اين تـصادفـهـا كه صورتِ آدم هيـچيش نـميشود و وقتي پسِ كلـه را ميبيني كه مثل جـگر زليـخا ريـشريـش شده، يكـجور ديگـري دلِ آدم را ميسـوزاند.البتـه صورت متلاشيِ يكـ آدم كـه چشمـهـاش يكيش مانده تووي چشـمدان و يكيش با هـرچي دارد و ندارد زده بيـرون و يكچيزي مثل نـخ آويزانش كرده از جـايي كه قبلا صـورت بود و دندانهاي خـرد شده توو دهـاني كه نيسـت، با زبـاني تا فـك آويزان و گردن كـج هـم خيلي دل آدم را ميسوزاند. مـخصوصـا وقتي نشود دست و پاي لـهيدهش را جمع كني بــگذاري يك گوشـه.شايد آدم غش كند. شايد آدم تا مدتـها نـخواهد هيـچي بـخورد. شايد* آدم دلش كباب شود براي اين مثلا جوان 20و انديسالهاي كه اينطـوري متلاشي شده، خوابيده كف آسفـالت، كف سردخانـه، توو غسالـخانـه...اما صورتي كه يك خراش هم برنداشته، فقط كـمي بيرنگ شده، ميت شده، چشـمـها انگـار خوابيده، دستهـا روي سينـه، كمي كـه هيكلش را تكان بدهي محتويات سري كه مجدد چپـانده شده تووي كلـه، دل آدم را جور ديگري ميسوزاند. اين صورت آرام، خواب،بيرنـگ با پسِكلهي هيچيندار! من يكبار صورت متلاشي شدهي يك آدم را نبايد اما ديدم.بـقدري حالـم خراب شد كه مـطمـئن بودم ديـوانـه ميشوم. ـ نَشدمـ خيلي دلم سوخت.كباب شد. ريشريش شد عين همان پسِ كلـههـه. دلم براي آدمي كه اينـجوري تصادف پكـانده بودش از بيـخ و بن، انداخته بودش از ريـخت و قيافـه سوخت.كه بستگانش اين قيافـه را از چـهرهي سابقا آرام اين آدم براي هميشـه توو ذهن نگـهخواهند داشت... اما هنوز صورت آرام، بيرنگ و چشـمـهاي خوابيدهي يك آدم كه از پسِ كلـه درب و داغان شده و متلاشي، را از نزديك نديدهام. اما مطمـئنم اون يك چيز ديگـهس! ... و نانـِ د شمنتـان هـركه هـست، آجـُ ر بـآد * شـايد هـم هيـچ حال بدي بهش دست ندهد كه هيـچ؛ كيف هـم بكند لامصصب!
| چهارشنبه 31 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
شِعري، جوكي، چيزي، فـُحشي حتي، مهـمـانـم كنيد! بِشدت خــاليَم اين روزهــا.
حــرفيحديثـي،
| شنبه 27 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
زن: پنـجاه و اندي سالـه ـ قيـافـه: كمي تا قسمتي واقعا زشـت! ـ آرايـش: خيلي زيـاد و ناشيانـه؛ رژلبِ ـ دقيقاً ـ سيــاه، سر ِ خط چشم تا بيرونِ ابرو، سايهء چشـم ـ دقيقاً ـسياه ، پوست تيره، رژگونـهي بنفش!، مِش سفيد، لنـز تـووسي ـ داشته باشيد كـه زن، پنـجاهو اندي سالـه بود ـ ـ كوتـاه و چـــاق. اما، مطمئناً ديشبِ خلوتي كه خيلي دير شده و ماشين تـعميرگـاه بود و تاكسي نبود، تنهـا چيـزي كه باعث شد گير ِ آدم بدهـا! نيافتـم هـمين زنِ پنـجاه و اندي سالـه با همـان مشـخصات بود ـ و البتـه چيـزي كـه توو چشـمهاش بود و مسلمـا توو چشـمهـاي من نيست يا راه رفتنش كـه من را هم يك جوووووري كرده بود ـ. ببين وقتي كِـرم داشتـه باشي، وقتي ويـرت بگيرد ديگر اشتبـاه گرفتنـت با اينهـا مهـم نيست.قدمـهـايم را تند كردم و رسيدم بهش.نگاه غضبـناك و متكبرانـهاش بـا آن چشمهـاي وحشي و آرايـش اينهمـه تيره، با آدامسي كه توو دهـانِ هردومان بود و او حين جويدن زبانش را ميداد بيرون و من خودم هم نميفـهميدم آدامس ميـخورم بـه سرتاپايـم را واقعا حس ميكـردم. انگـار كـه جـايش را تنـگ كـرده باشـم.بـايد سـر حرف را باز ميكـردم.با لـحنِ مثلا نگـراني پرسيدم:ببـخشين خانــوم ساعت خدمتتون هست؟خيلي ديـر شده. خيلي خونسرد به ساعتـم نگـاه كرد و گفت: اتفـاقـا بـرات خيلي زوده دختـر !
