تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

ديگه تصميم خودمو گرفتم:«مي‌خوام وايسم تو روش و بهش بگم هرچي رو كه بايد بدونه و توي دلم پوسيده.... بايد زل بزنم تو چشماش و حرفمو بزنم».

همينكارو هم مي‌كنم... ميام مي‌ايستم ... روبروت...

زل مي‌زنم تو چشمات...

زل مي‌زني تو چشمام...

اونقدر نگات مي‌كنم كه شروع مي‌كنه به سوختن چشمام و سرازير مي‌شه ازش اشك.

اونقدر نگام مي‌كني كه شروع مي‌كنه به سوختن چشمات و سرازير مي‌شه ازش اشك.

داد مي‌زنم.... داد نيست كه.. نعره‌س....

داد مي‌زني... داد نيست كه... نعره‌س...

ـ  آدم شو!

ـ  آدم شو!

ـ  به خودت بيا!

ـ  به خودت بيا!

ـ  آْخرش كه چي؟

ـ  آخرش كه چي؟

ـ  هيچي!

ـ  هيچي!

كفري مي‌شم از اينكه حاضر نيستي كوتاه بياي...با تمام قدرت پرت مي‌كنم توي صورتت مجسمه‌ي زنِ عريانِ گل بدستِ يادگاریِ روي ميز رو...مي‌شكني...خورد مي‌شي...تيكه تيكه مي‌شي...

من سالمم...نشكستم.خورد نشدم..تيكه تيكه نشدم ولي احساس مي‌كنم تو...من بودي(!) 

تو ... من بودي كه .... شكست....خورد شد... تيكه تيكه شد....

 

خارج از محدوده:

دوستي لينك جالبي فرستاده بود! دخترك برنامه‌ي تميزي رديف كرده بود.. خودفروشي اينترنتي... كسانيكه طلبه(!) بودند بايد شماره مي‌دادن و قرار مي‌ذاشتن و...آره ديگه!... بيشتر از 80درصدشون كه از قربون صدقه واسه تن و بدن دختره شروع مي‌كردن و از ظرفيت خودشون مي‌گفتنو بالاخره شماره تلفن مي‌دادن و مي‌رفتن توي نوبت... اما عده‌اي بودن كه زيادي جالب بودن!.. هرچي بد و بيراه بود بار دخترك مي‌كردن كه همه‌رو گذاشتي سركار و اينا همه‌ش چرت و پرته و به پسرايي كه گول اينو خورده بودن فحش مي‌دادن كه عقده‌اي هستين و از اين حرفا.. آخر سر هم شمارشونو مي‌ذاشتن و مي‌رفتن توي نوبت!!!

وناندشمنتانهركههستآجرباد(noqte)

| جمعه 28 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


گاهی اوقات سالها طول می‌كشد تا بفهمي چه بر سر زندگيت آمده(نقطه)

از زندگی بدم مياد ... مرگ‌آوره ... 

مرگ؟؟؟ نظری ندارم.

                                                                                              

حالا فهميده من دوسش دارم خودشو لوس كرده..عدل، وقتی اومده كه خواب بودم.. بارونو ميگم بابا(!)

| یکشنبه 23 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


... من حتی نمی‌دانم منگل يعنی چه؟ اما لابد حرف خوبی نيست. عيدی می‌گويد چون گوشهام و كله‌ام بزرگ‌ست چيزی نمی‌دانم بهمين خاطرست كه بعضی وقتها می‌روم جلو آينه مي‌ايستم و زل می‌زنم به كله‌ام، به گوشهام،به موهام. گاهی چشمهام را می‌بندم و دستهام را از دوطرف به كله‌ام فشار می‌دهم و فشار می‌دهم و فشار می‌دهم تا از درد نزديك است جيغ بزنم اما نمی‌زنم. هزار بار اينكار را كرده ام تا كله‌ام كوچتر شود... نمی‌شود.


