· هي تو ورپريده! مگه نگفتم مدادو بگير دست راستت؟ حرف تو اون كلهي پووكت نميره تو؟ بهخدا اگه يه بار ديگه ببينم مداد دست چپته خودكار ميذارم لاي انگشتات همچين فششششار ميدم تا حالت جا بياد فسقلي. · حرف نزن بده من قلمو ببينممم.. ناخونات چرا اينقد بلنده؟ دستات چرا كثيفه؟ خشكه چرا؟ تو مگه پدر و مادر نداري؟! پس مادرت چه ... ميكنه توو خونه؟!!! اينجوري نگاه نكن به من دخترهي چشسفيد. · گفتم حرف نزن.. پاشو برو دفتر تا خانوم صادقپور تكليفتو روشن كنه.. · شيرينننننن! چنبار بگم اينجوري خودتو رو ميز نكش و هي تكون تكون نخور؟! از الان؟ · آهاي! داري ميري دفتر بگو خانوم نقوي بياد اين دخترهي منحرفو ورداره ببره... كم از دست خوديامون ميكشيم بايد نوكري اين غربتياي... رو هم بكنيم، بيان بچههامونو از راه بدر كنن.. لاالهالاالله! حالم از هرچي دختر تخسِ زبون نفهمه بهم ميخوره. · بقيه خفه شين سرمشقاتونو بنويسين. اگه بدخط باشه ميفرستمتون دسشوييهاي مدرسهرو بشورين! از دفتر كه برگشتم ديدم داره از دستاي شيرين خون مياد ولي هنوز خانوم نقوي نتونسته دستشو از زير نيمكت بكشه بيرون و ببره دفتر تا خانوم صادقپور تكليفشو روشن كنه! بهترتيب بعد از سال اول ابتدايي؛ از بين داداشم و خواهرم و من...من راستدست شدم... داداشم با دست راست مينويسه ولي غذاشو با دست چپ ميخوره!... خواهرم چپدسته... معلم اون فكر نميكرد چپدستي نقصه! stu [.ُةة: معلم چشسبزه با اون بچه زشتش فقط سه هفته دووم آورد و بعد خانوم ثابت اومد.. خانوم ثابتو يادته؟ همونكه موهاش مث ببعي بود...نه از ببعي هم خوشگلتر بود و من يواشكي ميرفتم مقنعهشو ميزدم بالا و ذوق ميكردم اونم موهاش فرفريه.. مث من! ديگه وختي اومد كار از كار گذشته بود و من از ترس اون زن وحشتناك راست دست شده بودم. [.ُةةة: فك ميكنم ريشهي ترس من از آدماي چشسبز همينه. ونان ـِ دشمنتانهركههست، آجـُ ر باد
+ چهارشنبه 30 اردیبهشت1388| ZaRi-TittA |
« ـ ... خدااااااا... چرا منننن؟؟؟... من شوهر ميخاممممممم... خدا چرااااا؟... شوهر ميخام مننننننن... ميخامممممممممممم... خدااااااااا.... شوهررررررر ... منننن ...ميخامممم ... ـ » stu چيزپيچ شده بودم كه اين صداي جوان زنونه از وسطِ مراسمِ تشييع ِ تهِ كوچهاي كه ميرسيد به خيابون اصلي بالاخره چي ميخاددد: § يعني از فرط غصه و اندوه قاطي كرده و هِي ضميرملكيِ " ـَـم" شوهر رو جا مينداخت؟ § يا از اون هاتا ! بوده كه خب بيچاره نميتونسته تا سال مرحوم صبر كنه و خواسته از الان ملتو روشن كنه؟! § يا يه دختر بختبرگشتهي ...ـي اون وسط گفته بذار از آب گلآلود ماهي بگيرم و با اين دل شكسته، بلكَم حاجتمو گرفتم؟! جمعيت عزادار رفت و من نفمسسم چي شد بالاخره ! ونان ـِ دشمنتانهركههست، آجـُ ر باد خ.م: كمكم و كم داره از خودم خوشم ميآد !
