« چه بويي، چه آفتابي، آه! بهـــار آمده است، و من به جستوجوي جفت خويش خواهم رفت». پرنده از لب ايوان پريد. مثل پيامي پريد و رفت. پرنده كوچك بود. پرنده فكر نميكرد. پرنده روزنامه نميخواند. پرنده قرض نداشت. پرنده آدمها را نميشناخت. پرنده روي هوا و بر فراز چراغهاي خطر درارتفاع بيخبري ميپريد و لحظههاي آبي را ديوانهوار تجربه ميكرد پرنده، آه، فقط يك پرنده بود. فروغ »»»»◊◊◊««««
ادامه مطلب
| سه شنبه 29 اسفند1385 | وحشــــىــــىـــــی |
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.... فروغ v خط خطيهاي اعصابمو يه پاك كن خيلي معمولي (200هزار تومنی!) پاك كرد..
| شنبه 26 اسفند1385 | وحشــــىــــىـــــی
ميخام چشمامو ببندم و به اندازهي 21 سال بالا بيارم هرچيو كه زندگي كردم. از جون من چي ميخواي؟ وقتي آدم بودم باهام كاري نداشتي…انگار نه انگار يه همچين بندهايهم هست. حالام كه چشمامو بستم و زدم به بيخيالي و ازت دور شدم…فرستادي دنبالم، اونم اينجوري… چيو ميخواستي ثابت كني؟ بزرگيتو؟رحيم بودنتو؟اينكه هركار بخواي ميتوني انجام بدي؟ هه.... اينارو كه خودمم ميدونستم…… ميدونم كه ميدوني آدم بيظرفيتيام... پس ديگه اينجوري بازيام نده... ديگه اينجوري بازيام نده
| شنبه 19 اسفند1385 | وحشــــىــــىـــــی |
When you have everything What do u have? You have nothing. When everything is right Everything is wrong. This is LIFE. برداشت آزاد از Gia
P.s I: To realize the value of a friend: Lose one
P.s II: وحشــــىــــىـــــی فعلا مخش، تعطيـــــــــــل (!)
| دوشنبه 14 اسفند1385 | وحشــــىــــىـــــی
1- هميشه نميتوانيم بيشتر از يك هفته با هم دوست باشيم شايد هم كمتر. 2- روز پنجشنبه 25/11/74 هم بخاطر 20هاي علكي خودمان باهم دوست صميمي شديم ولي بيفايده بود. 3-هيچوقت به هم يادگاري و يا نقاشي نميدهيم و اگر يكي از ما نقاشي كشيد ديگري هم بايد منظور او را بفهمد و با او دوست شود و براي او نقاشي بكشد. زهراخانم من شما را دوست دارم ولي نميدانم چرا ما نميتوانيم مثل نوشتههاي بالا باهم دوست باشيم. البته من اين نامه را ننوشتم كه فكر كنيد ميخواهم با شما قهر شوم! نه اگر اين فكر را كرديد اشتباه كرديد: چون من اين نامه را نوشتم كه با هم دوست صميمي شويم. تابحال چقدر براي هم نامه و نقاشي دادهايم ولي بيفايده بوده است. لطفا تا آخر سال باهم دوستان صميمي باشيم چون من سال ديگر پيش شما نيستم... »»»»◊◊◊«««« »» رفتم به 11 سال پيش... دنبال يه شعر قديمي بودم كه يه پاكت گنده پيدا كردم: نامههاي دوران خوشخيالي...اين يكي از قديمياشه.اكثراً به راهنمايي برميگشت... جالبترينش مربوط ميشد به اول دبيرستان.. يكي از بچههاي A6 كه اصلا نميشناختمش،واسم نامه عاشقانه نوشته بود..باورت ميشه؟ چندتاشم نامههاي عاشقانهي بروبچز به داداشم بود:دي (غيرت/حسادت نذاشته بود بهش برسونم) »»» اونقدر توي گذشته غرق شدم كه حواسم نبود سماورو تا آخر زيادكردم و ندیدم شمعكش خاموشه...از سرگيجهي وحشتناكم فهميدم چه دسته گلي به آب دادم.اگه كليد برقو زده بودما... God have merci on me »»»» اين خاطرهها، اشك آدمو درمياره لامصصب(!) من اونروزا رو ميخاااااااااااااااام وناندشمنتانهركههستآجرباد.
| شنبه 5 اسفند1385 | وحشــــىــــىـــــی |