف را بهـانه كردم،  آب شد....گمشدن كفشهايت را بهانه كردم، پيدا شد

اه، اصلا چــــرا مي‌خواهي بروي(؟؟؟!)

| جمعه 17 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


يك تـار مـ‌و  سپيـد 

 

| سه شنبه 14 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


از اسباب‌بازي خوشش نمياد... از همون بچگيشم تو فاز عروسك و اينا نبود... هرچي‌ام ببينه يه ابرو بالا مي‌ندازه كه خيلي بي‌نمك و بي‌ريخته.... يه عروسك روز تولدم هديه گرفتم... Kopol. هي برش مي‌داره و مي‌گه اه خيلي زشته.... اه.. چه بي‌ريخته..... از بس اذيت كرد اين عروسكو، گذاشتمش جايي كه تو چشم نباشه .........

دو روزه هي مياد ميگه: زري،  كپل كوش؟!!!!!!

 P.S        مهديه ر جون يه كپل هم واسه داداشيم ميخري؟... البته از نوع پسرونه‌ش(!)

 

 ADDED :

 نمي‌خوام تو آستينم مار پرورش بدم...اونقدر مار مي‌خورم تااااااااااااااااا....افعي شم(نقطه)

 

..................... چيزي نمونده(!)

| یکشنبه 12 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


مرگ يك تن فاجعه است و مرگ ميليونها تن ........  آمار (!)

 

چن سال ديگه كه صبر كنيم به ميليون هم ميرسه... بازهم هواپيما... بازهم سقوط...انفجار

 

| شنبه 11 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


باز از دستم ناراحت شدين........ شايدم حق با شما بود اما باور كن كارتون اصلا جالب نبود.... باز نتونستم خودمو كنترل كنم و تن صدام زيادي رفت بالا..... صبح اصلا نفهميدم رفتين... هميشه از روي تنبلي بيدار نمي‌شدما اما ايندفعه واقعا نفهميدم.... كلي غصه خوردم(!)

ولي خداييش كارتون هيچ فرقي با كار اونروز عمه كه رفتيم خونشون نداشت (يادته كه)؟

| شنبه 11 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


 

ماه نو

تك خالش را در آستين پنهان مي كند.... مي بينيش؟؟؟

خنجري‌ست.

| جمعه 10 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


«هيچ چيز بهتر از راستگويي نيست مگر اينكه دروغگوي كاركشته اي باشيم».

 

اعتراف مي‌كنم كه دروغگوي كار كشته‌اي هستم!!! جوري طرفمو مي‌ذارم سر كار كه تا خودم اعتراف نكنم، تو خماري حرفامه.... دروغگوي كاركشته اي هستم اما... از دروغ بدم مياد...از دروغگوهاي حرفه‌اي ولي خوشم مياد!.... از اينكه جوري بذارنم سر كار كه نفهمم.... متاسفانه هركي خواسته بهم دروغ بگه تو دلم گفتم.............. خودتي (!) مدتيه نابازيگرهاي(!) زيادي دوروبرم پيدا شدن... خودشون فكر مي‌كنن عالي نقش بازي مي‌كنن اما نمي‌دونن من زماني شيطونو درس مي دادم... (شيطون با من ميومد بغل چشمه تشنه برمي‌گشت) شايد اگه مي‌دونستن اينجوري خودشونو به معصمويت و مظلوم نمايي نمي‌زدن..

 

P.SI  :

اخلاق گندي دارم...از اينكه كم بيارم حالم بهم ميخوره...احتياجي به ثابت كردن نيست اما... نخواه بخوام ثابت كنم!