+ سه شنبه 22 اردیبهشت1388| ZaRi-TittA |
داشتيم درمورد اين بحث ميكرديم كه آدم چرا اونچي كه بالا مياره نجس نيست، اما اونچي كه پايين مياره نجسه؟! بعد به اين نتيجه رسيديم كه هروخ حاضر شدي از اونجا كه پايين مياري غذا بخوري بيا بشين درموردش مذاكره كنيم!
+ چهارشنبه 16 اردیبهشت1388| ZaRi-TittA |
خانوم ن! بخاطر لطفي كه آخر سال سر امتحان تاريخ به منِ پريشون اونروزا كردي جاش نيست فحش بدم اما زنيكهي لعنتيِ بييييب! اينهمه آدم وِر ميزنه سر كلاست اونوخ تو هممهش بايد گير بدي به من؟ هااان؟؟؟ البته اين بيچارهم حق داشت...بالاخره يه راه پيدا كرده بود واسه خفه كردن ما و هيچرقمه پايه نبود از دستش بده... اينجوري ريحانه و عطيتا و سيما و سمانه هم خفه ميشدن... همه مَنگوول بودن ولی من اعصابم بهم ريخته بود.هي ميخوندم و به نتيجه نميرسيدم. هي از كلاس ميرفتم بيرون …مگه چقدر بهونه براي بيرون رفتن داري؟ يه دفعه آب. يه دفعه دستشويي. دفعهي بعدو بايد خدا برسونه... كه هميشه هم نميرسونه... بالاخره رو كرد بهم، با چشمايي كه انگار همهش خواب بود و هي چشامونو بازتر ميكرديم تا اون بهتر ببينه و اون صداي گرفتهش كه همهش سرفه ميكرديم اما صداش وا نميشد! گفت بخون... لعنت.. حالا چيكا كنم؟...اونقد الكي سرفه كردم تا بالاخره از فاطمه خواست ادامه بده...بچهمثبتي كه بعضي وقتا كه واقعا از دست وِر زدناي ما كلافه ميشد برميگشت و با چشاي درشتش زل ميزد به ما و ميگفت: دوستيمون به جاش، اما خفه شين ديگه گستاخا!!!.. نفس راحتي كشيدم و تكيه دادم به نيمكت چوبي كه هيچوقت هيچ حس نوستالژيكي در من برنيانگيختونده كلا!... منتظر بوديم فاطمه برسه به كلمهي موردنظر و عين بمب منفجر شيم.. انگار برا اولينبار درس جديدو مرور نكرده بود.. هيچ اضطرابي توي چشماي درشتش ديده نميشد. ....... چيييييي؟؟؟؟ " .... اين چند دُوَل پيماني منعقد كردند كه... " stu نتيجهگيري علمي: هميشه علامتگذاري نشانهي توهين به خواننده ـ مخصوصا يه جوجهخواننده ـ نيست تايپست و ويراستارِ گوسفند! نتيجه گيري اخلاقي: ذهناي منحرف هميشه يه ارتباطي بين حتي ترك ديوار و مسائل سانسوري پيدا ميكنند. نتيجهگيري هويجوري: اگر موقع درس دادن همين خانومي كه هي بايد تو سرفه كني تا صداي اون يكم واشه و چشاتو هي گشادو گشادتر كني تا يكم ببينه، آدم باشي ميفهمي كه ... بعضي وقتام يعني دولتها! ونان ـِ دشمنتانهركههست، آجـُ ر باد خ.م: شاخه فينگيليِ ياسي كه آبجي چندسال پيش تو باغچه كاشت و الان واسه خودش كسي شده يه بوي وحشتناك خوبي تو حياط راه انداخته كه من هی ترجيح ميدم برم دستشويي حياط و ساعتها بهت فك كنم عشق من!
+ یکشنبه 13 اردیبهشت1388| ZaRi-TittA |
ميدوني من از كِي فهميدم چيزي به اسم ل.ز.ب.ي.ن ـ نه دقيقا همين كلمه ـ وجود داره؟! از دوم راهنمايي؛ وقتي كه هردفعه ميرفتيم دفتر مدرسه حوصلهمون سر ميرفت از بس دوتا اونجا بودن و ما نميفهميديم واسه چي...تا اينكه يه روز تو مدرسه پخش شد اين دوتا چيكارن ... ميرن دسشويي و....... براي منِ 13-12سالهي اونروز كه حتي سخت بود از يه پسر خوشم بياد، فهميدن و پذيرفتن اين موضوع وحشتناك بود ... حالا ميدوني خودم كِي اين مفهوم رو تجربه كردم؟! اول دبيرستان.. كلاس A3... در كل با هركسي دوست نميشدم...نميشم...خوشمم نمياد به يكي كه تازه چند روزه همو شناختيم و فقط دوتا همدانشگاهي،همباشگاهي، حتي همكلاسي هستيم الكي لبخند بزنم و قص عليهذااينا!... دوستي داشتم به اسم نغمه كه دوستي داشت توو A6... دختر عجيبي بود.. هميشه تهِ نگاهش يهچي بود كه نبايد باشه... همچين براندازت ميكرد كه انگار هم الان از پا درمياي! دقت كه ميكردي لبخند محوي روي لبهاش حك شده بود انگار.... هروقت از كنارم رد ميشد نميدونم چرا اما برميگشتم و نگاش ميكردم و اونم هميشه اينكارو ميكرد... بعضي اوقات يه چن ثانيه مكث ميكردم و بعد نگاه ميكردم... لعنتي هنوز سرش عقب بود! .. هيچوقت نمياومد جلو حرف بزنه... ميرفت يه گوشه واميسساد و با اون چشماش كه انگار هميشه يهچي تهِشه كه نبايد باشه زل ميزد بهت... چندروز بعد روو ديوارِ A5 كه اَكي اونجا بود يه قلب كشيده بودن و اسم مارو حك كرده بودن! چندروز بعدتر هم نغمه اومد و يه نامه داد دستم كه: هه! كارت دراومده... برگه زردرنگي با حاشيههاي گلمنگلي كه كلي قلب تيرخورده و چشم گريون و دستخط لرزون داشت! نوشته بود عاشقم شده..دلش ميخاد بيشتر از دوتا دوست دبيرستاني باشيم و مطمئنه منم همچين حسي رو درموردش دارم وگرنه برنميگشتم عقب و نگاش نميكردم...و چندتا شعر عاشقانهي جيگركبابكن. نامه رو نغمه بلند خوند و همه زدن زير خنده...مثل تمام وقتايي كه بقول آقاي عرب حتي به شكاف ديوار ميخنديديم... من اما نخنديدم.... هي تمام روزهايي كه اون واميسساد يه گوشه و با چشمايي كه يهچي تهِش بود كه نبايد باشه زل ميزد بهمون و وقتي از كنار هم رد ميدشيم*و هردو برميگشتيم عقب رژه ميرفتن از جلو چشمام.... اونروز بود كه من فهميدم و پذيرفتم آدم الزاما عاشق جنس مخالفش نميشه.... stu البته نپذيرفتم كه خودمم بايد عاشق همجنسم بشم و نوشتم: " ما حتي دوست دبيرستاني هم نيستيم"! P.S: بوخودا نپذيرفتم K :دي ونان ـِ دشمنتانهركههست، آجـُ ر باد * توو اين متن فقط يه "ميدشيم" داشتم كه حداقل 10بار تايپ كردمش و هر 10بار نوشتم "ميدشيم"! براچي؟
+ دوشنبه 7 اردیبهشت1388| ZaRi-TittA |