| چهارشنبه 24 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
ما...آدمهـايي كـه خـاص بدنيـا نـيامديـم. كـه دوست داشتيم خـاص باشيم. كـه نـشد. نـتوانستيـم. كـه همينطـور فلـهاي آمديم. كـه همـهء آنـهاكـه اطرافِمان ميبينيم آشنـا ميزنند. كـه تكـراريَند. انگـار قبلـا جايي ديدهايمِشان. كه همـه بـه هم شَبيهيـم.از بسكـه خاص نيستيـم. نشد. نتوانستيـم. اين خطــ
من را ياد ناخن ِ بلنـدي مياندازد كـه همينطوور بكشيش رو ديوار گچي و تا دهـان ِ گوش ِ اطرافيانت را سرويس نكردهاي، دست برنداري
| شنبه 20 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
توو اين فكـرها بودم كه رسيديـم. پيـاده شديـم و هر كـدام راه خودمان را گرفتيــم و رفتيـم...
مـــرد كه زيبـا باشد، چشـمـش سيــاه باشد، خمــار باشد، انگـار فـرمـژه زده بـاشد، تـهريش داشتـه باشد، دماغش سربـالا باشد، لبهـاي قلـوهاي و دندانهاي رديفي داشتـه باشد، موهـاي روو شقيقـهش جـوگندمي باشد، صدايش از صداي آلندلـون هم قشنـگتـر باشد!، قدبلند و يكپـا مانكن باشد و در عین حال مردانگی از سر و رویش بباردَ چشـمبرداشتن ازش سخت ميشـود. آدم ديگـر فكر نميكند قباحت دارد. نشستـه باشي كنـار همـچين مردي و زيرچشـمي ديدش نزني؟ محالاست! حتما كسيرا تحويل نميگيرد و بـاد ميندازد توو غبغبـش و با چشـمهاي خمـارش زل ميزند توو چشمهـايي كه زل زده تووي انبـوه مـژه و سيـاهي.حتما دوستدخترش خداراهم بنده نيست.حتمـا توو فاميل سرش دعـواست. حتما تووي دوستـاش حرفش خريدار دارد.خب كي دلش ميآيد اخـم بيايد روي صـورت اينهمـه زيبـا؟ حتمـا مـادرش هميشـه بـرايش وَ اِنيكـاد ميخواند. اسفندِ دونـهدونـه، اسفند سيوسـه دونـه، بتركـه چشـم حسـود و دشمن و بيگوونـه راه مياندازد.دعـا ميكند گيـر دخترهـاي سـ***ـه نيافتد.حتما پدرش دوست دارد بيايد مثلا مغـازهاش و پزش را بدهد كه پسـرمـه. تاج سـرمـه!
| چهارشنبه 17 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
چشمهـاي گربـهمـان را بدون هيــچ افكتي ببينيد و حـالش را ببريد. جـاي اين عكس توي facebook ـَم بود كه بخاطر فيلترينگ و سرعــت افتضـاحش با فيلتـرشكن همينــجا گذاشتـم.
