تبليغاتX
‌وحشــــىـــــىـــــی

 " هر وَخ ببينم زني منتظر تاكسيه سوارش مي‌كنم... مخصوصا دخترايي كه بالاخره يه بَر و رويي دارن... نمي‌ذارم نگاههاي هرزه‌ي مرداي هيزِ فلان‌فلان‌شده بهشون بيافته و براشون دردسر درست كنن.. حتي اگه مسيرشون به من نخوره هم مي‌رسونمشون... البته دور از جناب! بعضي از دخترا كه به قول ما قديميا كِركِرشون مي‌كِركِره (يه‌چي تو اين مايه‌ها) حسابشون جداست".

پيرمرد محترمي بود...

سعي مي‌كنم طوري برخورد كنم كه فكر نكنه كركره‌ي منم مي‌كركره!

 

مي‌رسيم سر ميدون.... يه پسره زل مي‌زنه تو ماشين ... قبل از اينكه سوار شه پيرمرد ازش رد ميشه.

:  ديدي؟

: بله؟

: اين پسره رو .  تا بهش نزديك شدم همچين محو شما شد كه يادش رفت بگه كجا ميخاد بره! مردك... حتما ميخاست بره دانشگاه، چشم‌چروني‌ كرد نذاشتم سوار شه! (مسيرمون به دانشگاه نميخورد!)

پيرمرد باغيرتي بود...

 

سر ميدون، خانمي بود كه بچه داشت و  تا ميدون بعدي مي‌تونست هم‌مسيرم باشه ... استثنائاً مرام گذاشتم و گفتم  ميدون پياده مي‌شم شما اين خانومو برسون.. بچه داره.. سرده... پيرمرد گاز داد و  به سرعت رد شد...

يواش كرد... برگشت طرفم و گفت مردا برا همه كه دردسر درست نمي‌كنن...!

پيرمرد خوش‌سليقه‌اي هم بود!!!

stu

ونــــ‌ان‌دشمنتـــ‌ان‌هركه‌هست‌آجـــــ‌رباد

 

 

خ.م:

غيبت صغري تموم شد... درواقع غيبتي دركار نبود... حرف براي گفتن زياد بود و حوصله‌ براي نوشتن كم!

روزا خوب نبودن (نیست) گفتني‌هاي اين يك‌ماه، اينجارو درِ پيت‌تَر مي‌كرد كه من مانع شدم بحمدلله:دي

+ یکشنبه 26 آبان1387| ‌ZaRi-TittA |