تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

 كاشكي صاحب هنر را زندگان مرده دوست،     در زمان زنده بودن، مرده مي‌پنداشتند.....

   حيف از اون صدا كه....خاموش شد

| جمعه 28 تیر1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی


 بابام 46 سالشه...فِك كنم...از اون باباهاي خوش‌تيپه..عروسي داداشم باور نميكردن پدر داماد باشه.

 

بابام همه‌ي موهاي سرش سياهه... همه كه..خب.. تعداد موهاي سفيد سرشو مي‌شه شمرد*

بابام ميگه وقتي پير بشم خودم ميرم خانه‌ي سالمندان... نمي‌خوام بچه‌هام زمين‌گير شدنمو ببينن..

 

بعضي وقتا كه از من ميخاد براش چايي ببرم سريع نگام ميكنه تا عكس‌العملو ببينه...

خب بابام چوب جوونيشو ميخوره كه ازش حساب نميبريم...

 

تا حالا هزار بار از مامانم پرسيدم وقتي بچه بوديم بابا كه ميخاست بره سر كار چيكار ميكرد؟ اونم ميگه صبحا كه ميخواست بره سر كار...آروم ميومد بالا سرتون...دستاي كوچولوتونو مي‌گرفت مي‌ذاشت رو لباش... تو هميشه بيدار ميشدي...يه دفعه.. بعد از كلي كلنجار با خودم...وقتي خواب بود رفتم دستشو بوسيدم... بيدار شد... تا چند روز خجالت ميكشيدم نگاش كنم....

 

يه شب.. هيچ رقمه نمي‌تونستم بخوابم.. ناخودآگاه روزيو تصور كردم كه بابام نباشه! ديوونه شده بودم... تمام لحظاتي كه بعد از مرگ يه عزيز پيش مياد رو واسه بابام(زبونم لال) تصور كردم...تا خود صبح گريه كردم... تصميم گرفتم ديگه دختر خوبي باشم و بهش احترام بذارم.....فرداش يه دعواي شديد... تا يه ماه قهر... L

                                          

امسالم طبق معمول روز پدر واسه‌ش كادو نخريدم.. فكرم نكنم بهش تبريك بگم...

من از اونايي هستم كه اگه بابام، بابام نبود تا حالا هزارباره خفه‌م كرده بود!

                                                  ونــــ‌ان‌دشمنتـــ‌ان‌هركه‌هست‌آجـــــ‌رباد

  

*              راستش... جديدا تعداد موهاي سفيد سر بابام داره زياد ميشه.... انگار ديگه نمي‌شه شمرد...

| دوشنبه 24 تیر1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


داداشم ميگه اگه آدما دو تا دماغ داشتن چقدر مي‌خنديديم...

خب اونوقت ما به آدمايي كه يه دماغ داشتن مي‌خنديديم....

 

اصلا تو هيچوقت دوست داشتي شبيه به كس ديگه‌اي باشي؟

 

من هيــــچ وقت دوست نداشتم شبيه هيـــچ كس ديگه‌اي باشم.... اصلا دپرس مي‌شدم اگه اين نبودم!!!

| شنبه 22 تیر1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی


 

ميگه دنبال دو تا دختر تخس و زبوندار ميگردم....

ميگه ميخام برين با كله‌گنده‌هاي شهر صحبت و مذاكره كنين..

با فرماندار... شهردار... فلان.. بهمان...

ميگه دو تا آدم كاربلد ميخام كه در شأن اين آدما باشن...نه آدمي كه هنوز بلد نيست لپتاپو روش كنه...

ميگه بهتر از شما پيدا نكردم...

ميگم آقاي x اينكاري كه الان شما از ما ميخاين يه جور بازاريابيه ديگه؟

بهش برميخوره.. ميگه تو به اين ميگي بازاريابي؟ با شهردار و فرماندار و ال و بل ميخاي حرف بزنيا...

 

فرداي همونروز كه دوباره مي‌بينيمش...

ميگه راجع به اون بازاريابي كه بهتون گفتم فكر كردين؟

 

د مرد حسابي...ما چهارسال مترجمي خونديم كه بيايم بازارياب بشيم؟ استغفرا........ . تو اگه راس ميگي اون كار دِليوِريِ توريستو اوكي كن :دي

stu

 

نتيجه ميگيريم كه:

u         ملت.. من فارغ شدم از تحصيل.. هوشدورووودوووووم....... بم جايزه بدين :دي

t             سر و زبون دار بودنم هميشه به درد نميخوره.. اينجور كارا به آدم پيشنهاد ميشه...

s           كار با حقوق و مزايا... نبود؟ نگردم؟

ونــــ‌ان‌دشمنتـــ‌ان‌هركه‌هست‌آجـــــ‌رباد

 

 

خ.م:

كجايي پسسر.... ؟!  بعد از مدتها دلم تنگوليده....!

| دوشنبه 17 تیر1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


نگاه كن؛ تو هيچگاه پيش نرفتي،

 

تو

فـرو رفتي......

| شنبه 8 تیر1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی


                                                                    View Full Size Image

                                                                         اینجارو کلیک کن

من خرابه‌هايي ديدم كه داشت خرابه‌تر ميشد .. توسط من و تو كه فقط نگاه ميكنيم.. نگاه ميكنيم اونارو كه با خودكار و كليد و ... روي ديوارايي كه با هزار جون كندن خودشونو از اينهمه بدبختي و تعصبات نابجا نجات دادن يادگاري مي‌نويسن...من شكوه ايراني رو ديدم كه داشت نابود مي‌شد.... و البته فهميدم اونقدرا هم عرق ملي ندارم... من ارتباط زيادي با اينجا برقرار نكردم.. من فقط عكس گرفتم.. عكسهاي مختلف با اين نماهاي خيلي زيبا... عكساي شيكي شد... من حتي گرمي هوارو بهونه كردم و سر قبر كي بود؟ خشايارشا؟ نرفتم...

من عِرْقِ ملي‌ام رو توي اينهمه تبليغات منفي و جهت‌دار گم كردم.... اينو توي مهمترين جايي كه ثابت مي‌كرد ايراني كي و ايران كجا بوده فهميدم....

stu

 

                                                                            اینجارو کلیک کن

 

راستي.. آقاي ديكشنري با ما نيومد شيراز.... شب قبل از رفتن اومد  توو آب نماي دانشگاه و توي جشن كوچيك خدافظيمون شركت كرد... همه‌ي ما با تاخير رسيديم و اون سر ساعت 9اومده بود.. خب اون خيلي وقته ايران زندگي نمي‌كنه و هنوز نتونسته ايراني ورژن جديدو بشناسه!... باهامون كيك خورد.. سانديس خورد.. هندونه خورد!  ازمون خواست اداي استادامونو دربياريم و من در كمال پررويي اينكارو كردم و اون خنديد.... آقاي ديكشنري هنوز بعضي از كلماتشو كاشوني مي‌گفت....

 

| شنبه 1 تیر1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی