تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

زمان:       امروز صبح                               مكان:     دانشكده‌ علوم پايه، سالن شماره‌ 3 

 

دختر با ابروهاي قهوه‌ايِ پهن ‌و كوتاه كه بايد آخر شماره‌اش 304 باشد مثل من از اينهمه اتلاف وقت كلافه شده و منتظر است دفترچه‌ها را توزيع كنند. كلوچه‌اش كه مثل من بعد از بازرسي بدني! از مسئول تداركات گرفته بود را مي‌گذارد كنار پايش روي زمين. دَقي‌قاً موازي با پايه‌هاي عقب صندلي‌ش. بعد از چند ثانيه دور و اطرافش را نگاهي مي‌كند. بعد به پشت سري‌اش كه من باشم ... و بعد طوريكه متوجه نشوم كلوچه را با پاي راستش خيلي حرفه‌اي و اسلوموشن‌وار مي‌كشاند جلوي خودش.. كه جلوي چشمش باشد باصطلاح K

يعني توي چهره‌ي من چي ديد كه اينكار رو كرد؟ L

ونان ـِ ‌دشمنتان‌هركه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

 

خ.م خيامي:                                                             

ناآمدگان اگر بدانند كه ما       از  دهـــر چه‌ مي‌كشيم، نآيند دگر.

| جمعه 25 بهمن1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


 

 گفت ثابت مي‌كنه فقط من توي زندگي‌شم. گفت فردا نمي‌ره شركت. گور پدر هرچي رئيسم كرده. گفت گوشي‌هامونو خاموش مي‌كنيم. اصلا مي‌ذاريم توو خونه. مي‌ريم كوه. به هيچ‌كسم نمي‌گيم. ـ من اما دلم ميخواست همه‌ي اونا كه انگ به شوهرم چسبونده بودن باشن تا چششون درآد ـ  گوشي‌هامونو گذاشتيم خونه. صبح زود زديم بيرون. رفتيم كوه. چقدر خوشبحالم بود. اونم حس منو داشت انگار. هيچ‌وقت يادم نمي‌ره چقدر دوست داشتم ببوسمش. مني كه هميشه بدم مي‌اومد از خيس شدن لب‌هام. رفتم جلو. نزديك شدم به‌ِش. خودمو ول كردم تو بغلش. بوسه‌هاش عاشقانه‌تر از هميشه بود.

احساس كردم يه چي داره توومون وول مي‌خوره! اون پايينا. خودم‌رو كشيدم كنار. بهت‌زده دست كرد تو جيبش و گفت: اِ اِ اِ  مگه ايرانسل تو كوه آنتن مي‌ده؟!

stu

 

روانپریش گفته يه داستانك بنويسم. فوق فوقش ديگه 150 كلمه باشه... اينم يه داستانكِ 124 كلمه‌ايِ هول هولكي.

بعضي‌ها قبلا دعوت شدن. به خيالم ميشه روي  سیزیف،  سعيده، صراحي،  ژنرال و قاصدك بعنوان كسانيكه منو نمي‌كوبونن به سقف و توي بازي شركت مي‌كنن حساب كرد. جون مادرتونL

مممممم.... دوست دارم غسال‌خان هم بازي كنه.

ونان ـِ ‌دشمنتان‌هركه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

| یکشنبه 20 بهمن1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


زمان:  نيمه‌شب، ساعت حدود 2:30                                                         مكان: خونه‌ي ما!

 

رينگ رينگ.... رينگ رينگ... رينگ رينگ  ـ حالي‌ش نمي‌شود كه 2ونيم نصفه شب است و من با بدبختي و به زور قرص خوابيده‌ام... كسي بيدار نمي‌شود. اگر هم شده حاضر نيست برود گوشي را بردارد و آن صداي نكره‌اش را خفه كند ـ  رينگ رينگ...... رينگ رينگ.         ..... رينگ ري...

 

:            بلو؟!

اونوري: چي‌كار مي‌كنين كه گوشيو برنمي‌دارين؟ اَه.  ـ برادرم است انگار و چقدر هم عصباني! ـ

:           هووم؟

اونوري: گوشي رو بده مامان.

:           خوابه.

اونوري: چي؟؟؟ خواااابه؟ خوابيده؟؟!

:           با اجازه شما... اينوقت شب همه* ‌خوابن.

