تبليغاتX
‌وحشــــىــــىـــــی

اینجانب دیروز  زری خاله شدم.... نی نی عجله داشت زود اومددد.......این چن روز کمم....

| پنجشنبه 22 اسفند1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی


زمان و مكان:          جمعه  تووي اتوبان

 

خوشحالِ تويوتا كرولايي:       هميشه قبل از رانندگي يه كيلو تخمه بخر بذار تو داشبورد...بهيچ‌وجه نميذاره خوابت بگيره... قبلنا كه رو وانت كار مي‌كردم ... وانت نيسانمو يادته؟

بابام:                               بله بله.. همون آبيه؟

خوشحالِ تويوتا كرولايي:     نه.

بابام:                               سبزه؟

خوشحالِ تويوتا كرولايي:     نه ... زرد بود!

بابام:                               آها... آره يادمه!

خوشحالِ تويوتا كرولايي:     آفرين. همون!!..شبا موقع رانندگي هرچي چوب كبريت مي‌ذاشتم باز چشام بسته میشد و خوابم مي‌گرفت... ديگه آخراي مسير ديوونه مي‌شدم.. اما اين تخمه خيلي خوبه...نمي‌ذاره آدم بخابه... بعد برميگرده و به من كه عقب نشستم با لبخند ميگه:  بعضي وقتا كه بچه‌م مي‌خواد از تخمه‌ها برداره مي‌گم بابا به اينا دس نزن... من برات مي‌خرم اما تخ.ماي من مال خودمه!!!

 من:  (فقط منو كه به شكاف ديوار هم مي‌خندم، تو اين شرايط،  با اين آدم، فيس تو فيس... تصور كنين)

 

ونان ـِ ‌دشمنتان‌هركه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

 

P.S:         لعنتيا چرا مي‌گين علي خنگه؟! بابا اين يه اصل مهم توي فِرست لنگوئج اكوزيشن هست كه به كِرتيكر اسپيچ و اينا مربوطه! جنبه‌ي پست علمي ندارين ديگه... اَه..  بارونم اومد تازه.

 

 

| دوشنبه 19 اسفند1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


ـ علي‌جون از كي پفك خريدي؟

ـ از عباس صعلب!

ـ از كي؟!

ـ عباسصعلب.

ـ نه علي جون.. اون عباس عربه.. بگوووو

ـ عباسصعلب

ـ نه.. عباس عرب...

ـ عباسصعلب!

ـ بگو عباس

ـ عباس

ـ حالا بگو عرب

ـ صعلب!

ـ صعلب نهههه....عرب‌ب‌ب‌

ـ صع..... رب

ـ ...خب بهتر شد.....  عرب

ـ .... عرب..

ـ آ‌ف‌ف‌فرين... حالا كجا داري ميري دوباره؟

ـ مغازه عباسصعلب!

 

كنكوريا.... به اين چي مي‌گن؟

ونان ـِ ‌دشمنتان‌هركه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

 

خ.م گوگوشی:

" آسمون ابريه اما ديگه بارون نمي آد... صداي گريه‌ي بارون توي ناودوون نمياد  / 

   اونكه من دوسش دارم از خونه بيرون نمياد/ واسه‌ اين دل تنها ديگه مهمون نمياد.. نمياد.. نمياد. نمياد تا.."

اينروزا اين ترانه ورد زبونمه و لامصصب بارون نمياد تا اين لعنتي بره!

| چهارشنبه 14 اسفند1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


 

اين كفش ما واسه پاي شوما كوچيكه رفيق!

 

                                                                         stu

 

 

پي.اس:   وقتي ‌ـــىش‌ـوـــــىــــ‌‌ي‌ــ‌حــ‌ی به هم مي‌ريزد.

 

اَدِد :         يعني واقعا نفهمیدين ماشين چش‌گربه‌اي کدوم ماشينه؟ !

| پنجشنبه 8 اسفند1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |


نمي‌دانم چندسالم بود. صبح برادرم با لگد از خواب بيدارم كرد و گفت: "پاشو پاشو بابا ماشين چش‌گربه‌اي خريده". رفتم توي كوچه و ديدم يك ماشين چش‌گربه‌اي سبز خوشگل جلوي در خانه‌مان پارك شده. انقدر ذوق‌مرگ شدم كه نگو. سريع رفتم اَكي را آوردم تا ماشينمان را ببيند. اكي هم تا حالا ماشين چش‌گربه‌اي نديده بود. فكر كنم تازه ماشين چش‌گربه‌اي ساخته شده بود!  گفت بروم بابام رو راضي كنم مارا سوار ماشين كند. من هم پشت چشمهايم را نازك كردم و گفتم: " اكي جون اولا كه بابام الان خونه نيست، بعدهم اين ماشين كه مثل ماشيناي معمولي نيس. همينطور كه نمي‌شه توي كوچه‌ها رفت باهاش. چطور بابا جرئت كرده و ماشينو توي كوچه گذاشته. نكنه عليرضا و حميد اينا بيان ماشينو خط بندازن؟ بيا ببين، وااااي‌ي‌ي، چشماش‌ عين گربه مي‌مونه. ".

اكي هم مثل من خوشحال بود. چون بالاخره بعضي وقتها مي‌شد اميدوار باشيم بابا مارا با ماشين چش‌گربه‌اي سبز خوشگلش برساند مدرسه. فكر كن ما با ماشين چش‌گربه‌اي سبز خوشگل جلوي در مدرسه پياده شويم. چشم ستاره و طاهره از حدقه مي‌زد بيرون. ستاره باباش نيسان داشت. يكدفعه با يكي از پسرهاي محله ميخاست دوست شود پسره گفته بود: "به اين دخترك بگين اگه يه دفعه ديگه زنگ بزنه خونمون مي‌‌كنمش توو گوني مي‌ندازمش عقب نيسان باباش" و من و اَكي هرهر كركر خنديديم...

صورتهايمان را به شيشه‌ي ماشين چسبانده بوديم و داخل ماشين چش‌گربه‌اي سبز خوشگل را ديد مي‌زديم كه ديدم صداي شترق‌ق‌قي آمد. يك مرد قلچماقي بود كه زده بود پسِ كله‌ي اَكي كه چرا دستهاي كثيفش را چسبانده به شيشه‌ي ماشين. منهم عصباني شدم و رفتم جلو و گفتم: "  آهاي آقا... چيكار دوستم داري؟ ماشين خودمونه. دوست داره توشو نيگاه كنه. اگه يه بار ديگه بزني‌ش ميرم مامانمو صدا مي‌كنما. "

مردك بي ادب مرا به شدت پس زد و سوار ماشين چش‌گربه‌اي سبز خوشگلمان شد و گازش را گرفت و رفت. تو نمي‌داني من آنروز چقدر گريه كردم و جيغ كشيدم كه ماشين چش‌گربه‌اي سبز خوشگلمان را دزديدند و هيچ‌كس به حرف من توجهي نكرد و برعكس، همه به من مي‌خنديدند و من ياد روزي افتادم كه مرد بچه‌دزد به بهانه‌ي خريدن آدامس مرا با خودش برد كوچه‌پشتي و طلاهايم را دزديد و مادرم كلي دعوايم كرد كه چرا گولش را خوردم؟ چرا جيع و داد نكشيدم و گذاشتم طلاهايم را دربياورد؟

ونان ـِ ‌دشمنتان‌هركه‌هست،‌ آج‌ـُ ر باد

| شنبه 3 اسفند1387 | ‌وحشــــىــــىـــــی |