P.SII :

خيلي دوست دارم نظردونيم باز باشه و نقدم كنين.. دو دليل داره كه يكيش زيادي شخصيه.. يكيشم اينه كه بعضيا بجاي خوندن پستهام، نظرهاي منو توي وبلاگاي بقيه پيگيري مي‌كنن و نظرهاي بقيه رو توي وبلاگ من و بعد ميشينن نتيجه گيري مي‌كنن در حد تيم ملي(!) كه تو با ايني.. اين با توئه.. مباركه... آخي.. ناراحت شدي؟ منكه قصد نداشتم... / صبر كردم... خوندم... خنديدم... دلخور شدم... عصباني شدم... ديليت كردم ولي آش كه همون بود هيچ، كاسه هم همون بود(!)... اينا ديگه تكراري شده.. اگه واقعا نظر سازنده اي دارين آي ديم اين گوشه اس... ميتونين جاي باز كردن نظردوني OFF بذارين اما فقط اگه نقده... اينكه قشنگ بود.. خوشم اومد زيادي تكراريه... يه روزي نظردوني وبلاگم ميشه مثل سابق.. يه روزي كه همه جنبه داشته باشن و دنبال مچ گيري و پيدا كردن رابطه بين من و تو اون و اين و ما! نباشن...  هركسي يه حريم شخصي داره..... بدون اجازه واردش نشين.......

P.SIII: 

انتخاباتي چيزي نزديكه؟.... جديدا بدجور بعضيا دارن شعار مي‌دن....

P.SIV :

توي اين دنياي مجازي..... هيچكسو دوست ندارم.... دنبال چي هستي؟

خارج از محدوده:

اگه تو هم جاي من بودي با حرفاي ديشب هوايي مي‌شدي.... هوايي نشدم ولي.. هي مي‌رم جلوي آينه مي بينم نه.. گوشام دراز نشده!!... وقتي منو ديدي گوشام دراز بود كه اينارو گفتي؟ دوست دارم راست باشن... ولي...  مي‌گن هميشه يه ولي و اما واسه هرچيزي كنار بذار......

ونان دشمنتان هركه هست آجر باد.

.

| جمعه 10 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


آدم بالا مي آورد

از بس بالا و پايين مي دود

سد اميركبير تير خورده است

چرا اخبار نمي‌گويد؟

  ناصرالدين شاه با قليانش شليك مي‌كند

چرا اخبار نمي‌گويد؟

در هر اداره اي

ناصرالدين شاه

ايستاده با تپانچه‌اش

به انتظار من!

به سبيل مباركت آقاي دكتر!

من ديوانه نيستم...


ادامه مطلب

| سه شنبه 7 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


براي دريدن، چنگ و دندان نمي‌خواهي...

حرفهايت دو شقه مي‌كند

اين غزال رميده را......

| یکشنبه 5 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


از 12 تا نزديكاي 1نيمه شب:

 

تاحالا شده  جاي خواب، اشك چشماتو پر كنه؟ اونم بي‌دليل!

 

3 و 10 دقيقه يا 10 دقيقه به 3:

 

ــ   مامان..... مامان......

           ...............

ــ   مامان!

ــ   چيه... چي شده...

ــ   مامان.... بيا پيش من بخواب...

ــ‌   چته؟ چي شده؟

ــ   .... (دوروبرمو نگاه مي كنم ... تاريكه تاريكه... گيجم... )

ــ   زهرا خوبي؟

ــ   ....... (ديگه نميشه خودمو كنترل كنم.... مي‌زنم زير گريه)!

ــ   خواب بد ديدي.. نترس هيچي نيست...

ــ   ........ لبام بهم دوخته شده بود... مامان نمي‌تونستم حرف بزنم...

ــ   بيا اين آب قندو بخور..... چيزي نيست....

ــ   .................

چشمامو باز كردم.... اومده بود پيشم.....