اونوري: ـ مكث مي‌كند ـ  بگو بابا 5دقيقه پيش تموم كرد...مُـرد.. حالا با خيال راحت بگيرين بخوابين

:          

در را باز كردم.. نبود... واقعا نبود... به سختي جيغ بنفشي كشيدم و .... افتادم.

stu

 

حالا من بخاطر قرص و پريدن از خواب، مَنگول بودم و فراموش كردم پدرم نيست كلا... تو هم كوري اينوقت شب اشتباه گرفتي..اشكال نداره... اما مرتيكه‌ي جـاروكش!  اينطوري خبر مرگ پدرو مي‌دن؟ بزنم لهت كنم؟

ونان ـِ ‌دشمنتان‌هركه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

 

خ.م:   ـ از نتايج گفتگو درمورد لهجه‌ي شيرينِ كاشي ـ

اينو شنيدين؟ :                          راس مي‌گي؟ /  كاسه‌تو بيار ماس بيگير / از زن عباس بيگير.

اين ورژن كاشونيشه:                 حسودْ  كُلِه زِمِسسووو،  /   كاسه‌تو بيار، گه بسسوو / از زن عباس بسسو!!!

 

 

* معمولا!

| پنجشنبه 17 بهمن1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


 

:           ...

:           .....

 

:           ببخشين... چيزي گفتي شما؟

| شنبه 12 بهمن1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


خودتان را در سال 1400خورشيدي تجسم كنيد:  يك عدد بازي كه نمي‌دانم قبلا كسي ساخته يا نه.  بخاطر طولاني بودنش معذرت مي‌خواهم و از آنجا كه اخيراً در چند بازي دعوت شده‌م و در كمال بي‌شعوري بازي نكرده‌م، نيز كس خاصي را دعوت نمي‌كنم. البت همه دعوت هستيد. حاضرين به غايبين اطلاع دهند، باشد كه دسته جمعي رستگار شويم. اين بازي سه حالت دارد: افتضاحانه، خوش‌بينانه، واقع‌ بينانه.

 

من در سال  1400  خورشيدي:

حالت افتضاحانه:

من علناً هيچ گهي نشده‌ام! با همان ليسانس كوفتي، هر روز از خانه‌ي 20متري اجاره‌اي‌مان مي‌زنم بيرون تا شغلي شرافتمندانه (يادتان كه هست؟!)  پيدا كنم و هرروز هم آويزان به خانه برمي‌گردم..امروز مهد گفت بايد شهريه را يكجا پرداخت كنيم. نمي‌دانم چطور به پسرم بفهمانم كه ديگر نمي‌تواند به مهد برود.. همسرم هِي گير مي‌دهد كه چرا مِش نمي‌كني؟! آرايش نمي‌كني؟ تاپ‌شلوارك نمي‌پوشي؟چرا چند وقته اينطوري شدي آخه؟ من هم هي مي‌گويم با كدوم پول؟! مردك يادش رفته زماني عاشق مو و چشم‌ابروهاي مشكي‌ام بود.يادش رفته وقتي موهايم را مش و ابروهايم را رنگ كردم تا چند روز نگاهم نمي‌كرد!

او كه 44سال دارد هنوز هم خوش‌پوش و خوش‌هيكل مانده لامصصب! تكان نخورده اصلا. پس چرا من انقدر شكسته شده‌ام؟ بعضي وقتها كه مي‌خواهم ازش حرف بكشم مي‌گذارم حسابي مست كند. با اينكه مي‌دانم آن شب تا دم مرگ مي‌روم اما به اين مي‌ارزد كه بفهمم الان دقيقاً چه گهي زده به زندگي‌مان. مثلا ديشب فهميدم كه رفته حساب بانكي شاهين ـ پسرم را عرض مي‌كنم‌ـ خالي كرده. يا پريشب فهميدم كه تمام روز را به بهانه‌ي پيدا كردن كار به خانه دوستم رفته و حالش را برده. يا هفته‌ي پيش او را با فاحشه‌اي گرفته‌اند و نمي‌دانم چطور آزاد شده.. به اين زودي عروسكت كهنه شد؟ به اين زودي مهندس؟!

به خواهرم كه روانپزشك معروفي شده زنگ زدم و براي اولين بار گريه كردم. خواست بخاطر شاهينم اوضاع را بهتر كنم. مثل هميشه! قطع كه كردم زنگ زدم و وقت آرايشگاه گرفتم!

 

حالت خوش‌بينانه: (بهتر است بگويم عقده‌ايانه!)

صبح به همسرم كه براي شركت در كنفرانسي به نيويورك سفر كرده تلفن كردم و تولدش را تبريك گفتم! از اينكه استاد برتر كشور شده‌ام حسابي خوشحال شد و گفت به داشتن من افتخار مي‌كند كلاً! 4سال پيش پي.اچ.دي‌ام را گرفتم و عليرغم اصرار اطرافيان و دعوتنامه‌هاي زياد به ايران برگشتم. همزمان در سه دانشگاه معتبر تهران، شيراز و كاشان! تدريس مي‌كنم... از وقتي كه فرودگاه كاشان راه‌اندازي شده! مسافت اذيتم نمي‌كند.

امروز در مراسم تجليل از بهترين استاد دانشگاه ـ كه باز هم من باشم‌ـ دكتر پاشايي هنگام تحويل لوح يادبود با طعنه گفت:  ايشون يه زماني شاگرد من بود. هرروز باهاش مشكل داشتم. هنوز قهقهه‌ها و تيكه پروندناش تو گوشمه دكترجان تبريك!.  مي‌گويم: دكتر پاشايي حق مادري به گردن بنده دارن و توو دلم به‌ش مي‌خندم و از اينكه ما زنها در اين رده هم اينطوري هستيم بيشتر خنده‌ام مي‌گيرد.

بعد به چاپخانه مي‌روم. لعنتي‌ها! برداشته‌اند ويراستاري كتاب را داده‌اند به كسي كه الفبا بلد نيست! به رئيس انتشارات مي‌گويم حق چاپ كتابهايم را ازشان مي‌گيرم. سرخ مي‌شود. مي‌خواهد بيشتر فكر كنم و از روي عصبانيت تصميم نگيرم دركل.

سر راه پفك! مي‌خرم و به منزل مي‌روم. پسرم كه تازه از مهد برگشته و خوابش برده را مي‌بوسم و به اتاقم مي‌روم. ايميلهايم را چك مي‌كنم.. باز هم اين گلي اماميِ سيريش!!! اصرار دارد ترجمه‌‌ي جديدش را نگاهي بياندازم. مينويسم: گلي جان! قول نمي‌دهم، اما اگر وقت آزاد گير آوردم حتماً عزيزم 

به آرايشگرم زنگ مي‌زنم و مي‌خواهم چهارشنبه‌اش را خالي كند... همسرم پنجشنبه برمي‌گردد.

 

حالت واقع‌بينانه:

متاسفانه من واقعا هيچ گهي نشده‌ام

ونان ـِ ‌دشمنتان‌هركه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

 

P.S:        به پيشنهاد لارس اين پست رو مسابقه‌ كرديم! به بهترين پيش‌بيني در حالتي خوشبينانه از محل نشر آثارم جايزه‌اي نفيس داده مي‌شود... بوخودا!

| دوشنبه 7 بهمن1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


"و اينك منم زني تنها"

در آستانه‌ي ولنتاين

باشد ؛

سپندارمذگان .

مي‌دهي تعصبت را بخورم؟!

يكه و يالقوز كه باشي

سپندارمذگان و ولنتاين به هيچ‌جايت نيست.

حالا چه يادبود روزي باشد كه ولنتاين را به جرم عاشقي به ما! دادند،

چه خودت را به ما! بدهي كه سپندارمزگان،سپندارمذگان،صپندارمذگان،ثپندارمضگان را روز عشق بداني.

تو تنهايي برادرِ من!

نكته همينجاست.

راستي

        با

 تنها،

 تنحا،

طنها،

طنحا،

هم مي‌شود بازي كرد!

 

                                                             stu

 

[.ُ :           اِوا خاك بسسرم... شعر شدا :دي

 

حال كه شاعر شديم پس بدينوسيله اعلام مي‌داريم كه به يك عدد بي‌اف نيازمنديم توروخخخخدا!

تاريخ توليد دوستي:               چندروز قبل از ولنتاين  

تاريخ انقضاء دوستي:           چند روز پس از 31مرداد !

 

چندين روز مانده به روز موعود گفتيم كه بهانه دست كسي ندهيم كه دير گفتي و اينا!

ونان ـِ ‌دشمنتان‌هركه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

| شنبه 5 بهمن1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |