تا نگاه مي كني وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي؛ پيش از آنكه با خبر شوي لحظهي عزيمت تو ناگزير ميشود. آه اي دريغ و حسرت هميشگي؛ ناگهان چه زود دير ميشود. »»»»◊◊◊«««« واقعا زندگي به چه درد ميخوره؟ اينهمه نقشه واسه آينده.. اينهمه كاراي نيمه تموم... اينهمه شور و شوق... اينهمه خيال و رويا....شايدم يه معشوقه ... توي اوج جوونی بذاري بري و از همهي اينا چشم بپوشي... سخته... به خدا سخته... اصلا آدم ناميد ميشه واسه اينكه يه كاريو شروع كنه... واسه آيندهش برنامهريزي كنه.. اصلا دل ببنده(!)...آخرش كه چي؟..... همه چي رو ازت بگيرن و بفرستنت جايي كه توي اين دنيا حتي نميخاي بهش فكر كني...موي بدنت از شنيدنش سيخ ميشه.... شب اول قبر محمدحسين تا صبح خوابم نبرد.... يه جورايي خودمو مثل اون ميديدم.. يه جوون توي اين با تمام ويژگيهاش، با همهي كارايي كه ممكنه بكنه (خيلي كارارو هم نكنه).. البته با نماز و روزهي بهجا... حس كردم شب خيلي سختي رو داره ميگذرونه.....يعني واقعا همچين شبي با همهي تفاسيري كه ازش ميشه، وجود داره؟ God have meRcy on us خ.م : هر روز مرا ياد كنيد، با ياد شما زنده ترينم. التماس 500 لاالهالاالله در اين شب جمعه.... محمدحسين ميخكوب شدم.. يه SMS ازطرف محمدحسين... نازي، نكنه فكر كرده داريم فراموشش ميكنيم... كار خواهرش بود وناندشمنتانهركههستآجرباد.
| پنجشنبه 23 فروردین1386 | وحشــــىــــىـــــی |
شاید تو، دلت از کل خانواده ی ما پاکتر باشه.... واسه محمدحسین دعا کن... فقط همین دو سه روز رو وقت داره که پیش ما بمونه... ADDED 14/1/1385
| جمعه 10 فروردین1386 | وحشــــىــــىـــــی
... سخته وقتي هرجاشو درست كني ببيني باز يه جاش ميلنگه... خب آدم خسته ميشه... آدم عصبي ميشه.. آدم ميخاد بزنه همه چيو دربوداغون كنه، همه چيو از بين ببره... آدم حتي فكر نميكنه ممكنه پلهاي پشت سرشو كنفيكون كنه... آدم، آدمه ديگه... مگه چقدر كشش داره؟ لعنت به اين آدم
| شنبه 4 فروردین1386 | وحشــــىــــىـــــی