بارها به فكر مرگ و تجزيه ذرات تنم افتاده بودم، بطوريكه اين فكر مرا نميترسانيد؛ برعكس آرزوي حقيقي ميكردم كه نيست و نابود بشوم. از تنها چيزي كه ميترسيدم اين بود كه ذرات تنم در ذرات تن رجالهها برود. اين فكر برايم تحملناپذير است. گاهي دلم ميخواست بعد از مرگ دستهاي دراز با انگشتان بلند حساسي داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمعآوري ميكردم. دو دستي نگه ميداشتم تا ذرات تن من كه مال من هستند در تن رجالهها نرود. تنها چيزي كه از من دلجويي ميكرد اميد نيستي پس از مرگ بود. فكر زندگي دوباره مرا ميترسانيد و خسته ميكرد. من هنوز به اين دنيايي كه در آن زندگي ميكردم انس نگرفته بودم، دنياي ديگر به چه درد من ميخورد؟ صادق.هدايت P.s : اگه Valentine يه مراسم عربي بود مدعيان دفاع از تمدن چندين و چندهزار سالهي ايران خودشونو ميكشتن كه هيهات، تمدن ايرانو از بين بردن...دارن فرهنگ خودشونو وارد ميكنن...اما حالا كه مال خارجي باكلاسهاست! كادو ميخرن و ولنتاين رو بهم تبريك ميگن و كلي بازيهاي ديگه... دريغ از اينكه خود همين فرهنگ چندين هزارساله كه سنگشو به سينه ميزنن يه همچين مراسمي ـ سپندارمذگان ـ داره كه اتفاقا فقط چهار روز با ولنتاينگ(!) فاصله داره اما طاقت نميارن و ولنتاينو جشن ميگيرن... دست مريزاد... بهيچوجه از عربها طرفداري نميكنم؛ فقط ميخوام تناقضي رو كه وجود داره نشون بدم...That's all
| شنبه 28 بهمن1385 | وحشــــىــــىـــــی |
ميدوني برتري ميمون نسبت به انسان چيه؟ ميمون وقتي توي آينه نگاه ميكنه، يه ميمون ميبينه(!) . . P.s I حتي هنوزم فكر ميكنم ميمون لفظ عاميانهايه براي ميمان...مثل حيوون / حيوان، جوون / جوان و... P.s II ظاهراً پريروز كه با سرعت نور، با سر خوردم زمين و... بووووووم؛ پيچ و مهرههاي مغزم قاطي شده...منگ ميزنم خ.ا.م. عجب داداش كوچيكيه اين ديگه؛ خواسته كلاسو دودر كنه، برگشته به معلمش گفته امروز نذري داريم بايد زود برم...معلمشم آدرسخونه رو گرفته، شب بياد نذري بگيره:دي... حالا اعصابش خورده كه شب چيكار كنه...گفتم امروز كه جشن تولد دخترِ نرگسه، يه چيزي از اونجا ميقاپم واست ميارم شب بده معلمت:دي
| دوشنبه 23 بهمن1385 | وحشــــىــــىـــــی
25 دقيقه وقت دارم. 25 دقيقهي ديگر در جهنم خواهم بود. 24 دقيقه وقت دارم. آخرين غذاي من كمي لوبياست. 23 دقيقه مانده است. به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همهي آنها. آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم. به شهردار تلفن ميكنم، رفته ناهار بخورد. بيست دقيقهي ديگر باقي است. كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.» نوزده دقيقه مانده است. به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم. هيجده دقيقه وقت دارم. رييس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد. هفده دقيقه باقي است. مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن. حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.» وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.» م م م م... پانزده دقيقه مانده است. اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن. چهارده دقيقه وقت دارم. پدر روحاني ميآيد تا روحم را نجات دهد، در اين سيزده دقيقهي باقي مانده. از آتش و سوختن ميگويد، اما من احساس ميكنم كه سخت سردم است. دوازده دقيقهي ديگر وقت دارم. چوبهي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد. يازده دقيقه وقت دارم. چوبهي دار عالي است و كارش حرف ندارد. ده دقيقه ي ديگر وقت دارم. منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند.