تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

» وحشـــت مي كنم... وقتي همه چيز عاليه (!)....

ديگه خيلي خوب درك كردم كه هيچوقت به لحظه‌ها/ساعتها/روزها* حتي هفته‌هاي متوالي كه خوشم، اعتماد نكنم.. اعتماد نمي‌كنم... از لحظات خوب بخاطر لحظه‌هاي بدِ بعدش! متنفرم..

 

Tell me who's gonna stop the Rain(?)»» وقتي قطره‌هاي بارون كه ‌وحشـــىــــىـــیانه به بن بست صورتم برخورد مي‌كنن رو حس مي‌كنم باخودم مي‌گم كاش اين قطره‌ها می تونستن بدي‌ و ‌غصه‌هارو هم بشورن و با خودشون ببرن ... پاكي همه‌جا بعد از تموم شدن بارون قلقلكم مي‌ده كه اميدوار بشم واقعا همينطوره...

 

»»» انگار يه چي تو زندگيم كمه.. نمي‌دونم...شايدم يه چي زياديه...نمي‌دونم.. شايدم..Shit...شدم مثل ولاديمير و استراگونِ درانتظارگودو...منتظرم... منتظر چي؟...نه...؛ خسته‌م... از چي؟... نه..؛ متنفرم... از چي؟.... Ooh... DAMMIT (!)

 

»»»» دستمو گذاشتم زير چونه‌م... بدجور توي فكرم... نگام به تلفنه... چن روزه وحشتناك آروم شده... همينجور كه بهش زل زدم يه چيز جالبي مي‌بينم... شماره‌ي 5 تلفنم برعسكه!

~¤~¤~¤~¤~

  بالاخره آپ شد.. شايد  تا آپ بعدي وقفه‌ي طولانی مدتی باشه (خوشحال باش)!

وناندشمنتانهركههستآجرباد(noqte)

 

*             هر روز بي تو  روز مباداست...

| پنجشنبه 18 آبان1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


ديگر دندانهايت گوشت تنم را گاز نمي‌گيرند...

مثل ساندويچ نيمه كاره‌اي طعم تكراري مرا،

به سطل زباله تعارف مي‌كني...

سس قرمز از رگهايم بيرون مي زند؛

گربه هاي خيابان خيال تكه تكه كردنم را دارند..... مثل زباله‌اي گران قيمت...

~¤~¤~¤~¤~

آقا من كمبود دارم (:-O)

محبت؟..عشـق؟..تو اين زمونه؟؟(حالا درسته روزاي باروني هوا بدجوري دو نفره مي‌شه و آدم دلش ميخاد با يكي... استغفرالـ... نميذارين ‌وحشــــىــــىـــــی بمونما).. صحبت از پژمردن يك برگ نيست... صحبت از كمبود مطلبه واسه UP كردن(!).... دوستی گفت درمورد همين بي موضوعي بنويسم تاحداقل بفهمم شما دوست دارين از چي بگم (نيست منم قهار:دي)...پس در اين وضعيت بغرنج دوستيتونو به من نشون بدين.. نشون بدين ديگه... 

وناندشمنتانهركههستآجرباد(noqte)

| دوشنبه 8 آبان1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی |