زمان: صبح شنبه مكان: شركت معتبر جوياي مترجم قبل از دو ساعت انتظار واقعا اينهمه آدم ميخواهند مترجم شوند؟ كم آوردهام انگار بعد از دو ساعت انتظار وارد اتاقي ميشوم كه قرار است با من مصاحبه كنند و اگر مورد قبول واقع شدم از فردا با گروه خارجي به سفر بروم! ... رئيس، مدرك و فرم و كلا همهچيزِم را بررسي ميكند. رئيس كه مرد چاق و شيكپوشي است و پيپ ميكشد ميگويد: "از فردا ميتواني مشغول به كار شوي... حرفي غير از اينها كه توي فرم است نداري؟ شرطي شروطي چيزي؟ " باورم نميشود به همين راحتي استخدام شدهام. ميگويم: " قربان! براي من اينكه در شركت شما مشغول به كار بشم خيلي مهمه اما من رو پيشونيم هيچي ننوشته!
رئيس نگاهي به من مياندازد.. نگاهي به همكارانش... پکی میزند و ميگويد: نفر بعد!
stu
P.S : براي شناختِ دوستت، يا باهاش برو سفر، يا باهاش معامله كن، يا وبلاگشو بخون ... براي مثال شما براحتي تنها با خواندن همين پستهاي موجود در صفحه به عدم ثبات شخصيتي من پي می بريد!
ونان ـِ دشمنتانهركههست، آجـُ ر باد
* بدلیل مسائل امنیتی حذفید.
+ یکشنبه 29 دی1387| ZaRi-TittA |
هميشه با خودم فكر ميكردم اين كارگردانهاي بعضي از فيلمها ـ كه متاسفانه كم هم نيستند ـ ما را چه فرض كردهاند واقعا؟ ابلهِمان فرض كردهاند يا ما واقعا ابله هستيم نكنه؟! مثلا وقتهايي كه يكي اينور خط دارد با يكي آنور خط دعوا ميكند و آنيكيِ آنور خط با عصبانيت گوشي را روي يكيِ اينور خط قطع ميكند و صداي بوق اشغال اينورِ خط شنيده ميشود اما اين آدمِ اينور خطي در كمال گاگولي هي ميگويد: الو؟.. الوو؟... الووو؟ اما ـ بین خودمان بماند ـ آنروز كه تو براي اولين بار گوشي را روي من قطع كردي من هي ميگفتم: الو...الوو...الووو؟ و يا مثلا وقتهايي كه دو نفرِ بسيار جدي با يكديگر دعوايشان ميشود و يكي از آنها هرچه از دهان مباركش درميآيد نثار آن يكي طرف ديگر ميكند و آن يكي طرف ديگر كه حسابي از دست اين يكي عصباني شده همچين ميخواباند تووي گوشش كه چشمانش از حدقه ميزند بيرون... شخص سيلي خورده مات و مبهوت به شخص سيلي زده نگاه ميكند... دستش را ميگذارد روي صورتش... دستش را ميآورد جلوي چشمهايش... به خون روي دستش نگاه ميكند و مجددا به شخص سيلي زده نگاه ميكند و طيِ يك عمليات انقلابي به خود ميآيد و آدم ميشود و راه خودش را ميگيرد و ميرود. آنروز كه ـ بازهم بین خودمان بماندها ـ تو با عصبانيت شترق خواباندي توي صورتم، من هيچ نگفتم... نگاهت كردم .. فقط.. مات و مبهوت... با چشمان از حدقه درآمده... دستم را گذاشتم روي صورتم.. دستم را آوردم جلوي چشمهايم.... به خون روي دستانم ـ كه نبود ـ نگاه كردم و مجددا به تو نگاه كردم.... راه خودم را گرفتم و رفتم. يادم نميآيد به خودم آمده بودم يا نه.. آدم شده بودم يا نه.. اما يادم ميآيد كه چانهام ميلرزيد... صدايم درنميآمد... و اگر حرفي ميزدم تو ميفهميدي كه چقدر درمانده شدهام آن لحظه... زدم به خيابان... هنوز چانهام ميلرزيد... صدايم درنميآمد... داشتم خفه ميشدم از بغضي كه نميتركيد... چشمهايم از وحشت ـ يا از تعجب ـ انگار كه از حدقه درآمده باشد... تنهايي تنها خواستهي آنزمانِ من بود كه آخ!... لعنت.. اين آدم نبايد اينجا سر و كلهاش پيدا ميشد... ميخواستم داستان را جور ديگري تمام كنم.. اما چه كنم كه هميشه از ماشينهاي شاسسي بلند خوشم ميآمد....! ونان ـِ دشمنتانهركههست، آجـُ ر باد P.S: نمرديم و دويستمين پست اين وبلاگ را هم به حول و قوهي الهي ديديم! خ.م: يعني کی میتونه همچین جملهي قصاری گفته باشه؟! :
"فرارِ هشتِ پرسپوليس از هشتِ فولاد يعني بداوي و خطاي هشتِ فولاد روي هشتِ پرسپوليس يعني كريمي"
+ جمعه 27 دی1387| ZaRi-TittA |
زمان: يك روز، روز مكان: جايي. جنابِ فوق مهندسِ شيكپوش و اينا: چطوره موضوع رو عوض كنيم؟... شما يه موضوع بدين. وحشــــىــــىـــــی (آخ كه من چقدر از اين كار متنفرم): ممم...راستي شما وبلاگ ندارين؟! (اي گِل بگيرن اون دهنتو بيكلاسِ خوشحال!) جنابِ فوق مهندسِ شيكپوش و اينا: چييييي؟ وبلاگگگگ؟؟؟ حتما دارين شوخي ميكنين... نه بابا، وبلاگنويسي كار آدماي عقدهايِ بيريختيه كه هيچكس حاضر نيست در دنياي واقعي حتي يه لحظه هم تحملشون كنه و اينطوري ميخان دوستيابي كنن... آدماي مريضي كه چارتا بدتر از خودشون چاپلوسيشونو ميكنن... با اون اسماي بعضاً مسخرهاي كه روي خودشون ميذارن... چن روز پيش دوستم يه وبلاگ ميخوند كه طرف اسم خودشو گذاشته بود وحشي...حسابي خنديديم.. حالا همينو ببيني یه آدم تووسريخوريه كه نميتونه دماغشو هم بكشه بالا....درست نميگم؟! وحشــــىــــىـــــی: ونان ـِ دشمنتانهركههست، آجـُ ر باد P.Sِ تفهيمانهي مودبانه: لازم به ذكر است بعضي از نوشتهها فقط نوشته است اي دوست،فاميل،آشنا،جيگري كه منِ واقعي رو ميشناسي! وگرنه ما در هفتاد آسمان هم اگر باشد يك ستاره داشتيم فقط كه آنهم مدتي است سوسو نميزند ديگر.(اگه اون هفشتاي ديگهرو فاكتور بگيريم البت!) جيگملمان كجا بود؟! براي پستهاي مثلا طنزِ عشقولونهي مِمبعد! نيز اين را لحاظ كنيد و وقتي منو ميبينيد با طعنه پستهامو رديف نكنيد! آخ كه هيچجا آدم نميتونه با خيال راحت دست توو دماغش كنه!!!
...
....
خببب
....مممممم... راستي من هميشه از تركيب پيرهن آستينكوتاه با كراوات خوشم ميومد!
+ دوشنبه 23 دی1387| ZaRi-TittA |
?jigmale man Nahar chi khorde - همزمان نونِ بياتِ پنيرمالي رو با چايي مونده از صبح ميفرستم ته حلقم و جواب ميدم: " piZZa Qâr4 ba Nu6abe. SΛLΛdam has. Jât khΛLi 6ikamoOoOo ". stu
+ جمعه 20 دی1387| ZaRi-TittA |
پسر فاطمه، جيگر جيگر ميكنه، مادرش اونطرف، پسر پسر ميكنه!!!
+ چهارشنبه 18 دی1387| ZaRi-TittA
◄ به خودم: يه لحظه خودتو بذار جاي كسي كه تمام اتفاقات روز دهم و اسيري خوردكنندهي بعدشو به چشم خودش ديده.. يكي مثل زينب!....... بعد ببين روت ميشه بگي به درك كه ال شدن و بل شدن؟! روت ميشه اونروزو ربط بدي به تمام ظلمهايي كه امروز به اسم دين در حقمون ميكنن؟ يا بگي خب حالا كه چي مثلا؟! خب اگه ميگي حتما روت ميشه ديگه! ◄◄امروز بعد از 4-3سال به اينا فكر كردم...صرفنظر از هر گرايش ديني و مذهبي و سياسي(كه ندارم) خودمو گذاشتم جاي زينب... يعني تا كجا دووم مياوردم؟..اصلا زنِ اين حرفا بودم؟! بابا اين آدم صبر وحشتناكي داشته! ◄◄◄چرا وقتي ميخايم مردي رو بخاطر بزدليش مسخره كنيم ميگيم روسري بنداز سرت؟ مگه زينب زن نبود؟ ◄◄◄◄من فكر ميكنم آدم نبايد از اعتقاداتش خجالت بكشه... هرچند اگه اون اعتقاد اونقدر توي گوشهموشههاي ذهنت خاك خورده باشه كه خودتم بگي خب حالا كه چي مثلا؟! ◄◄◄◄◄ منو بخاطر اعتقادم به عليوحسين و زينبوعباسو...مسخره نكن دوستم! بخاطراينكه سيدم، عرب نخونم! ... دوستايي دارم كه باد ميندازن تو غبغشون و ميگن ما كه اصلا به اين چرتو پرتا اعتقاد نداريم. همهش واسه اينه كه مارو عين خر حمال بكشونن دنبال خودشون(كه تا حدودي با قسمت دومش موافقم!)، اما نميدونم چرا همهي اينا عيد غديرو به من كه هيچ ادعايي هم ندارم تبريك ميگن! ◄◄◄◄◄◄من نه لياقت دارم از تبار علي باشم نه ادعا.. من يه ايروني جوگیرم كه دلم ميخاست اونروز زينب نبود تا كشته شدن برادرا و پسرا و برادرزادهها و سراز تن جداشدنشون و غربت وحشتناك بعد و آتيشزدن خيمههاي بيمَرد و اسيري بردن زنا و بچههاي قدونيم قدو نميديد و مجبور نبود مردتر از يه مرد بايسته و خم نشه! P.S: اينا فقط اعتقادات شخصيه و اعتراف میکنم در مقابل بيحرمتي به اعتقاداتم آدم كاملا بيجنبهاي هستم ! ... درضمن، كماكان كم پيدائه رو هستيم:دي ونــــاندشمنتـــانهركههستآجـــــرباد
+ دوشنبه 16 دی1387| ZaRi-TittA |
احتمالا تا كنكور ارشد، كَمَم پيداس! تو زيبــاترين حـرفت را بگــو*
+ شنبه 7 دی1387| ZaRi-TittA |
نميدونم اين چه عادت گَنديه كه تا يه شاگرد جديد مياومد انگار ملكه انگليسه، همه ميخاسن باهاش دوس بشن و بيارنش توو ميز خودشون...عين وقتايي كه خانوم اكسيري، آصفشو كه همهشم دماغش آويزون بود مياورد مدرسه همه سر بغلكردن و حماليش دعوا ميكردن... اونروز فقط ميز من و اکی + ميز ستاره و طاهره دو نفري بود و محبوب اومد توي ميز ما و پررو پررو وسطم نشست.. البته اينجارو اَكي كم آورد كه پا شد تا اون وسط بشينه.. ستاره اينا.. يادته؟ همونكه يه دفعه گفت اكي چون بابا نداره خودشو لوس ميكنه و منم جلو خانوم صادقپور زدم توو گوشش؟ يه دفعه نامهشم گذاشتم اينجا ...همون...حسابي با اون چشابروهاي بيريختش كه عین ژاپنيا بود قيافه ميومد كه ميزتون 3نفري شد...محبوب روزبروز با ما رفيقتر شد و لامصصب عجب زبوني داشت...ستاره اينا از خندههاي ريزِ ما تووي كلاس داشتن ميتركيدن..خب يه شاگرد جديد اومده بود كه تقريبا خوشگلم بود و اومده بود پيش ما...تركيدن هم داشت! محبوب هميشه كارت پستالاي چشابرويي از توو مغازه باباش دودر ميكرد مياورد مدرسه... هيشكي حاضر نبود بالا اونا پول بده، من اما ميخريدم...اونم همون كارت پستالاي چشابرويي كه خودم پولشو داده بودم رو امضا ميكرد و پشتش يادگاري مينوشت و به خودم هديه ميداد! يا وقتايي كه قرار ميشد بهم يادگاري بديم من از اون دفترخوشگلايي كه بابام ميخريد مايه ميذاشتم و اون از كارت پستالاي چشابروي مغازه باباش... يه روز سرما خورده بودم.. وقتي اكي اومد و گفتم مدرسه نميام.. آخِي اونم گفت پس منم تنها نميرم.. منم بودم نميرفتم شايد! آخه من و اكي همسايه بوديم.. يعني توو اين كوچهاي كه ما زندگي ميكنيم فقط ما غريبهايم و همسايه دست چپيمون كه اگه از كوچهي اكي اينا بخام بگم ميشه همسايه دستراستيمون! بقيهي همسايهها با هم خواهرن.. 5تان كه يكيشون ميشه مامان اكي، يكيشون ميشه مامان فاطي كه ازما بزرگتره و با آبجيم دوسته، يكيشونم ميشه مامان زهره كه چشماش خمار بود،داداشش هميشه شلوار خانواده! ميپوشيد ميومد توو كوچه و هيچوقت بازيش نميداديم..يكيشونم ميشه مامان عباس كه يه دفه توپشون افتاد خونه ما.. بعد من و آبجيم هي توپو نميداديم و گفتيم بايد بگين غلط كردم، گه خوردم و اونام با عليرضا كه يكي ديگه از پسرخالهها بود و ميشد همسايه دست راستي ما و اگه بخام از كوچهي اكي اينا بگم ميشن همسايه دست چپي..بابا پسر همين حوج حسن كه تازه از مكه برگشته! گفتن غلط كرديم، گه خورديم،ديگه تووپو نميندازيم..فرداش كه با فاطي و اكي و نرگس(نرگسم غريبه بود) رفتيم توو كوچه، عباس و عليرضا افتادن دنبالمون كه ديگه حق ندارين بياين كوچه و اين حرفا. بعد 2روز دوست شديم و دوباره رفتيم توو كوچه بازي.. فرداش كه با اكي رفتيم مدرسه ديديم اي دل غافل..محبوب همه بند و بساطشو جمع كرده و رفته توو ميز ستاره و طاهره...وسطم نشسته.. ستاره هي با اون چشاي ژاپنيش قيافه مياومد.. كلي هم كارت پستال چشابرويي بدون اينكه ازشون پول بگيره داده بود به اين 2تا.. شايدم پول گرفته بود و ستاره واسه اينكه من بسوزم اين حرفو زد...حالا نوبت خندههاي ريز اونا توو كلاس و سوختن من و اكي بود... از روزيكه اين محبوب اومد مدرسه ما، باورت نميشه اگه بگم هر دو هفته يه بار، يا توو اكيپ ما بود يا توو اكيپ اينا...يه مدتم كه آشتي بوديم... سر امتحان علوم فقط من و ستاره 20گرفتيم و توو تصحيح برگهها كمك ميكرديم.. خانوم متقي ديگه يه گاگول به تمام معنا بود. مقنعهاش چونه داشت و هميشهي خدا دم گوشش بود...خلاصه يه مدت طولاني دوست باقي مونديم. وقتي محبوب ديد ديگه خريدار نداره هي ميونهي مارو بهم زد.. جوريكه هنوزم وقتي ستارهرو تو خيابون ميبينم ميخام بشينم دونه دونه اون ابروهاي خاليشو با موچين بكنم...بدبختانه ما 4تا توي دوستيمون يه سري شيطنتا كرده بوديم كه همهرو اين محبوب ميدونست و از اونجايي كه ميدونستيم چقدر آب زير كاهه هيچ رقمه نميتونستيم دكش كنيم و مجبور بوديم با خريدن كارتاي چشابرويي و بردنش اينور اونور باج بديم ... ما هم ميرفتيم خونهشون، تووت ميخورديم و تا محبوب يه سر ميرفت بالا آبجي كوچيكهشو كه اسمش سمانه بود و صداش ميكرديم سمموني موني! كتك ميزديم و موهاي زرد فرفريشو ميكشيديم! واسه چي گفتم حالا؟ آخه كارتپستالاي چشابروييشو نيگا ميكردم امروزL.. اما تو هيچوقت محبوب نباش! ونــــاندشمنتـــانهركههستآجـــــرباد خ.م: نميدونم اين مورچههاي اتاق من از چه نسليان كه هرروز بایداز دور و بر محلول لنز و كيس منهدمشون كنم! البته پس از عملياتي خارجي، فهميدم تنها چيزي كه منهدمشون ميكنه ادكلنهاي ماركداره!
+ دوشنبه 2 دی1387| ZaRi-TittA |