 

I.         معلوم نيست از امروز چيا مي‌خوان پشت سرم بگن!

II.       تعبير اينكه توي خواب تا حد جنون جيغ بكشي و هيچكس صداتو  نشنوه چيه؟

III.    يا تعبير اين يكي: لبات بهم دوخته شده باشه و آبجيت كنارت باشه و نفهمه....

IV.      اين چي؟: يکیو بكشي و توي خونه‌ دفنش كني..صورتشو پوشونديا اما چشماش تورو مي‌پاد!!!

V.      تو هم ميگي من زبونم لالي! شدم؟!

VI.     مي‌گه كلاسات كه شروع بشه از اين حال و هوا در مياي...مي‌گه جنبه اينهمه دوري از دوستاتو نداري!

VII.     دوست داشتم اونموقع بغلم ميكردي و بخودت فشار ميدادي.... اينجوري خيلي زودتر آرومتر ميشدم.... چرا منو تو باهم اينجوري نيستم؟..... مامان!

VIII.    آب قندتم كه بدتر دلمو بهم زد! يه استكان آب نيمه گرم و يه‌دونه قند (ايششش)!

 

خارج از محدوده!:                قبلنا از اين  خيلي خوشم ميومد (!)

| یکشنبه 5 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


so tired, lull me 2 sleep!     بعضي روزها

‌    دلم براي خودم تنگ مي‌شود

‌    دلم براي خودم مي‌گيرد

    دلم براي خودم حتی گريه مي كند!

    اگر من نمی بودم

    بعد، دلم چه مي‌كرد (؟!)

 

 I   .               مگه تو هم دل داري؟...... اينو زياد شنيدم.........

II   .              اينروزا دوست دارم فقط بخوابم...لطفا انقدر گير نده............... مامان.

ونان دشمنتان هركه هست آجر باد.

| شنبه 4 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


نميدانم چرا اينروزها از دوستان و آشنايان

هركس مرا مي‌بيند از دور مي‌گويد:

                                اين روزها انگار، حال و هواي ديگري داري!

اما من مثل هرروزم

با آن نشاني‌هاي ساده

با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولي.

مثل هميشه ساكت و آرام.

اين روزها تنها حس مي‌كنم گاهي كمي گنگم.

گاهي كمي گيجم.

حس مي كنم از روزهاي پيش قدري بيشتر اين روزها را دوست دارم.

گاهي ـ‌ از تو چه پنهان ـ با سنگها آواز ميخوانم

و قدر بعضي لحظه‌ها را خوب مي‌دانم.

اين روزها گاهي از روز و ماه و سال، از تقويم، از روزنامه بي‌خبر هستم.

حس مي‌كنم گاهي كمي كمتر، گاهي شديدا بيشتر هستم!

حتي اگر مي شد بگويم اين روزها گاهي خدا را هم

                                                يك جور ديگر مي‌پرستم!

از جمله ديشب من پس از بيست سال* فهميدم

كه رنگ چشمانم كمي ميشي است

و بر خلاف سالهاي پيش رنگ بنفش و ارغواني را

از رنگ آبي دوست تر دارم!

گاهي براي يادبود لحظه اي كوچك

يك روز كامل جشن مي گيرم.

گاهي صدبار در يك روز مي‌ميرم.

حتي يك شاخه از محبوبه هاي شب

يك غنچه مريم هم براي مردنم كافي است.

گاهي نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنايي مي كند.

گاهي دل بي دست و پا و سربزيم را

آهنگ يك موسيقي غمگين هوايي مي كند.

اما غير از همين حس ها كه گفتم

و غير از اين رفتار معمولي و غير از اين حال و هواي ساده و عادي

حال و هواي ديگري در دل ندارم

رفتـــار من عادي است...

هموكه ميگويد:«و ق حرف آخر عشق است... آنجا كه نام من آغاز ميشود»!

P.S وارنينگي!!! :d

هرچي‌ام شوخ و دوستانه باشه رفتارم؛ مقابل بعضي شوخياي بيجا، اخلاقم يه نموره سگي ميشه.. لطفا حد خودتونو بشناسين .. حتي شما دوست عزيز(!)

P.SII:                       از لطفتون ممنون ولي.....  نظر نميخام!!!

 

* سي سال(!)

| جمعه 3 شهریور1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی