آقا ما دیشب بختک افتاده بود رویمان! اصلا میدونی بختک چیه؟ بختک یک چیزیست که وقتی خوابی میافتد رویت! نمیگذارد از خواب بیدار شی. اونقدر ترسناکه که تا حد سکته ناقص هم میبردت...واللا...معمولا هم وقتی میافتد روی آدم که آدم اعصاب معصاب ندارد...دیشب هم از آن شبهایی بود که ما حال اعصابمان خوب نبود و این بختک هم که شاخکهایش تیز شده بود آمد سراغمان... خواب را تعریف نمیکنیم که نکته به نکته اش سانسوری است:دی ... خلاصه بر اثر جیغ و دادمان داداشمان فهمید و به دادمان رسید كه اگر نميرسيد سكته ناقصه رو زده بوديم...صبحی به ما میگوید: ـ دیشب چِت بود؟تو هم تعطیل شدی؟اولش شنیدم داری سروصدا! میکنیا اما یابو آب میدادم ما: یابو آب میدادی؟ چرا ؟ من داشتم سکته میزدم تو یابو آب میدادی بی معرفت ؟ داداشمان: آخه فکر کردم داری یواشکی با موبایل صحبت میکنی...![]()
![]()
این خاطره ای که تعریف کردیم را میشود به دو صورت نتیجه گرفت ازش:
1: چه داداش خوشغیرتی داریم که شک میکند ما سه نصفه شب با تلفن صحبت میکنیم و یابو آب میدهد.
2: یعنی وقتی ما سه نصفه شب با موبایل صحبت میکنیم این میفهمد و برویش نمیآورد تا آتو بگیرد ازمان؟..:دی
□□□
P.s:
ما یک دوستی داریم که شعر میسراید و آدم را سر ذوق می آورد...دیشب گفتیم بابا تو که اینهمه شعر میگی یه شعر هم در وصف من بسرا... او هم لبیک گفت و این شعر را از خود ول کرد که بیشتر به ... شبیه است:دی
ای زری وز وزو --- بگو چگونه می شود --- هم وز وز کرد --- و هم سکوت کرد!!! L
البته جا دارد من همینجا این شعر ارزشمند را به خرمگس جان تقدیم کنم که بیشتر به ایشان میخورد تا ما... ما که وز وز نمیکنیم.. حشراتن که وز وز میکنن.... آدمیزاد یه کار دیگر میکند:دی
P.sII:
بالاخره طلسم را شکسته و در دقیقه ی 85 ثبت نام کردیم برای فوق... با پرروویی تمام البت.
وناندشمنتانهرکههستآجرباد
| سه شنبه 29 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی |
چند روزيه بدجور همه چيز عاديه... همه چيز سر جاي خودشه.. و اين ما را ميترساند! ما عادت نداريم... يعني عادت داريمها.. از طوفاني كه بعدش ميخاد به پا شه مثل س.گ ميترسيم. ما ديگر كشش نداريم خدا... تا كچلمان نكردي دست از سر ما بردار! دخترعمهمان ازمان خواسته فردا بعدازظهر با او برويم فروشگاه ميرجعفري سوئيشرت بخريم زنداداشمان گفته بيا برويم سينما ... دلمان پوسيد.. اه :دي اگر با دخترعمهمان برويم فروشگاه ميرجعفري 8تومني كه ازش ميخاهيم پول ميشود.. اگر با زنداداشمان برويم سينما دلمان نميپوسد... تازه براي داداشمان خودشيريني هم كردهايم و او باور ميكند كه ما واقعا خوارشوور بدي نيستيم و اهل فتنه گري نيستيم ايضاً.. اما مشكل اينجاست كه ما پول نداريم برويم سينما...اصلا آه نداريم با ناله سويا كنيم... ميگوييم چطور است اول با دخترعمهمان برويم ميرجعفري پولمان را زنده كنيم بعد با زنداداشمان برويم سينما.. ها؟ ديديد چقدر بدبختي داريم ما؟ ديديد به ما آسودگي خاطر نيامده؟ تازه پولي را هم كه از بابايمان براي دفترچهي ارشد گرفتهايم ته كشيده ــ بماند كه گفتهايم 10تومنه ــ و ما بيپول ماندهايم و بيپدر!! ـ پدرمان رفتهاند دَدَر يعني ــ و حشرات موذي در جيب و كيفمان بساطي است كه به پا كردهاند و حالش را ميبرند از فراخي جا ... خلاصه اينگونه كه پيش ميرود به اين نتيجه ميرسيم كه اي كاش همانطور در دِپرِشِنِ حاد به سر ميبرديم تا اين بدبختيها سر باز نميكردند و اعصابمان را چيزي! نميكردند... آري اينچنين است برادر... خلاصه اينكه ما حالمان خوب است.. تو ميخواهي باور نكن.. ما همچنان با قدرت هستيم.. ما داريم زندگي ميكنيم نه اينكه زندگي.... استغفرال... وناندشمنتانهركههستآجرباد خ.م: حالا كه من آهسته آهسته چوب را از لاي چرخ زندگي ام بيرون ميكشم ديگر كسي چوب لاي چرخم نگذارد.
| شنبه 26 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی |
نه اینکه نباشم... نه... اتفاقا خوبم هستم اما خوب نیستم... نیستم خب..... حوصله ندارم آپ کنم.. نه اینکه چیزی نباشه ها... نه...اتفاقا خوبم هس. اما من خوب نیستم.... □□□ به تویی میگم که ممکنه نگرانم بشی..... نگران نباش... خوب میشم.... زووود وناندشمنتانهرکههستآجرباد * بخشی از Hello از Evanescence
| دوشنبه 21 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی |
مث تمام دفعاتی که فکرمیکردم میشه نشد... نشد... ايندفعهم نشد... ديدي الكي استرس نداشتم؟... خوب نيس حالم......... حالم خوب نيس ADDED : میزنه به سرم وقتی دپرسم، حالمم خوب نیس! ـ حسنی میای بریم حموم؟ ـ نه نمیام نه نمیام ـ موهاتو میخای شونه کنی؟ ـ نه نمیخام نه نمیخام خیلی بی شعوریا... شلخته ی ل.ن.د.ه.و.ر. حالا که اینجور شد ؛ ـ عمو سبزی فروش؟ ـ بله ـ سبزی کم فروش؟ ـ بله ـ من نعنـا میخام ـ بله ـ تورو تنها میخام!!! ـ بلههههههههههه :دی
| پنجشنبه 17 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی
استرس دارم... قلبم تندتند میزنه.. هی منتظرم الکی..یعنی میشه؟.. نمیشه؟.. اگه شانس گ.ه.ی من باشه که نمیشه. ابروبادومه و خورشیدو فلک دس به دست هم میدن تا نشه...مث تمام دفعاتی که فکرمیکردم میشه نشد... چقدر عصبیام الان...استرس دارم.. دستامو ؟.. اگه الان دستامو بگیری نمیگی دستات همیشه گرمه ..... یخه لامصصب.... یعنی میشه؟ باید به چیزای خوب فکر کنم.. آره... همینه.. به چیزای خوب فکر کن.. مثلا به... به.... به.... خدایا چرا هیچ چیز خوب لعنتی به ذهنم نمیاد؟...بذار به اتفاقای خندهدار زندگیم فکر کنم.. آره....خدا منکه اینهمه خاطره خندهدار دارم پس چرا هیچیش نمیاد تو این خراب شده؟.. خودت میگی خراب شده خره... نچ..فایده نداره..مث وقتیام که قرار بود برای اولین و البته آخرین بار تئاتر رسمی اجرا کنم..اونم جلوی پونصد شیشصدنفر...نه کمتر بودن..شاید دیویس نفر اما من احساس میکردم پونصدشیشصدتان...14 سالم بود.. وقتی نوبتم شد حس کردم قلبم سر جاش نیست...داره میاد توپاچهم و من هیچکاری نمیتونم بکنم!موقع گفتن دیالوگام صدام بوضوح میلرزید...دستام هم...اونروز بود که فهمیدم وقتایی که عصبی میشم صدام میگیره! من از اون همه آدمِ یه جا ترسیده بودم...14 سالم بود خب.. توی اون لباس صورتی دنبالهدار خوشگل حس خوبی نداشتم... اونروز حس وقتایی که یه لباس زرد جوجویی معمولی میپوشیدم و نقش اون جوجههه که میخاد از تخم بیاد بیرونو!!! بازی میکردم و سرتاپا غرور بودم، نیومد سراغم... عالي بازی ميکردم... 9 سالم بود....جشنای تکلیف نقش فرشته بازی میکردم.. اصلنم استرس نداشتم... واسه همین فکر کردم بازیگر خوبی میشم... اما چرا جلوی اون دیویس نفری که اندازهی پونصد شیشصد نفر بودن اینجوری هول برم داش، تر زدم؟ از اون موقع به بعد دیگه بازی نکردم...حتی تو مدرسه...اصلا دیگه کانون هم نرفتم... با محبوبه به بهونه تمرین میرفتیم پارک،گردش، شیطونی.. تا بالاخره لو رفتیم و به خونههامون اطلاع دادن! اه.. چی داشتم میگفتم که رسیدم به اینجا؟ آها..استرس دارم... لرزش دست و گرفتگي صدام منو یاد اونروز لعنتی انداخت.. جلوی پونصد شیشصد نفری که فقط دیویس تا بودن لعنتیا... یعنی میشه؟.... همینجور تو اتاقم راه میرم... صدای آهنگو زیاد میکنم تا نشنون دارم بلندبلند حرف میزنم... الکی پوستر شاملو رو میکنم جاشو عوض میکنم دوباره ميذارم سر جاش.. گلای خشکيو که چسبوندم به دیوار میکنم...اوه چقد خاک گرفتن...خاكاشونو فوت ميكنم ميچسبونم سر جاش.. آرايش ميكنم... خط چشم ميكشم.. چقد وقته خط چشم نكشيده بودما... با دستم پاكش ميكنم..اوه... مث يه نقاشي آبرنگ خط خطي شده شدم! حوصله ندارم صورتمو بشورم... ميام ميشينم پشت ميزم... شروع ميكنم به تايپ كردن... استرس دارم... قلبم تندتند میزنه.. هی منتظرم الکی..یعنی میشه؟.. نمیشه؟...... P.S: نپرس چرا استرس دارم..... عمرنات نتوني حدس بزني! وناندشمنتانهرکههستآجرباد
| چهارشنبه 16 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی |
از آرزو كه خدافظي كرديم آمديم اينور خيابان و تاكسي گرفتيم.توي تاكسي دو تا پسر جينگولي نشستند كنارمان.ما هم طبق معمول نگاهمان به خيابان بود و به كسي توجهي نداشتيم كه ناگاه متوجه شديم دارند درمورد ما حرف ميزنند اين جينگوليها... گوشهايمان را همچين يه نموره تيز كرديم بفهميم حرف ناموسي نزنند ييهو : ـ اين دختره رو ببين... خوشگله نه؟(قندي بود كه توي دلمان آب شد) ـ بذار ببينم....... نه.. خيلي معموليه (*** به ما) ـ به نظر من كه خوشگله... چشماشو ببين چه نازه (اي قربان آن دهانت:دي) ـ بذار ببينم دوباره(عين بز سرش را خم كرد طرف ما) ... نه مثل... ما هم كه ترسيديم به چيز زاقارتي تشبيهمان كند و توي تاكسي ضايع شويم برگشتيم طرف اون جينگولي كه هي ضايعمان ميكرد: ـ آقا روتو بكن اونور...حرف ديگه ندارين بزنين كه گير دادين به قيافه من؟ ـ آخه آبجي اگه داشتيم كه درمورد تو حرف نميزديم... بعد يواشكي گفت: با اون قيافهش... و زهرش را ريخت و ضايعمان كرد دوباره:دي ديگر حرفي نزديم و آتش را شعله ورتر نكرديم كه اگر ميكرديم كار به خون و خونريزي ميكشيد ماهم كه وحشـــىــــىــــی...وقتي خاستند پياده شند! آدم ضايع كنه گفت: آبجي(آبجي عمته..ايش) ناراحت نشو... من اگه ميگفتم اره خوشگلي اين گير ميداد كه بت شماره بده و سيريش ميشد:دي □□□ اينها را گفتيم كه بگوييم خوشگليم؟ نه به جان تو! خواستيم بگوييم آقا با صداي بلند درمورد يكي حرف نزنين اينجوري هي يه بار قند تو دلش آب كنين يه بار ضايعش كنين.. دقيقا ما ديشب يه بار اخم ميكرديم يه بار باز ميشد اخمهامون... بايد يكي ازمان فيلمبرداري ميكرد بولوتوثمان ميكرد:دي وناندشمنتانهركههستآجرباد
| دوشنبه 14 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی
مامانمان امروز آش پخته بود... بعد از قرنی! به یاد دوران خوش کودکی(منگولی) افتاديم که وقتی عزیزمان(مادر مادرمانها!) آش میپخت، برای ما بچهها در کاسه میریخت و ما هم برای اینکه آش زودتر سرد شود سر قاشق را وسط کاسه میچسباندیم و کاسه را با فشار قاشق به ته آن میچرخاندیم؛ آشها مثل اینکه چرخ و فلک سوار شده باشند هی میچرخیدند و یخ میکردند! كم كم* ما هم به ياد آنروزهاي شيرين آش را ريختيم داخل كاسهاي بس بزرگ! پر از كشك و پيازداغ و سركه**...نشستيم پشت ميز پدرمان... قاشق را وسط كاسه گذاشتيم و شروع كرديم چرخاندن. تقصير ما چه بود كه يادمان رفته بود آن وقتها قاشق و كاسه را آرام ميچرخانديم؟ از آنجا كه جوّ بچگي بدجور پاچهمان را گاز گرفته بود قاشق را عينهونه چرخ و فلك واقعني چرخانديم... و ييهو ديديم آشي است كه از سر و كول كتابهاي پدرمان و لباسهاي خودمان بالا ميرود...انگاري كه استفراغ كرده بوديم؛ پر از پياز داغ و رشته و... (چرا فحش ميدي؟) نتيجه اينكه براي پوشاندن گافي كه داده بوديم مجبور شديم ژل موي تازه اي را كه خريده بوديم به برادر كوچكمان باج بدهيم تا دهان بسته نگاه دارد! و البته چندين تا فحش با محتواي نديد بديدِ آش نخورده، عين قحطي زدهها ميمونه... تو كه بلد نيستي، مريضي عين اين عقدهايا بچه بازي دربياري؟ ناسلامتي بيست و ... سالته! بخوريم ... به جاي آش!... در اين هير و بيري داشتيم گاف ديگري هم ميداديم که نزديك بود ناخواسته چشم و گوش برادر كوچكمان را باز كنيم :دي و نان دشمنتان هركه هست آجر باد * روش ديگري نیز براي سردكردن آش استعمال! ميكرديم؛ آش را درون كاسه اي ميريختيم و ميگذاشتيم توي حوض عزيزمان... كاسه روي آب آرام چرخ ميخورد و خودش براي خودش سرد ميشد.. كيف ميدادها ** شنيده ايم تهرونيها و برخيهاي ديگر سركه در آش نميريزند.! چندششششششششش
| شنبه 12 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی |
و " ق " حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز میشود
| سه شنبه 8 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی
باران را بهانه كردم؛ قطع شد. بــــرف را بهـانه كردم؛ آب شد. گمشدن كفشهايت را بهانه كردم؛ پيدا شد. آه، اصلا به جهنم كه ميخاي بري...بري كه ديگه برنگردي... د برو گمشو اگه میری دیگه...گوسفند :دی □□□ p.S: مخاطب خاص نداشت! خ.م: من یا باید سياستمدار میشدم یا وکیل..... اگه گفتین چرا؟
| دوشنبه 7 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی |
» حس غریبیه ... وقتی خواهرت غریبه میشه.. یا تو واسه ش غریبه میشی... ..... اصلا نُسی عوض شده... من همونما... نمیدونم چرا میگه من عوض شدم! من خواهر خودمو میخام... همونیکه با هم شیطونی هم میکردیم.. اما الان هرکاری که میکنم از نظر اون اشتباهه... بچگیه... خاک بر سرته! .. اون زود بزرگ شد یا من هنوز کوچیک موندم؟ خب.. ازدواج که کنی بخای نخای بزرگ میشی.. اونم بزرگ شد... متاسفانه... توی بحرانیترین روزای زندگیم اونو کم داشتم.. نبود.. تلفنی نتونستم بحرفم آخه اون نسی که میشناختم نبود... بعد اینهمه سال تازه فهمید من یه وحشـــىــــىـــی احساساتیم نه یه وحشـــىــــىـــی خشن و زمخت! کاش یه بار دیگه مث اون وقتا... کنار هم بخابیم و من صبحش از بس که غلط زده بود دیگه از کنار اون خوابیدن توبه کنم و شبش باز خودمو بچسبونم بهش... کاش مث اون وقتا تو چشم هم که نیگا میکردیم میفهمیدیم چی میخایم بگیم و یه هو میزدیم زیر خنده... هیییییییییی بقول غسالخان.. کاش ای کاشها نبود! ... هنوزم واقعنی اونجوری بود »» دیروز دکتر رحیمی عین این ابتداییا جای منو عوض کرد جلو اینهمه کس و ناکس ضایع شدم Lخدا بگم این شیدارو چیکار کنه که اومد پیش من نشست.. آخه از جون من چی میخای؟ میگه کلی آی کانتک داشتم باهات بس نکردی..میگم خب نفهمیدم حداقل یه اخمی اشاره ای چیزی...میگه من به دانشجو اخم نمیکنم...بعدم میگه دیگه از هفته آینده من و آرزو و شیدا کنار هم نشینیم..خدایی خنده دار نیس واسه یه سال آخری؟:دی »»» دکتر زارعی؟.. خدایی متن از این چیزتر! نبود بدی ما بترجمیم؟ »»»» تا حالا اينقدر بي پول نبودمL به من عاجز کمک کنین:دی ADDED
| پنجشنبه 3 آبان1386 | وحشــــىــــىـــــی |