ادامه مطلب

| شنبه 15 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


 چرا بعضی وقتها كه نه، اكثراوقات كه نه، هميشه..معذرت‌خواهی با اينكه می‌دونی مقصری سخته؟

                                            ~¤~¤~¤~¤~

 

خارج از محدوده:

ـ  ......سلام

ـ  سلام...... تويی؟

ـ  آره منم... كثافت لعنتی احمق ديوونه‌ي بی انصاف بي‌شعور آشغال(!)

ـ  ........ ديگه؟

ـ  دلم برات تنگ شده!!!!!!!!!            وناندشمنتانهركههستآجرباد(noqte)

| دوشنبه 10 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


خيلي زور داره توي تاريكي شب، كه همه خوابن و تو باز مثل وقتايي كه دلخوري و بي‌خوابي زده به سرت كه هيچ؛ به همه جات! توي اون تاريكي مطلق بري كاغذو خودكار بياري و وقتي ميخواي شروع كني به نوشتن اونچيزي كه بدجور داره توي دلت سنگيني مي‌كنه ببيني اي دل غافل، اين خودكاره كه جوهرش تموم شده... با اكراه، كورمال كورمال طرف ميز و باز يه خودكار ديگه و ايندفعه هم همون قضيه‌ي بي‌رنگي خودكار....... اين خودكاراي بي‌ رنگ مي‌خوان بگن كه بابا...حرف دل، جاش تو خود دِله(noqte)

 

P.S :      گفته بودم اونقدر مار مي‌خورم تا افعي شم.... افعي نشدم كه هيچ.... اين حس ‌وحشــــىــــىــــی شدنم هم داره كم مي‌شه.... بايد يه مدتي به بازسازي خودم بپردازم. شايد دليل اينهمه آپ كردن پشت سرهم هم همين باشه!

| شنبه 8 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


عادت دارم به پهلوي چپ* بخوابما...... اينجوري خيلي زود خوابم مي‌بره... اما يه مدتيه هروقت به پهلوي چپ مي‌خوابم انگار دارم خفــه مي‌شم.

~¤~¤~¤~¤~

 

* سعي مي‌كنم ديگه اين جمله رو نگم كه عادت ندارم كسي طرف راستم راه بره و لطفا طرف چپم راه برو... ممكنه باز يكي ديگه پيدا بشه و بگه آدمهايي كه دوست دارن بقيه طرف چپشون راه برن واسه اينه كه اينجوري مي‌خوان به قلبشون نزديكتر باشن و از اين خزعبلات و اين بشه سرآغاز يه قصه‌ي عاشقانه‌ي مزخرف ديگه(!)

| شنبه 8 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


 

يه سري چاقوهايي هست... نوكش حالت قلاب داره... ديدي؟

خواستم بگم من ديدم!!!

وقتايي كه Tv برنامه هاي قاليبافي زنان رو نشون ميداد... يه سرياشون چاقوهاشون اينجوري بود.. من هردفعه به قالي بافتنشون نيگا مي كردم با خودم مي‌گفتم آخه اينا چيجوري اين چاقوي قلابكي! رو از تار و پود نخهاي قالي رد مي‌كنن.... هنوزم نفهميدم.....

بنظرم اين نوع چاقوها مصرفاي زيادي مي‌تونه داشته باشه.......همينجوري(!)

| شنبه 8 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


ـ خانوم.... خانوم ببخشين.

ـ بله.. بفرمايين

ـ اين كارت از كيف شما افتاد...... با اجازه.

............. I love you! ... Ali…0913…

.....

ـ خانوم... ببخشين

ـ بله .. امري بود؟

ـ  ببخشين اين كارت از كيف شما افتاد.. با اجــ...

ـ آقا ببخشين شما هفته‌ي پيش هم يه كارت درست عين اين دادين به من و همينو گفتين.

ـ من؟

ـ بله خود خود شما..

ـ نه خانوم.. اشتباه شده... من اولين باريه كه از يكي خوشم مياد اينم همين الان نوشتم.

ـ

... توي دانشگاه ديدمش كه داشت به يكي مي‌گفت اين كارت از كيف شما افتاد.. با اجازه!!!

