· خـونـم خيلي كـم شده. · دستهـام توان نوشتن ندارند. · آخ چشـمـهـام سيــــاه ميبيـنند. · آخر خـودم را سـخاوتمندانـه تقديم دوست جديدم كردم · شب تـا صبـح خونم را ميمكد و منهم بـراش درددل ميكنـم. · 3 تّا گـوش دارد و بر خلاف آدمـهـا هيـچوقت وسط حرف آدم نميپرد. · ديروز دوست جديدم گفت زَر زري بـا اينكـه زشتي امـا دوسّـت دارم · بـعد هم گفت چـاق شديهـا. حواستُ جمـع كن! و بـعد [ ... ] · ميبينيد؟ دوست جديدم خودش را زيبـاتر ميداند. بيشرم هم كـه شده! · دوست جديدم نـر است. · خـونـم كــم كــه ميشود · آبــي چشمش را ميزُلانـد · توو سيــــاهي چشـمـهــــام · و ميگويد نــع ... قلبـت نـــع! · وگرنـه قلب منِ مـاده را بـطمـع خونيكـه پمپـاژ ميكند ميبلـعيد. · ميبينيد؟ بـخاطر دوست جديـدم ديگـر حتي فمينيست هـم نيستـم! · آقـاي هـچل دود ! اگر يك روز تمــامِ تمــام شدم · ميذاريم بـه امـانخدا و ميري سراغ يكي ديگـه؟ · اوهـّـــــوم! اگــر نـرم نــــابود ميشـم وحشـت جـــان! · ميبينيد؟ دوستجديدم برخلاف آدمـهـا راستش را ميگويد! · امروز دوست جديدم قـول داد اگــر يكروز تمـامِ تمـام شدم · هرگز فرامـوشـم نكند و من براي هميشـه مـعشوقـهاش بمـانـم. · ميبينيد؟ رهـاش كنـم بـازي آدمـهـا را يـاد ميگيرد مستر هـچلدود! خونم خيلي كـم شده... دستـهـام توان نوشتن ندارند.... آخ چشمـهـام.....
+ دوشنبه 30 شهریور1388| ZaRi-TittA |
راستگــو : § حــال مــا خـوب است. § قابل توجـه دوستـان و عــاشقـان! ثبـات شــخصيت: § هنوز هـم كتـــاب كــه بــاز ميشود § وحشــــىــــىـــــی خوابش ميگيرد! گـهگيـجگـي: § با بـهترين دوستـم آشتي كرديـم. § يكي از دوستــانم ازدواج كــرد. § يكي ميخواهد ازدواج كنـد. § يكي ارشـــد قبــول شد. § يكي مــهاجرت كـرد. § يكي هم مـــــرد! § مـاهيـچـههـاي صورتـم درد مـيكننـد، § از بس نميدانند § مُنقبض باشند § يـا مُنبسط! مثل خــر : § اين آدم ايز اوكي اِلُن. § كلي روشنفكـــرست. § شب بالشتش سيـاه نميشـود. § صبـح چشـــمهــاش پف ندارد. § عصـــــر دلـش نميگيــــرد. § پنـجشنبـههـا زار نميزند. § گفتـم پنـج شنبـههـــا § آخ قلبـم درد ميكند! گنگم يـا منگی؟ § من از شمـا تعـجب ميكنم. § جديدا من را نـميفــهميد و میگید § منكـه هيـچي نفـهميدم! § هميشـه هلو برو توو گلو خوب نيست. § مـخصوصـا كـه مزهء لنكراني هـم بـخواهد بدهد. هميشـه ميگفت : § ميگذرد روزگـار تلـخ تر از زهـــري. § خدارا شكـر دارد شيرين ميگذرد انگـار! كنـار آمدن با واقعيت كـار خودم است. مثل كنار آمدن با موجودي كـه شاخ دارد چپِ سرش و يك چشم و تووسيست و دستـهاش سُم نيست و ناخنـهاش گربـهست و لبـهاش را ميخورد خونش. آبي چشمش را فرو كرده توو سياهي چشمـهام و ميگويد بند آخر را حذف كن! وبـالـم شده و ميخواهد بماند حالاحالاهـا. ميگويد جاي هركس را كـه بـخواهي پر ميكنم. هي مقايسـهش ميكنم با آنـهاكـه جايشان خاليست و خندهم ميگيرد و دلم نميآيد نـع بياورم توو كـار! ... با اين چرنديات بـاز هم سراغـم را ميگيريد يا ترجيـح ميدهيد بگذاريد مثل بچـه آدم بروم دنبال زندگيم؟! ونـان ـِ دشمنتـانهـركــههست، آجـُ ر باد
+ پنجشنبه 19 شهریور1388| ZaRi-TittA |
احسـاس ميكنـم اين پست فيل. ترم كرد! فيل. ترش مي كنيـم!
خـ . مـ :
ـ آه خدايا! دوستان، موقع گذاشتن آهنگ توو وبلاگ توجـه كنيد كـه كليدي تعبيـه شده بـه اسم توقف Stop. كـه معمولا مربعشكل هست! يا يك فكري بـحال اين مربع ِ نفلـه كنيد يا عباس قـادري ميذارمها!
+ جمعه 13 شهریور1388| ZaRi-TittA |
تفـاوت سليقـههـا يـعني از يك DVDچــآرگيگ و ۷۰۰مِگي ِ فوول آو آهنـگ،17مِگش را كپي كني توو هـارد. تـازه يكيش را هم قبلتر داشتـي:Cotton Eye Joe ... يادم ميآيد شصتادبـار تمرين كردم تا If it hadn’t been for... را همزمان با خواننده بـخوانم و آخرش هـم نتوانستـم. ايندفعـه تـا بـاز شد - از ذوق شايد_ بـهمـان سرعت خواندم و خودم هم كف كردم! آخي، بچگیـهام! فكر ميكردم If it hadn’t been for Cotton Eye Joe دراصل Good afternoon cotton eye Joe هست!مثل وقتي كـه Rose ِTitanic توو اقيانوس هي جيـغ ميكشيد Come Back, Come Back ميگفتم آخيي، خــارجيهـام مثل مـا ميگويند كمك كمك... اين بيـچـاره سرمـا خورده ميگـه كُبك كُبك
+ پنجشنبه 12 شهریور1388| ZaRi-TittA |
شـايد هشـت سالـم بود. بـا لباسـهاي چينواچين نشستـه بوديـم منتظر عروسدامـاد. با خـواهر عروس كـه صدكيلويي بـود دوست شده بـوديـم. تا سرت را برميگرداندي رقصي چيزي ببيني همـهء ميـوههـا و شيرنيهـاي سر ميز را همـچين ميبلـعيد كـه گيـج ميشدي الان توو دهنش بايد باشد يا شكمش. عروسدامـاد بالاخره آمدند. تابـحال دامـاد –كـه پسردايي ِ پدر باشد_ را نديده بـودم. چشمـم كـه افتـاد بـهش توو دلـم گفتـم آقـا من دوست دارم وختي بزرگ شدم تـو شوهرم بـاشي! اين آدم شد شوهر دخترخالـه نـاهيدش و بـابـاي كِيوان و كِيهـان و من هنـوز هـم اين دامـاد ِ تَقريبـا 15سال بزرگتر را دوست دارم. اعتراف تلـخي است امـا وقتـهايي كـه عمـه تـعريف ميكند بـا نـاهيد خيلي مشكل دارند و از آن اول هـم دوستش نداشت خوشـحال ميشوم! عشقـهاي بـچگي و بـه طرز وحشتـناكي مـحو نشدني.
بشـخصـه مـعتقدم عشق يعني نـرسيدن. اما وقتي مـعشوق و مثلا همـه زندگيِ يك نفر باشي كار سـخت ميشود. ميـخواهي تلاش كني برسد بـهت. كـه ناراحت نشود. كـه غصـه نـخورد مگر چي كـم داشت كـه بـه تو نرسيد. دردسرش بـمراتب از عـآشق بودن بيشتر است. بعضي وقتـهام ميبيني هِيييي كـه اين آدم ارزشش را نداشت و تو دير فهميدي. آنقدر دير كـه يك تار موي سپيدي كـه ۳سال پيش توو سرت ديدي و با تعـجب آمدي اينـجا نوشتي را كردي 3چارتا!
[.ُ: اينـهم چراييِ من سـگ بشـم عـآشق نميشـم! مضاف براينكـه هيـچ مردي لياقت عشق من را ندارد[ :-n! ]
+ یکشنبه 1 شهریور1388| ZaRi-TittA |