در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده. اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ... خب، به جهنم. هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم. حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم. هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم. بهتر است حواسم جمع ِ قدمهايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند. شش دقيقه ي ديگر وقت دارم. حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ... پنج دقيقه ي ديگر باقي است. يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد. چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم. حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم. سه دقيقه ي ديگر باقي مانده. مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است. دو دقيقه ي ديگر وقت دارم. صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم. يك دقيقه ي ديگر مانده است. و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م... تو اون يكي وبم هم گذاشته بودمش P.s I : بابا من از عزاداري كه آدما روي مبل لم بدن و حرير مشكي بندازن رو صورتشون و آرايش تيره کنن و قيافهي غمگين بخودشون بگيره بدم مياد...اينو چجوري به مامانم حالي كنم كه هي نگه بيا بريم خونهي سادات؟ هاااااااان؟
| جمعه 20 بهمن1385 | وحشــــىــــىـــــی |
" يك وكيل، هركاري ميكند تا پرونده را به سود خود تمام كند. براي رسيدن به اين منظور، برخي اوقات حتي راست هم ميگويد" ! . از همون بچگي شغل بزرگيمو! انتخاب كرده بودم.. وكالت...حسابي خودمو ساخته بودم واسه همچين شغلي.. حتي توي خيالاتم محل دفتر وكالتم رو هم تعيين كرده بودم!... موكلامم داخل آدم نبودنا؛ قاتلين بالافطره و مظنونين هميشگي! يا زنايي كه با صورتاي كبود و بدناي درب و داغون ازم ميخواستن حقشونو بگيرم... واي كه تو عالم خيال چه قيامتي به پا ميكردم با نطقهاي توي دادگاهم.... فن بيان خوبي هم داشتما... آخ كه چقدر حيف شد وكيل نشدم... جمله بالايي منو ياد خوشخياليهاي عالم بچگي انداخت...... ![]()
| سه شنبه 17 بهمن1385 | وحشــــىــــىـــــی
ميدوني؟ اصلا دليل نداره زار بزني... همينكه اشكي از گوشهي چشمت جاري بشه يه حس و حال عجيبي بهت دست ميده كه محاله اون خنده يا قهقههي وحشــــىــــىـــــیانه بده...سبك ميشي.. اصلا ميري توي فاز ديگه... از وقتي به انتخاب خودم وحشــــىــــىـــــی شدم از دستش دادم... داد و فرياد، فحش، لعنت، شكستن... جاشو گرفت.. ميبيني؟ »»»»◊◊◊«««« » چند روزيه امتحانام تموميده! حس و حال نوشتنه نيست، اگرم بنويسم چرت و پرت و حكايت رنگ رخساره خبر ميدهد از سر درون ميشه....فعلا واسه اينكه بدونين زندهم، اومدم....... نوشتم..... حالام ميرم! »» قالبو عوض كردم... روشن... درست متضاد فردا/پس فردا... بقول غسالخونه چي...مهم این نیست که لباس سیاه بپوشی... قلبت سیاه باشد کافیست(!) ... خارج از محدوده: ميگه تا اربعين ريشامو (كه هنوز اونقدر بزرگ نشده تا كامل دربياد) نميزنم... آهنگ شاد گوش نميدم.. ورق بازي نميكنم.. شب نشيني تعطيل... قليون نميكشم(اين ديگه چرا؟)... لباس مشكيمو درنميآرم.../ همينجور كه به حساسيت و دلخوشيش ميخندم متنفر ميشم از خودم..... دوست دارم بدونم.. ببينم چند روز رو حرفش وايميسسه.. فعلا كه يه هفته... وناندشمنتانهركههستآجرباد
| یکشنبه 8 بهمن1385 | وحشــــىــــىـــــی |