| سه شنبه 16 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی
[ رينـگ رينـگ رينـگ]......گوشي را زهـرا برميدارد.آقاي پــ، معـاون كـاروان است. زنگ زده براي نمـاز بيدارمان كند. براي مـا كه در حالت عـــادي نمـاز ظهر و شب را هم بهزور ميخوانديـم بيدارشدن، همـان شكنجــه بود. "وحشــــىــــىـــــی.. بيا پــ بات كـار داره"..... " بيدار شديم ديگه.. اَههه" گويـان گوشـي را گرفتــم. ـ سـلام خانومـم! ـ پــ همـه را خانومـم صـدا ميكرد ـ خوبي عزيزم؟ - عزيزم را نميدانـم! ـ خـوب خوابيدي؟ ـ بلـه ـ خوبِ خوووب؟! ـ .... بلـه مرسي ـ (با لحني بچگانه و مثلا قهـر!) بيمعـرفت! نمـيگي من اينجـا تنهـام؟؟ غصـه ميخورم؟ این حاجآقـاهـا كـه خانومـاشون كنـارشونن...اونوقت نميگي من اينجـا تنهـايي چيكـار كنم؟ نبايد يه سر بزني بهم؟(سر جدتان لحن فراموش نشود!) نباید يه دفعـه زنگ بـزني حالمـو بپرسي و دلداريـم بدي؟! ـ (چشمهـام كه تا چند لحظـه پيش بـاز نميشد از حدقه زد بيـرون) خب... آخــه... مـا كه كلِ روز هَمو ميبينيم. ـ (خـودت را بـراي جيگـرت! لوس كن و بخوان) اينجوري نِمييخااممم!!! شبا زنگ بزن حرف بزنيم...باااشـه؟.... ـ ......... چشـم ـ عزيييزم... حالا برو نمـازتو بخون خانومي!!! ـ همان لـوس ـ باااشـه؟ ـ چشـم!.. (با بهت) امـر ديگـهاي نيسـت؟ ـ پس من منتظـرمـا... ـ خدافظـ [.ُة: خدارا شكـر مثل اتاقبغليمـان با آقـاي پــ نرفتيـم براي شوهرمان كتشلوار بخريـم ... تنهـايي! [.ُةة: ميگن اگر يكبار بري مكـه میخای هی بري. نميدونم میخام باز بـرم يا نـه امـا بدلیل قوانین جدید عربستان ديگه نمیشه مجــردی رفت.. پس هـركه دارد هوس مكـه مدينـه، بســـمالله :دي [.ُةةة: دختران براي زيارت خدا! پيغمبر ميروند مكـه. البته عـرب و عجـم زيـادي هم بـراي زيـارت آنهــا ميآيند! ونان ـِ دشمنتانهركههست، آجـُ ر باد اين چندروز مشخص ميكنـه روزهــاي بدمـون بدتر ميشـه يا نـه... اونــا كـه به دعــا اعتقــاد دارند؛ التمــاس.
| شنبه 13 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
ـ ببخشين جناب سرهنگ! تو درجهي منو از كجا ديدي شيطون؟ من سرهنگ نيستم عزیزم...من سرباز صفرم! ـ بيبيسي پول ميدهد به يك مزدور وطنفروش و ميگويد: ندا رو پخ پخ، فيلمشم پَخ پَخ! ـ من يك مزدور گولبه سر ماليدهام و از اينكه ب.ر از پرزيدنتنشدن موسوي چيز بشود و گوشت تنش آب بشود و در چارچنگولي2بازينكند رفتم اغتشاشيدم...محسن ايماني را من كشتم ولي خداوند بار ديگر توسط سربازان گمنام امامزمان معجزهاش را به رخ همگان كشيد و مشتي بر دهانم زد كه سرم بخورد به جسم سخت و بيايم تلويزيون بگويم ما هنوز به سن راي هم نرسيدهايم و شيرخشك پـــِري نان ميخوريم. معلوم است كسيكه شيرخشك نستلهي اسرائيل را بخورد بزرگ شود چه ميشود.. مرا اعدام كنيد. ـ "بدبخت يه نگاه به خودت بنداز ببين چي شدي و داري از كدوم توالت نون درمياري"...نگاهي به خودش مياندازد و ميبيند كه گه رسيده تا بالاي چشمهايش و...يكهو وَرميپرد، وضو ميگيرد و ۷شبانهروز استغفار ميكند و آدم ميشود و ريش درميآورد و چندسال بعد مرجعتقليد هم ممكن است بشود حتي! ـ در 2سالگي بالهاي جوجهرنگي200توماني بينوا را از تنش جدا ميكند...در 20سالگي بههوش كه ميآيد ميبيند دو دستش را در تصادف از دست داده و ييهو صحنهي جداكردن وحشيانهي بالهاي جوجهي رنگي200توماني در ذهنش نقش ميبندد و ميفهمد كه خدا جاي حق نشسته است و سريع استغفار ميكند. ـ با من ازدواج ميكني؟! تو اين شلوغ پلوغيِ ذهن من! خواستم وبلاگمو كه باز ميكنين اون عكسا هي نياد جلو چشتون...[زريمهربون] - پست بالا شخصی بود... حذف شد!
| شنبه 6 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی |
رمز موفقيت، صداقت و روراست بودن است ؛ تنها درصورتي موفق ميشويدكه آنهارا زير پـا بگذاريد.
آخي بچـههاش! رو بگو ...
![]()
| سه شنبه 2 تیر1388 | وحشــــىــــىـــــی |