تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

اي مريم باكره!  بگو چطور مي‌شود  هم بود .... هم پاك بود ؟!

| پنجشنبه 16 آذر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی


از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است؛ كودك،خرگوش، پروانه...و من چقدر دلم ميخواهد همه داستانهاي پروانه‌ ها را بدانم كه بي‌نهايت‌ بار درنامه‌ها و شعرها در شعله‌ها سوختند تا سند سوختن نويسنده شان باشند.. پروانهها..آخ... تصور كن؛ آنها در انديشه چيزي مبهم كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي‌رقصاند به گلها نزديك ميشوند....  يادم مي‌آيد روزگاري ساده‌لوحانه، صحرابه صحرا و بهار به بهار، دانه دانه بنفشه‌هاي ‌وحشـــىــــىـــی را يك دسته میكردم ... "عشق را چگونه مي‌شود نوشت"...در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه  كه به غفلت آن سوال بي‌جواب گذشت ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده وگرنه چشمانم را مي‌بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي‌خواند: من تو را... او را ... كسي را دوست مي‌دارم...

| پنجشنبه 2 آذر1385 | ‌وحشــــىــــىـــــی