از اون روزاي كسل كنندهاي بود كه بايد تا ساعت 4 توي دانشگاه علاف ميموندم، اونم واسه يه درس عمومي. با فاطي(ز) تو يه كلاس خالي!نشسته بوديم(بعداً فهميدم بيچاره مونده بود پيش من كه تنها نباشم) از هر دري واسه گذروندن وقت صحبت كرديم. از خاطرههاي خوب و بد. از اينكه مامان بزرگش هركيو كه واسه آدم نشون كنه بايد با همون ازدواج كنه. از اينكه پارسال هم يكي رو واسه اون نشون كرده بود و اون با كلي بدبختي تونسته شونه خالی كنه! از خاطرات اين سه سال كه مثل برق گذشت..از فوق ليسانس كه اگه قبول نشيم رسماً بدبختيم! اونقدر حرف زديم كه ديگه چيزي نمونده بود بريزيم رو دايره. از كلاس زديم بيرون.. دفتر فرهنگي واسه عمره دانشجويي ثبت نام ميكرد... به اصرار فاطي فرم گرفتيم. من كه معمولاً به اين قرعهكشي ها اعتقاد ندارم همون موقع گفتم اگه ما از اين شانسا داشتيم الان اينجا نبوديم(!) ولي فاطي* خيلي اميدوار بود. از همون روز واسه مكه برنامه ريزي ميكرد كه اگه ما باهم بريم مكه چي بشه و .... يه فرم هم واسه آرزو گرفتيم .. فرداش با بچهها صحبت كرديم و كلي مسخرهبازي درآورديم كه اگه خدا، خدا باشه(البته نعوذبالله!)اسم ما درنمیاد... مهديه(ر) هم فرم پر كرد..اونم خيلي ميخواست بره... من اما فقط واسه اينكه ببينم خدا چقدر قبولم داره..... دو سه هفته بعدش قرعهكشي بود... من و آرزو هم كه پايهي دودركردن كلاس،تو مراسم شركت كرديم... اولش باغباني كلي حرف زد كه اگه اسمتون درنيومد نااميد نشين و فكر نكنين خدا دوستتون نداره و از اينا... بعبارتي جونمون رو به لبمون رسوند تا قرعهكشي شروع شد...يكي يكي اسمارو ميخوندن.. نفر هفتم، آرزو! باوركردني نبود... اشكمون دراومد(يعني ماهم آره؟مايي كه به اين چيزا ميخنديديم).. اِسما همينجور خونده ميشد و خبري از اسم من نبود... ـ حقم بود!ـ ديگه طاقت نياوردم. زدم بيرون... آرزو پشت سرم دلداريم ميداد كه حالا كه چيزي نشده و .... يهو از تو سالن گفتن: زهرا ساداتِ.... . چي؟ مگه ميشه؟ جيغي كشيديم كه چند نفر از سالن زدن بيرون.... اونروز انگار خدا با ما مهربونتر هميشه بود. 5 ماهي ميشه كه اين اتفاقا افتاده و پشت سرشم ثبت نام... واريز پول.. كلاس.. خريد.. OoOoOoH..حالا فقط 5 روز مونده به رفتن... آرزو میگه خدا چيجوري جرئت كرده ما رو، اونم با هم بفرسته مكه؟! من ولي فكر ميكنم خدا ميدونه ما اوني نيستيم كه هستيم،و ميتونيم اوني باشيم كه نيستيم! يعني اميدوارم اينجوري باشه... P.S: شاید وقتی برگشتم... دیگه وحشــــىــــىـــــی نباشم! P.S II : توی این دنیای مجازی بدی نکردم ولی بدی و دورنگی زیاد دیدم.... همه رو فراموش میکنم... و نان دشمنتان هر که هست آجر باد. * فاطي اما اسمش درنيومد..همونكه خیلی دلش روشن بود. به بچهها که میگفتيم، اصلا روم نميشد تو صورتش نگاه كنم
| پنجشنبه 7 تیر1386 | وحشــــىــــىـــــی |