دختـر: كـادو چي برام آوردي؟ پسـر: يـه چيــــــز كــوچــولــو . دستش را برد توو جيب شلـوارش و آنـرا لمس كرد! ـــــــــــــــــــــــ
+ پنجشنبه 30 مهر1388| ZaRi-TittA |
كـار بيـهودهايي ميكنيم ميرويم پيش روانپزشك/شنـاس، كلي حق ويزيت ميدهيم و زيـرآب هر گـهي كـه خورديم را ميزنيـم. او هم سـاعتش را نگـاهي ميندازد و ميگويد كـه اين طـور!... كشيش حداقل توو چشمـهـامـان زل نميزند. وعدهء بـخشيدهشدن همـان گـههـاي خوردهشده را هم ميدهد تـاوزه! ـــــــــــــــــــــــــــ
ü آقـاي نامـجـو ! جسـارتـا مـا هـر روز كـه از خواب پـا ميشيم احسـاس ميكنيـم رفتيـم بـه بـاد!
+ شنبه 25 مهر1388| ZaRi-TittA |
گفت: خـانم چقدر نگـاهتـان بيرحـم است! رفتـم دستشويي. چشمـهـايي كـه خستـه بودند، نـا نداشتند را آب زدم. خطِ توو چشـمـم را پررنگتر كردم. رژ گونـه و لبـم را تمديد كردم. موهـاي ژوليدهپوليده بيرونزده از مقنعـهم را مرتب كردم و برگشتـم توو اتـاق. برقكـارِ جوان رفتـه بود!
+ دوشنبه 20 مهر1388| ZaRi-TittA |
چند وقت پیش بـا دوستی یک اصطلـاح اختـراع کردیـم؛ نــع ِ خــدا ! · بـابـا تو دیگـه انگــار نـــع ِ خـــدایـی!
+ پنجشنبه 16 مهر1388| ZaRi-TittA |
اوه بايد جنتلمنـهاي قدبلند بـا هيكلـهاي ساختـهپرداختـهء شركت را ببينيد. خانمـهـا بـايد كفشـهاي پاشنـه 15سانتي بپوشند تا تنـاسب قد حفظ شود. براي من كـه هميشـه اسپرت ميپوشم خيلي سـخت است. چندبار هم سر خوردم. خوششانس بودم كـه مـافوقم نبود. مردي حدود 30 سـال با قد 190. جدي است. خيلي بـه آدم روو نميدهد. خانم موشرابي اتـاقبغلي ميگويد چندبار در بـاغ سبز نشان داده امـا هيـچ عكسالعملي از مـافوقم نديده. ميگويد توو شركت، رقيب ندارد و راست هم ميگويد. وقتـهايي كـه كتش را در ميآورد دلم ميخواهد زمـان بايستد و همينطور ديدش بزنم! چندروز پيش براي اولين بـار لبـخند خريدارانـهاي زد و اين براي شروع خوب بود. ديگر مـجبور نبودم بـخاطر پوشاندن احسـاسم بـهش اداي برج زهـرمار دربيـاورم. بـايد تمـام تلاشم را بكنم تـا از من خوشش بيـايد. بـايد سعي كنـم دلبركانـه راهرفتن را يـاد بگيرم. لبـخند خريدارانـهش امروز هم تكرار شد. صدام كرد. با هيـجـان از جـا پريدم و رفتم طرفش. لعنت، تا رسيدم كنـارش پـام پيـچ خورد و نقش زمين شدم. عين احمقـهـاي بي دست و پاي پاشنـه 15سانتي نديده. مـافوق بيشعورم حتي زحمت بلندكردنم را هم بـه خودش نداد. بلند كـه شدم فـهميدم پاشنـه كفش راستم كنده شده. تـعادلم را از دست داده بودم. خون خوونم را ميخورد از گندي كـه زده بودم. نميدانستم چطور توو روي مـافوقم نگـاه كنم. سراسيمـه پـاشنـه را از كـاسـهء چشم چپش كشيدم بيرون. خون شتك زد توو صورتم. ميـخهـاي پاشنـه را فرو كردم سر جـايشان، كفشـم را پوشيدم و خـجـالتزده رفتم پشت ميزم. بـايد بـه رئيس بگويم من با كفش اسپرت راحتترم حتي اگر كوتـاه بنظر بيـايم پيش اين درازعليهـا! · هـچل ميگويد فقط احمـقهـا عشق فعلي با عشق اولشـان را مقـايسـه ميكنند. هميشـه هم احساس ميكنند ضـرر كردهند! · · اين اينترنهاي اعصاب خردكن خيلي زور بزنند ميشوند يكي مثل اين مردك كـه 20تومن ويزيت ميگيرد و آدم تا 4ماه بعد كـه وقتش پر است گـه ميـخورد بميرد امـا يك آزمايش آلمـاني را نميتواند بـخواند مـادرقـ...! · · هي دوست دارم اينـجا ثبت كنم كـه ديروز انرژي بشدت مثبتي از طرف پدرم گرفتم. نااميد رفتم توو آشپزخانـه امـا حتي يك ظرف هم كثيف نبود. پدر من كـه چاييش را ميخورد و ميرود طرف آشپزخانـه ولي ليوانش را نميبرد اينـهمـه ظرف را شستـه بود و براي دختر خستـهش حتي چاي دم كرده بود... بعلـه. باباي من!
خ.مهـــآ:
+ دوشنبه 6 مهر1388| ZaRi-TittA |