تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

روزاي خنده‌داري رو مي‌گذرونم*

÷ø÷ø÷ø

 

مشكلِ اون اين بود كه نمي‌تونست يه جا قايم بشه تا من نبينم منتظرمه و مشكل من اين بود كه نزديك كه مي‌شدم بهش نمي‌تونستم جمع كنم خودمو و خنده‌م مي‌گرفت...sht

سر كوچه‌ كه رسيدم... برگشتم .. هنوز بود... رفتم پيشش...ترسيد.. خواست فرار كنه...وايساد...انگشت اشاره‌مو جلوي صورتش تكون دادم(ميتونستم لُپِشو بگيرم.. هنوز خيلي كوچولو بود)

= :  من هيچ رقمه شبيه مالنا نيستم... هستم؟

=  :  ؟؟؟؟؟؟؟   ....  چشماش كه بطرز عجيبي معصوم بود...

و قبل از اينكه براش بگم واسه‌ت خيلي زوده اون چشاي معصومو درنده كني و بيافتي به جون گوسفنداي شامباسگومبوليِ بيچاره!!! يا مثلا.. خيلي زوده راه بيافتي دنبال دختري كه چندسال ازت بزرگتره و يكي بخوابونه توو گوشت كه تا عمر داري حسِّ حقارتش دنبالت باشه و بزرگتر كه شدي تو گوشي‌هاي ديگه از دختراي ديگه و باباها و داداشاي ديگه هم نميذاره يادت بره اينو.... بگم بدبخت .... زوده واسه‌ت.....

از دستم فرار كرد.......

 

خر بود كه فرار كرد وگرنه ادبش مي‌كردم ... اونم تا آخر عمر دعام ميكرد.. نه؟

÷ø÷ø÷ø

 

من هزار بار به هزار تا دَر خوردم كه از قضا هر هزارتاش بسته بود.. هزارتا راه رفتم كه هر هزارتاي لعنتي‌ش سراب بود**... توو  روحت اگه  باز بگي هميشه  يه دري/ راهي هست...

÷ø÷ø÷ø

 

.... خودم ميدونم دارم چرت و پرت مي‌گم... يه چيز جديد بگو...

÷ø÷ø÷ø

 

سرعت كامپيوترم بخاطر فيلترشكن u82 لعنتي كه ـ بجز نصب مجدد ويندوز ـ نميتونم از دستش خلاص شم افتضاح شده... نظراتونو لطفا خلاصه كنيد تا زود بخونم و برم پي كارم {

÷ø÷ø÷ø

 

 حذف شد [شيطانك]

وناندشمنتانهركههستآجرباد

 

 

*         آرزوو  ميدونه؛  وقتي عصبي‌ام.. زياد ميخندم.

**      خب اون موقع تو بودي و من حاضر بودم هزارتا درِ لعنتي رو تست كنم و بسته باشه هر هزارتاش و هزارتا راهِ لعنتي‌تر رو برم و سراب باشه  تهِ هر هزارتاش... الان چي؟...  نايي نمونده بابا

| دوشنبه 29 بهمن1386 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


خب منم بعد از اون همه اَنگي كه موقع اومدنم به ايران بهم چسبوندن.. بعد از سلام، مي‌گفتم به نام خدا! و پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي رو تبريك مي‌گفتم... ميگما.. تو مي‌دوني انگ چيه؟  به كجا مي چسبونن؟

| سه شنبه 23 بهمن1386 | ‌وحشــــىــــىـــــی


گاهي وقتا بدجور دلم تنگ مي‌شه واسه اون دخترك موفرفري كه شرارت از چشماش مي‌باريد..كه همه‌ش موهاشو پسرونه كوتاه ميكردن، جريمه اينكه نميذاشت شونه كنن و بهش روبان يا گل‌سر بزنن...واسه دخترك شرّي كه دخترخاله‌ي فاطي‌رو* توو حموم حبس و برق رو هم خاموش كرد...وقتي‌ام لو رفت و اون بيچاره رو كه تقريبا غش كرده بود از حموم آوردن بيرون، خيلي خونسرد گفت خب چرا به من گفت ببعي؟ من موهام خيلي‌ام از ببعي بلندتره!...گاهي بدجور دلتنگ كلاس اول مي‌شم؛ نيكمت رديف دوم، خانم ثابت...با اَكي بريم پاچه‌خاري،من يواشكي مقنعه‌شو بزنم بالا و وقتي موهاشو ببينم از خوشحالي جيغ بكشم و بگم موهاي خانومم مث موهاي من فرفريه! و جريمه بشم و 2بار بيشتر بقيه از رو سرمشق بنويسم و تازه لو برم ناخنام بلنده و عين خيالم نباشه، از ذوق اينكه اونم موهاش مث ببعيه...نه... خيلي‌ام از ببعي بلندتره.

◊◊◊

موهام فرفري‌ بود...اونقده نااااز بود...عينِ ببعي!!! اما خب..مرتب نگه‌داشتنشون سخت بود...واسه همينم توو هيچكدوم از عكسام، خبري از دختر مو فرفري خوشگلي كه موهاشو با روبان/ گل‌سر  بسته باشن نيست.. بابا هميشه موهامو پسرونه ميزد ـ دست به قيچي‌ش خوب بود ـ خب البته منم خيلي شر بودم.. هميشه تو خاك و خل... يه دفعه فك كنم بابام عاشق موهام شد.. آخه موهام داشت بلند ميشد و هنوز كوتاشون نكرده بود...عروسي دخترعمه‌بود.. برامون پيراهناي خوشگل خريده بودن و كفشاي تق‌تق كني! سفيد،عينهونه كفش عروس...من و آبجي‌ از ذوق كفش تق‌تق‌كني و لباسا،هي اينورو اونور مي‌دويديم و مي‌رقصيديم...از صبح لباس پوشيده بوديم... بعدازظهر كه بابا اومد و مارو توو اون لباسا ديد كلي ذوق كرد و بوسيدمون(شايد)...يكم به من نيگا كرد ...

و من توو عروسي دخترعمه‌ با اون تيكه‌ي فرفري موهام كه با زور گريه و اينور و اونو پرت كردنِ خودم، نذاشته بودم كوتاه كنه و به طرز مضحكي از كنار گوشم آويزون بود.... نقل و نبات و سكه جمع مي‌كردم..

◊◊◊

الان كه ديگه موهام هيچ فري نداره .. بابا به كوتاه‌بلندي موهام گير ميده... ميگه حيف موهات نيست؟ شايد ياد اونروزا ميافته كه بيرحمانه موهاي فرفري و خوشگل منو با اون قيچي كه ازش متنفر بودم كوتاه مي‌كرد و كلي از اينكه سلموني هم بلده ذوق مي‌كرد!

وناندشمنتانهركههستآجرباد

 

*دخترخاله‌ي فاطي رو كه داره پرستاري ميخونه، تو خونه‌ فاطي اينا ديدم...موهامو  كه باز كردم، گفتم سهيلاجون، هنوزم فكر مي‌كني موهام عين ببعيه؟... با اينكه بلندبلند مي‌خنديد تو ذهنش داشت طناب دار منو مي‌بافت! زردي صورتش+ نگاه معنادار و شرِّ من،.. انگار همون روز بود كه چپوندمش تو حموم و درو روش بستم و برقو خاموش كردم و وقتي آوردنش بيرون تقريبا غش كرده بود...

| پنجشنبه 18 بهمن1386 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


اونم ديگه فهميده  كه اگه بگم مامان هرجور حساب ميكنم بازم (مَثَلَني)  15 تومن كم دارم، يعني 15 تومنه رو دارمااا... ميخام توو پولي كه از تو ميگيرم توپ ببندمJ  ... امروز كه از مخابرات برگشتم گفت خب... چي خريدي؟

و من عين اين بچه‌ها كه يه كار خلافي ميكنن سرم رو انداختم پايين و مشت كيفم رو باز كردمL

| یکشنبه 14 بهمن1386 | ‌وحشــــىــــىـــــی


" خوشبختي جاودانه؟   براي همه‌ي عمر؟

كيست كه تحملش را داشته باشد؟

زمين تبديل به جهنم مي‌شود ! "

◊◊◊

 

O       آقاي خدا! ريشات زيادي بلند شده....يه سروساموني بده بهشون... موهاتم كه  كامل سفيد شده.... نكنه شدي خدابزرگ؟

O       شما مختاريد در اين قسمت هر چي مايليد بخوانيد!

O       هيچكس كه توو اون سرمايي كه خر تب ميكرد و سگ سينه پهلو! عاشقم نشد!!!.. حداقل اين ولنتاين/ سپندارمزگانيه يكي عاشقم بشه لطفا... ميرم معتاد ميشم آخرشاااااااLLL

O                                                     و نان دشمنتانهركههستآجرباد

| سه شنبه 9 بهمن1386 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


زن عمو  يه سال هم نتونست دوري محمدحسين رو تحمل كنه........            عزادارم

| چهارشنبه 3 بهمن1386 | ‌وحشــــىــــىـــــی


اَكي يه كوله پشتي داشت كه روش عكس يه تلفن قرمزز بود با شماره‌هاش...بندهاي كوله‌هه ميشد سيم تلفن..خيلي خوشگل بود..من اون كيفو خيلي دوست داشتم...خيليا... من و اَكي دوست جون‌جوني بوديم... كلي از دفتراي خوشگلي كه بابام برام ميخريدو يواشكي ميدادم بهش... آخه ميگفت دوسشون داره...يا حتي وقتي كلاسامونو از هم جدا كردن و اون افتاد تو كلاس خانوم گلابچي كه هميشه سر كلاس پسته ميخورد و با اون هيكل گنده و چهره‌ي تيره، خط‌كش به دست تو كلاس راه ميرفت زهره‌ي همه آب ميشد بخاطر اينكه ترسش بريزه و انقدر عين بچه‌ها گريه نكنه مدادقرمزمو كه يه پاك‌كن عروسكي خوشگل روش بود دادم بهش...من حتي وقتي ستاره جلوي همه‌ داد كشيد كه اكرم بخاطر اينكه بابا نداره خودشو لوس مي‌كنه تا همه نازشو بكشن جلوي خانم صادقپور زدم تو گوشش و موهاشو كشيدم!... يا وقتي افتاد تو آب، لباساش گِلي شد، مامانشم خونه نبود حاضر شدم پيرَن صورتي‌م كه عاشقش بودم و از عدل، اكي رو اون دست گذاشتو بدم بهش تا بپوشه كه تا يه هفته هم واسه‌م نياورد(اونروز كيفش پر از گِل شده بود.. من بيشتر از اكي گريه كردم)... حتي با اصرار و دعوا گروه نمايشمون رو مجبور كردم كه اونم عضو گروه بشه.. همه ميگفتن بازيش خوب نيست...مسخره بازي درمياره تو تمرين...اما من قهركردم و گفتم اگه اكي نياد منم بازي نميكنم...

 

....اما هيچ‌وقت روم نشد به اكي بگم يه لحظه كيفشو بده به من تا بندازم كولم...

 

داشتم عكساي دوران ابتداييمو ميديدم.. توو يكي‌ش كيف اكي هم بود... و چقدر دلم سوخت كه حتي يه بارم ننداختم كولمL! .... مامانم ميگه تو از بچه‌گيت حاضر نبودي از كسي چيزي بخاي..من اما فكر ميكردم چون اكي بابا نداره ما فقط بايد به اون اسباب‌بازيا و دفتراي خوشگلمونو بديم و اگه ازش چيزي بخايم دلش ميشكنه، يادش مياد كه بابا نداره!

◊◊◊

خ.م:

اگه يه روز منو به جرم قتل! بگيرن، نميتونم بگم من آزارم حتي به يه مورچه هم نرسيده..همين الان يه مورچه رو له كردم.

وناندشمنتانهركههستآجرباد

| چهارشنبه 3 بهمن1386 | ‌وحشــــىــــىـــــی |