 

خارج از محدوده:

ميخاستم باهات مشورت كنم... نشد... مهم نيست... خودم تنهايي تصميم مي‌گيرم... (هروقت بدون مشورت تصميم گرفتم وقتي پشيمون شدم كه خيلي دير شده بود) .... 

| جمعه 7 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


ـ ببين عزيزم... بين شنيدن و گوش‌كردن فرق زياديه... فكر نكنم لازم باشه برات توضيح بدم اما بهتره بدونی كه وقتي دارم با شما صحبت مي‌كنم نميخوام صرفا حرفهامو بشنوي... ميخام به حرفام گوش كني... اين دوتا مقوله از هم جدان.... Ook؟

~¤~¤~¤~¤~

ـ هي... گوش مي‌كني چي دارم مي‌گم؟

ـ ها؟؟؟؟  آره آره بابا... دارم مي‌شنوم (!)

| جمعه 7 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


مي بينم صـورتمـو تو آينـه                          با لبي خسته مي‌پرسم از خودم

اين غريبه كيه از من چي مي‌خاد؟               اون به من يا من به اون خيره شدم...


ادامه مطلب

| پنجشنبه 6 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


چيزي مثل پتك مي‌خورد بر سر و صورت مبارك*..با چشمان اندازه وزغ! شده از خواب مي‌پرم و مادررا مي‌بينم كه مي‌گويد: «باز ماه رمضون شد گير شماها افتادم؟..د  پاشو لعنتي**». همينكه پايش را در آشپزخانه مي‌گذارد دوباره ميخوابم كه جيغي بنفش پرده‌ي گوشم را نوازش مي‌دهد و مجبور مي‌شوم بيدارگشتيده شوم... هنگام صرف سحــري*** هي غر مي‌زند كه: « از فردا اگه زود بيدار نشين پارچ آبو تو صورتتون خالي مي‌كنم.. ساعتو نيگا.. اذونه...اصلا پاشو برو!!» بعد از بلعيدن يك سري چيزهايي كه نميشود در آن خواب‌وبيداري فهميد چيست، حين بازگشت به خواب ناز يادم مي‌آيد رمضانست‌و قول داده‌ام آدم شوم بسي! بهر زحمتي تا اذان بيدار مانده و نمازواري! و خميازه پشت خميازه تحويل Godجون مي‌دهم و به خواب ناز فرومي‌روم...كاش دانشجو نبودم! از كلاس كه برمي‌گردم‌ عبادت خداي را بجاي مي‌آورم و again به خواب ناز فرو ميروم تا خود اذان مغرب...اينجا جيغ و داد مادر فايده دارد. او هم فهميده و هر ده دقيقه مي‌گويد: «پاشين افطار شد» و به منكه مثل فنــر از جا مي‌پرم مي‌خندد... شب، سريالهاي درپيت تليفيزون و اينترنت و بازهم از خواب ناز پريدنهاي نصف‌شب و .. بازهم خواب و خواب...

نتيجه مي‌گيريم كه ماه رمضان نام ديگري هم مي‌تواند داشته بيشد!: ماه خواب(نقطه)

~¤~¤~¤~¤~¤~¤~

*        ماه مبارك زود از خواب پاچين!وگرنه مامانه عصبي ميشه و بالشتو 5 دقيقه روي صورتتون نگه ميداره و....

**     مادرم عادت ندارد بگويد لعنتي... جسارت مرا بخاطر وارد كردن تكيه كلام خودم ببخشاي(!)

***   هنوزم بعد اينهمه عمر كه از خدا گرفتم(!) نفهميدم سحري چيه؟؟؟ ناهار؟ شام؟ صبحانه‌؟

P.S I:      از فردامريضايي كه روزه بهشون واجب نيست چندبرابر ميشن...آخ زخم معده‌م عود كرد

P.S II :    اون قدیمــــــــــا چه راحت با خـدا حرف مي‌زدم...!

ونان دشمنتان هركه هست آجر باد

 

خارج از محدوده:       اگر آفتاب ظهر كاشان بذاره مسيري كه هميشه تا خونه پياده ميرم براي فكـــر و خيال عاليه.. غم نان اگر بگذارد!!!.. راستي... امسال ماه مبارك رمضان يكم زود نيومد؟!

| یکشنبه 2 مهر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |